با اين شعر از همه همراهان شعر اهل بيت عليه السلام خداحافظي مي كنم تا اربعين كربلا دعا گو باشم
از غم هجر حرم اين دل من بي تاب است
وسط صحن رضا بود به دل مژده رسيد
اربعين اصغر چرمي حرم ارباب است
از غم هجر حرم اين دل من بي تاب است
امروز بر روي زميني اي برادر
بردند بر نيزه سرش را واي بر من
به راه كرببلا بي قرار بايد شد
شبيه خواهرت اهل وقار بايد شد
عنان گريه ي خود را زدست بايد داد
اسير ناله ي بي اختيار بايد شد
رميدن از نظر تو به ما نمي آيد
زهير وار فداي نگار بايد شد
مدد زغير تو آقا حرام من باشد
شبيه عون و حبيب جان نثار بايد شد
شدي تو كشته و داغ تو سوخت بال و پرم
ميان روضه ي مقتل شرار بايد شد
شنيده ام شب جمعه حريم تو غوغاست
نبي به كرببلا سفره دار بايد شد
اصغر چرمي
در روضه هميشه ديده ي تر داريم
داغي به دل از غـــريب مادر داريم
عشق است اگر كه اربعين امسال
بـيـن الــحرميـنـشان قدم بر داريم
اصغر چرمي
هر که به هر جا رسد از کرم زینب است
بوی خوش کربلا از حرم زینب است
طیّ زمان ها نرفت یک اثر از پرچمش
ملک سلیمان که نیست ، این علم زینب است
پایه ی عرش خدا می شود الحق بنا
روی دو چشمی که جای قدم زینب است
آنچه به عرش خدا حک شده با خط عشق
نام متین و خوش و محترم زینب است
جن و ملک نوکرش ، طائر در محورش
شیعه ی اثنی عشر ، هم قسم زینب است
ظهر عطش ، قتلگاه ، آه ، نوائی رسید ...
حضرت ارباب، خود ، محتشم زینب است
روضه بخوان روضه خوان روضه ی قدّ کمان
اوج همین روضه ها قد خم زینب است
جعفر ابوالفتحی
زابتدای وجودم به من نظر داری
تویی که دم به دم ازحال من خبر داری
طواف کوی تو بالاتر از هزاران حج
به روی گنبد خود بوسه ی قمر داری
حساب کردم و دیدم به پای حسن صفات
زخوبی همه خوبان تو بیشتر داری
خداگواست به خواب شبم نمیدیدم
مرا به منصب همسایه مفتخر داری
صفای کرب و بلا جای خود،تو در اینجا
صفا و منزلت و شوکت دگر داری
مزاحمت نشوم حرف خود خلاصه کنم
چرا که خیل گدایان به پشت در داری
گدایم و نظرم سوی شاه ذوالکرم است
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است
شکسته ام پر پرواز این ترانه تویی
دلیل جوشش این حس عاشقانه تویی
به هرکه غیر شما رو زدم ندانستم ...
تلاطم کرم و لطف بی کرانه تویی
بیا بیا پدرانه بگیر دست مرا
همیشه دور شدن ازتو کار دستم داد
حریم امن الهی در این زمانه تویی
به روز حشرکه هرکس به علتی بخشند
برای بخشش من بهترین بهانه تویی
هرآنچه خیرو خوشی،آبرو ،رسیده به من
دلیل آنکه به سویم شده روانه تویی
جهان بی گل رویت خرابه عدم است
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است
اسیر ظلمتم و این حرم پراز نور است
به لطف حضرت یزدان بساطمان جور است
در آستان شما میشود خدا را دید
حریم زاده ی موسی چو وادی طور است
فروخت آدم و حوا به گندم حرمت ...
بهشت را و ازآن بی گمان چه مسرور است
قسم به غربتتان قدرتان ندانستیم
حرم به فاصله نزدیک و راه مان دور است
و بارها گره از کارمان تو واکردی
چه فایده که زعصیان دو چشممان کور است
ضمانتم بنما گرچه کمترم آقا
زآهویی که وفایش حدیث مشهور است
تنم ز عطر قنوتت وجود دم به دم است
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است
مسیح من ز نفس هایتان دمیده شدم
سپس برای شما بودن آفریده شدم
به لطف لقمه ی پاک و محبت پدرم
زشیر مهرولای تو پروریده شدم
نبود قیمتم و قیمتی شدم زانکه
به دست های کریم شما خریده شدم
مثال میوه ی کالی به شاخه ای بودم
زهرم برق نگاه شما رسیده شدم
زبس که جاذبه دارد حریم قدس شما
زکودکی سوی این آستان کشیده شدم
به وقت دل خوشیم گرم کار خود بودم
به وقت مشکل و غم بین صحن دیده شدم
تمام زندگی (مسلمت) همین قلم است
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است
هاشم طوسی(مسلم)
بابا نگاه پر شررم درد می کند
قلب حزین و شعله ورم درد می کند
از بس برای دیدن تو گریه کرده ام
چشمان خیس وپلک ترم درد می کند
از بعد نیزه رفتن راس عمو ببین
سر تا به پای اهل حرم درد می کند
آهسته بوسه گیرم از آن جای خیزران
دانم لبانت ای پدرم درد می کند
از کوچه های سنگی کوفه زمن مپرس
آخر هنوز بال و پرم درد میکند
با هر نوازشی که زباد صبا رسد
این دسته موی مختصرم درد میکند
ناقه بلند بود و نگویم چه شد ولی...
چون فاطمه پدر، کمرم درد می کند
بابا ببین شبیه زنی سالخورده ام
دستم، تنم، سرم، جگرم درد می کند
مدیون عمه ام که نفس می کشم هنوز
جسم کبود همسفرم درد می کند
هر جا که گوشواره ببینم از این به بعد
زخمی دوباره در نظرم درد می کند
هاشم طوسی(مسلم)
ای مظهر نجابت و اخلاص و سادگی
ای اسوه ی یگانگی و ایستادگی
عرش خدا ندیده به پای تواضعت
اینگونه ساده با نسب شاهزادگی
گر چه نماز در دل شبهای عاشقی
یک رسم بوده بین شما خانوادگی
اما حدیث سجده ی طولانی ات شده
وجه تمایز تو در این اوفتادگی
همواره همنشین تبار رعیتی
در منتهای عزت و ارباب زادگی
در پیش چشمهای تو ای همدم سحر
من ماندم و خجالت این بی ارادگی
ای دست پر کرامت حق بین آستین
ادرکنی یا امام هدی زین العابدین علیه السلام
ریشه دوانده در نگهت رسم دلبری
از درک ناقص کلماتم فراتری
آئینه ی تجلی ایمان و بندگی
در قامت عبادت و تقوا چه محشری
در معرفت به وادی عرفان نیافتم
از مکتب صحیفه ی تو راه بهتری
تو صخره شهامت و ایثار و غیرتی
در هیبت و اراده علی مصوری
لرزیده پایه های شب ازخطبه خوانی ات
گفتند آمده اسدالله دیگری؟
وقتی دعا به دشمن خود یاد می دهی
معلوم می شود چقدر مثل مادری
باید برای تو به روی طاق یادها
قابی بیاورم پر از وان یکادها
خورشید محو سجده ی طولانی تو بود
در جستجوی رتبه ی ایمانی تو بود
این رسم سفره داری و مهمان نوازیت
جاری میان آن رگ ایرانی تو بود
در نیمه های شب دل بی تاب جبرئیل
درحسرت قرائت قرآنی تو بود
سجاده ی ستاره چهل سال شاهد
چشمان خیس و دیده ی بارانی تو بود
قلب ترک ترک شده ی کاسه های آب
مبهوت خشکی لب عطشانی تو بود
پس کوچه های کوفه و دروازه های شام
در حزن گریه ها و پریشانی تو بود
هر دم که صحبت غم این مرد می شود
سر تا به پای قافیه پر درد می شود
با ما بگو زتسویه ی بی مرامها
ازچشم هرزه و نظر ازدحامها
دیدم محاسن تو زخونت خضاب شد
از بس که سنگ خورده ای از پشت بامها
گویا شبیه شهر مدینه به کوفه هم
با خنده داده اند جواب سلامها
تا نام فاطمه زدهان شما پرید
گویا دوباره تازه شده انتقامها
نامردمان کوفه فراموششان شده
از آن سفارشات و از آن احترامها
با تازیانه بر تن اطفال می زدند
بس وحشیانه پیش نگاه امامها
(مسلم)به پای غربت مولا قیام کن
دیگر بس است صحبت خود را تمام کن
دوباره پاي قلم بر مسير روضه رسيد
شكسته شد كمرش در غم امام شهيد
امان ز لحظه ي غربت ، امان ز بي ياري
از آن زمان كه امامم به خون خود غلطيد
دوباره غصه و غم پاي در گلو بنهاد
از آن دمي كه حرامي گلوي او را ديد
فتاده لرزه بر اندام عرشيان آندم
كه پيكرش ز سم اسبها ز هم پاشيد
رسيد مادر پهلو شكسته در گودال
تمام حادثه را با دوچشم خود مي ديد
امان ز لحظه ي افتادنش به روي خاك
و سخت تر كه عدويش لباس دزديد
امان ز لحظه ي بالاي نيزه رفتن او
به روي نيزه نشاندند عاقبت خورشيد
اصغر چرمي
در روضه هميشه ديده ي تر داريم
داغي به دل از غـــريب مادر داريم
عشق است اگر كه اربعين امسال
بـيـن الــحرميـنـشان قدم بر داريم
اصغر چرمي
يك خواهر دل خسته آمد سمت گودال
از ديدن جسم برادر گشت بي حال
باران سنگ و نيزه و شمشير را ديد
اينها كه جاي خود امان از جسم پامال
تصوير روضه نقش بسته در دل ما
يك اسب بي صاحب ميان خيمه بي يال
كو روضه خوان تا روضه ي مقتل بخواند
تا مي رسم بر مقتلش من مي شوم لال
گر روزي من كربلا شد شكر گويم
اين بود مزد نوكري ما در امسال
اصغر چرمي
بردند بر نيزه سرش را واي بر من
امروز بر روي زميني اي برادر
رسيده وقت عزايت ادامه لازم نيست