از غم غربت من ارض و سما می سوزد

پای این روضه ، دل آزاد و رها می سوزد

 

مونس صبح و شبم ظلمت این زندان است

عمر من پیش همین ثانیه ها می سوزد

 

صورتم از اثر شدّت سنگینی

دست این سندی بی شرم و حیا می سوزد

 

زیر شلّاق همین مرد ، خدا می داند

اشکهایم همه در کرببلا می سوزد

 

تا به جای غل و زنجیر می افتد چشمم

شمع جان من از آن شام بلا می سوزد

 

در و دیوار جهان هم نفسم می خواند

جگرم از اثر زهر جفا می سوزد

 

کنج زندانم و می میرم از این درد ولی

دلم از غربت فردای رضا می سوزد

 

بعد از این دخترکم تازه کمی می فهمد

پیش نعش پدری دخت چرا می سوزد؟

 ***

هر ردیف غزل از اوج ارادت گوید

"تشنه" تا هست از این داغ شما می سوزد

وحيدمحمدى