شعر اربعين

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا
خویش را گم کرده ام اما نمی دانم کجا

سایه ی آشفتگی ها از سر دل کم مباد
ساحلی ایمن تر از دریا نمی دانم کجا

سر به صحرا می نهد دریا نمی دانم چرا
دل به دریا می زند صحرا نمی دانم کجا

با من امشب خلسه ی یاد کدامین آشناست؟
روزگاری دیده ام او را نمی دانم کجا

دیدمش در کوچه ساران غبار آلود وهم
او نمی دانم که بود آنجا نمی دانم کجا

مرغ آمین شعله سر داد این زمان افکنده اند
آتشی در خرمن نیما نمی دانم کجا

آن قدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد

مانده بر جا ردّ پایم تا نمی دانم کجا

محمدرضا روزبه

شعر اربعين(روضه)


برگشتم از رسالت انجام داده ام

زخمي ترين پيمبر غمگين جاده ام

نا باورانه از سفرم خيل خارها

تبريك گفته اند به پاي پياده ام

يا نيست باورم كه در اين خاك خفته اي

يا بر مزار باور خود ايستاده ام

بارانم و ز بام خرابه چكيده ام

شرمنده ی سه ساله ی از دست داده ام

زير چراغ ماه سرت خواب رفته ام

بر شانه ی كجاوه ی تو سر نهاده ام

دل مي زدم به آب و به آتش براي تو

از خيمه ها بپرس كه پروانه زاده ام

چون ابر آب مي شدم از آفتاب شام

تا ذره اي خلل نرسد بر اراده ام

شيخ رضا جعفري

دوخط روضه

جان من بادا فدای ناله ی پایانیت

عالمی حیران ز اشک غصه ی پنهانیت

سنگ ها آماده شد با دست ظلم کوفیان

تا زند بوسه میان قتلگه پیشانیت

وای از آن ساعت که سنگ آمد به پیشانی نشست

پیش خواهر غرق خون شد چهره ی نورانیت

دست بردی پاک گردانی جمالت را زخون

نیزه ای آمد میان سینه ی قرآنیت

مانده ام از صبر ایوبی زینب خواهرت

با چه حالی بوسه زد بر حنجر رحمانیت

اصغر چرمی

دوخط روضه


ماندم كه چه شد مگر چه دیدی زینب؟

تا گودي قتلگه دویدی زینب

مانده نفسم میان سینه که چه شد

از حضرت عشق دل بریدی زینب

درد همه ی عالم و آدم یکجا

در گودی قتلگه خریدی زینب

با پیکر بی جان و دلی بشکسته

دیدار برادرت رسیدی زینب

یک ناله ی ای غریب مادر آنروز

از حنجر مادرت شنیدی زینب

با دیدن آن پیکر آغشته به خون

تا شهر نبی آه کشیدی زینب

اصغر چرمی

شعر اسارت اهل بيت ع


ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

از خار گر چه گرد حرم پاک کرده ای
تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو

خون، گوشواره ها زده بر گوش هایمان
صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم
اما سر تو همسفر ماست کو به کو

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!
بی آب نیستیم...خداحافظت عمو!

محمدمهدي سيار

دوخط روضه


در گودی قتلگه چه دیدی زینب

با سر سوی ارباب دویدی زینب

مانده نفسم میان سینه که چه شد

از حضرت عشق دل بریدی زینب

درد همه ی عالم و آدم یکجا

در گودی قتلگه خریدی زینب

با پیکر بی جان و دلی بشکسته

دیدار برادرت رسیدی زینب

یک ناله ی ای غریب مادر آنروز

از حنجر مادرت شنیدی زینب

با دیدن آن پیکر آغشته به خون

تا شهر نبی آه کشیدی زینب

اصغر چرمی

.شعر روضه عاشورا


غم داغ تو را با هیچ کس دیگر نخواهم گفت

برایت روضه می خوانم ولی از سر نخواهم گفت

اگر از سر بخوانم روضه را این بار چیزی جز

هراس خنجر و آرامش حنجر نخواهم گفت

نگاهت سوی تل بود و نگاه او سوی گودال

از اندوه نگاه آخر خواهر نخواهم گفت

نمی گویم اگر حتی بگوید راوی مقتل

از آغوش تنور گرم خاکستر نخواهم گفت

تو را خاموش می خواهند آیه آیه ی قران

از این که ساختی بر نیزه ها منبر نه ... خواهم گفت

سکوتت خیزران را پاسخی دندان شکن داده ست

از آن بزم شراب و سکر زجر آور نخواهم گفت

*

همین جا عهد می بندم که تا جان در بدن دارم

برایت روضه می خوانم ولی از سر نخواهم گفت

سيدجواد ميرصفي

شعر اسارت اهل بيت ع


اسرار نهان را سر بازار كشیدند

آتش به دل عترت اطهار كشیدند

دروازۀ ساعات كه در شأن حرم نیست

ناموس خدا را سوی انظار كشیدند

بازار یهود آبروی اهل حرم رفت

از پیرهن پارۀ ما كار كشیدند

با سوت و كف و هلهله و رقص و جسارت

دردِ دل ما را همه جا جار كشیدند

تا خواست، تماشایی مان كرد ستمگر

با   بی ادبی در بر حضّار كشیدند

ای كاش كه چون كوفه غم سیلی مان بود

ما را به سوی مجلس كفار كشیدند

ای كاش فقط سنگ به سرها زده بودند

بر گریۀ ما قهقهه بسیار كشیدند

هر بار كه بی عاری شان خنده بما زد

زخمی به دل حیدر كرار كشیدند

ای سهل بگو از صدقه سوخت دل ما

خون از جگر احمد مختار كشیدند

از مردمشان هیزتر اینجا خودشانند

خون بود كه از چشم علمدار كشیدند

با این كه خدا، حافظ ناموس خودش بود

با حرف كنیزی به جگر خار كشیدند

از مجلس بیگانه به ویرانه كه بردند

فریاد سر عصمت دادار كشیدند

ما را پس از آن بزم شراب اشك نمانده

بس چوب به لب های گهر بار كشیدند

با رأس بریده سخن این بود دمادم

یك آیه بخوان ،كار به اغیار كشیدند

این شام بلا لكّۀ ننگی است به تاریخ

اسرار نهان را سر بازار كشیدند

محمودژوليده

شعر اسارت اهل بيت ع


یا مزن چوب جفا را بر لب و دندان من

یا بگو بیرون روند از مجلست طفلان من

یا نزن شرمی نما از روی زهرا مادرم

یا بزن مخفی ز چشم خواهر گریان من

من پی ترویج قرآن آمدم این جا که گشت

چوب خزران تو مزد خواندن قرآن من

ای ستمگر هر چه می خواهی بزن اما بدان

بوسه گاه مصطفی باشد لب عطشان من

در احد جد تو دندان پیمبر را شکست

باید از چوب تو اکنون بشکند دندان من

بارها و بارها پیوسته دید آزارها

هم سر خونین من، هم پیکر عریان من

سخت تر از چوب تو بر من نگاه زینب است

چوب تو نه، اشک او آتش زند بر جان من

خواندن آیات قرآن زیر چوب خیزران

با خدا این بوده از روز ازل پیمان من

من شدم در زیر چوب خیزران مهمان تو

مادرم در پای طشت زر بود مهمان من

دست "میثم" را از آن گیرم که پیش از بودنش

همچنان دست توسل داشت بر دامان من

استادسازگار

شعر اسارت اهل بيت ع


صدای هلهله از روی بام می آید

صدای خنده و شادی مدام می آید

صدای چاووش مردی مدام می گوید

که قافلۀ خارجی به شام می آید

از آسمان تمامی خانه های شهر

برای صورت ما التیام می آید

دلیل شادی شان را ز سنگ پرسیدم

 خبر رسید کنیز و غلام می آید

تمام چشم های نانجیب این وادی

برای دیدن زینب به بام می آید

صدای پای سری روی نیزه غم

 در آستانه سرزمین شام می آید

علي اشتري

شعر اسارت اهل بيت ع

هرچه زدند شوکتِ من کم نشد حسین

در مجلس یزید، سرم خم نشد حسین

با خطبه ای که من سرِ بازار خوانده ام

آن نقشه ای که داشت، فراهم نشد حسین

آنجا چنان شبیه پدر حرف می زدم

یک مرد از آن قبیله حریفم نشد حسین

اصلا محرّمت که جهان را به هم زده

بی خطبه های من که محرّم نشد حسین!

آتش گرفت معجر من سوخت موی من

اما حجاب از سر من کم نشد حسین

هرچند قد و قامت من خم شده ولی

"در مجلس یزید سرم خم نشد حسین

داود رحيمي

شعر اسارت اهل بيت ع


ای یزید بی حیا آتش به قلب و جان مزن

خنجر خود را به جسم و جان این طفلان مزن

پیش اهل بیت قرآن بی حیائی تا چه حد

دست خود را بی وضو بر آیۀ قرآن مزن

بارها بر این لب و دندان پیمبر بوسه زد

چوب خود را از ستم بر این لب و دندان مزن

زآتش بیداد تو جان پیمبر سوخته

بر شرار قلب پیغمبر دگر دامان مزن

انس و جان بر این سر ببریده نوحه می کنند

شرم کن از حق، نمک بر زخم انس و جان مزن

موج فریادی اگر خیزد تو را سازد هلاک

طعنه بر اشک یتیم و دیدۀ گریان مزن

آتشی در زیر خاکستر فروزان مانده است

باد بر این آتش سوزنده و پنهان مزن

دیدۀ دریادلان دریا شده از اشک غم

پیش اینان دست بر آرامش طوفان مزن

شاهدان سرفراز کربلا استاده اند

لاف پیروزی به پیش این ظفرمندان مزن

ای «وفائی» گو به دشمن از زبان زینبش

چوب بر روی لبان ناطق قرآن مزن

سيدهاشم وفائي

شعر  محرم(دوران اسارت)


بغض مرا بار شتر می‌کنید
کوله ی عشق است که پر می‌کنید
 

می‌روی آنگونه که طوفان کنی
آنچه نکرده‌ست کسی آن کنی
 
بغض جدا ماندن اگر می‌گذاشت
هر قدم از رفتن تو گریه داشت
 
شیوه ی آواز سفر دشتی است
کعبه از آن سمت که برگشتی است
 
راه خداجویی تان کج نشد
کرب و بلا هست اگر حج نشد

مهدي جانفدا

شعر  محرم(دوران اسارت)


خبر پيچيد تا كامل كند ديگر خبرها را

خبر داغ است و در آتش مي اندازد جگرها را

غروبي تلخ،بادي تلخ تر از دور مي آمد

كه خم مي كرد زير بار اندوهش كمر ها را

به روي روسياهي يك به يك آغوش وا كردند

همان هايي كه بر مهمانشان بستند درها را

همان هايي كه در مسجد پدر را غرق خون كردند

به خون خويش غلتاندند،در صحرا پسرها را

□□□

وباد آرام درها را به هم مي زد،صدا پيچيد

كه برخيزيد اهل كوفه آوردند سرها را

خبر آمد؛سري بر نيزه اي قرآن تلاوت كرد

كسي جز آل پيغمبر ندارد اين هنر ها را

سيدعلي اصغرصالحي

شعر  محرم


دلی در خون نشسته دوست داری؟

بگو قلبی شکسته دوست داری؟

 

تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم

مرا با دست بسته دوست داری؟

 ----------

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

سر پیراهن تو جنگ بوده

 

ولی شرمنده زینب دیر فهمید

که انگشتر به دستت تنگ بوده

سيدحميدرضا برقعي

شعر  محرم


پرده اول

آن شب که آســـمان خدا بی ستاره بود

مردی حضور فاجعه را در نظاره بود

ســـهم کبوتران حـــرم ، از حـــرامیان

بال شکسته ، زخم فزون از شماره بود

درسوگ خیمه های عطش ، زار می‌گریست

مشــــــکی کـــه در کنار تنی پاره پاره بود

زخمی که تا همیشه به نای رباب بود

از شـــــور نینوایی یک گاهواره بود

می دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه

انگشتری که همســـــــــــفر گوشواره بود

پرده دوم

از کوچه‌های شب‌زده کوفه می‌گذشت

پیکی روان به جانب دارالاماره بود

از دشت لاله‌پوش خبرهای تازه داشت

مردی که نعل مرکب او خون‌نگاره بود

فریاد زد: امیر! در آن گرمگاه خون

آیینه در محاصره سنگِ خاره بود

خون بود و شعله بود و عطش بود و خیمه‌ها

در معرض هجوم هزاران سواره‌ بود

خورشید سربریده غروبی نمی‌شناخت

بر اوج نیزه، گرم طلوعی دوباره بود

پرده سوم

روزی که رفت این خبر شوم تا به شام

چشم فرشته‌های خدا پرستاره بود

بانگ اذان بلند نمی‌شد ز مأذنی

آن روز شهر، شاهد بغض ستاره بود

با ضربه‌ای که حادثه بر طبل می‌نواخت

فریاد «یا حسین» بلند از نقاره بود

راه گریز اغلب «قاضی شریح»‌ها

آن روز در بد آمدن استخاره بود

شهر فریب و وسوسه تا دیرگاه شب

میدان پایکوبی هر باده‌خواره بود

یک لحظه از ترنم شادی تهی نماند

گویی که در تدارک عیشی هماره بود!

تعداد زخم گرچه ز هفتاد می‌گذشت

اما شمار زخم زبان بی‌شماره بود!

وقتی رسید قافله کربلا به شام

آغاز برگزاری یک جشنواره بود!

استادمحمدعلي مجاهدي

شعر  محرم


رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی

آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی

آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی

شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت

مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد

چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست

آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی

قاسم صرافان

شعر  محرم


دقیقه های پر از التهاب دفتر بود
قلم میان دواتی ز خون شناور بود

به روی خاک، گلی بود از عطش سیراب
که هرم گرم نفس هاش شعله پرور بود

مرور کرد تمام مسیر ذهنش را
که صفحه صفحه پر از خاطرات پرپر بود

چه چشم ها که ندیدند چشم های ترش
چه گوش ها که برای شنیدنش کر بود

ز خون او همه ی نیزه ها حنا بسته
لب تمامی شمشیرهایشان تر بود

در اوج کینه کسی داشت سمت او می رفت
و دست های پلیدش به دست خنجر بود

به روی تلّی از انبوه غصه های جهان
به جستجوی برادر نگاه خواهر بود

که با نگاه غریبانه اش گره می خورد
و ابتدای غم از این نگاه آخر بود

زمان زمان قیامت ، زمین... زمین لرزید
گمان کنم که همان روز ، روز محشر بود

کسی شنیده شد از لابه لای هلهله ها
که نغمه های لبانش غریب مادر بود

کسی به دست، سری ، آن طرف به سر دستی
بس است روضه ی لب تشنه ای که...

اگر که کشته نمی شد که نه... خدا می خواست
ولی مقابل خواهر نبود بهتر بود

حدود ساعت سه شاعر از نفس افتاد
دقیقه های پر از التهاب دفتر بود

رضاخورشيدي فرد

شعر  محرم


خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماری ام آتش پرستارم شده

ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده

پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین
امشب اما جای او آتش علمدارم شده

ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز
مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده

جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند
در شب تنهایی ام تنها همین یارم شده

من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع
از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده

بس که اشک آید به چشمم خواب شب را راه نیست
دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟

جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت
مردم چشمان من تنها وفا دارم شده

گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی
سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده

شعله های کربلا آتش به جانم زد "حسان"
آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده

استادچايچيان

شعر  محرم(دوران اسارت)


ای صبر تو چون کوه در انبوهی از اندوه
طوفان بر آشفته ی آرام وزیده
ای روضه ترین شعرغم انگیز حماسه
ای بغض ترین ابر به باران نرسیده

ای کوه شبیه دلت و چشم تو چون رود
هرروز زمانه به غمت غصه ای افزود
غم درپی غم در پی غم در پی غم بود
ای آنکه کسی شکوه ای از تو نشنیده

من تاب ندارم که بگویم چه کشیدی
تا بشنوم آن روضه و آن داغ که دیدی
تو در دل گودال چه دیدی چه شنیدی ؟
که آمده ای با دل خون قد خمیده

نه دست خودم نیست که شعرم شده مقتل
شد شعر به یک روضه ی مکشوف مبدل
نه دست خودم نیست خدایا چه بگویم؟
این بیت رسیده ست به رگ های بریده

این کرب و بلا نیست مدینه ست در آتش
شد باز درون دل تو شعله ور آتش
در خیمه کسی هست ولی خیمه در آتش
ای آنکه شبیه تو کسی داغ ندیده

این قافله ی توست سوی کوفه روان است
برنیزه برای تو کسی دل نگران است
شکر است که تا شام فقط ورد زبان است
رفتید دعا گفته و دشنام شنیده*

سخت است که بنویسم دستان تو بسته ست
مانند دلت قد تو چندی ست شکسته ست
قد تو شکسته ست نماز تو نشسته ست
من ماندم و این شعر و گریبان دردیده

سيدمحمدرضاشرافت