شعر  محرم


ای حضرت عــشــق بر مرام تو سلام

بر قطره ی خون که شد پیام تو سلام

با روضه ی جانسوز شما زنده شدیم

بــر شـور مـــحـــرم الــحـرام تو سلام

------

تـا لطف خدا بدرقه ي راه حسين است

تقدير و قضا بسته به يك آه حسين  است

بــــر كـــل جهــانــيــان بگوييد كه حتما

نفرين خدا در پي بدخواه حسين است

------

دائم ز غـم حسين در شور و نواست

آن يوسف زهرا كه دلش غرق عزاست

بـــر مـنـتـظـران بــگــو كه خواهد آمد

آن منتقمي كه در پي خون خداست

------

ما دست به دامان شماييم حسين

دلسوخته مهمان شماييم حسين

اي حضرت عشق يا قديم الاحسان

ديوانه ي احسان شماييم حسين

------

اشــك غــم تـو مرام ديرينه ي ما

رفــتــار خدايــي تــــو  آئينه ي ما

الگوي رفـيـع عـشـق و ايثار تويي

شد نوكريت مدال بر سينه ي ما

------

در روضه همیشه دیده ی تر داریم

داغی بـــه دل از غریب مادر داریم

عشق است اگر دوباره در ماه عزا

بــیــن الـــحــرمین تان قدم برداریم

------

آنــروز زمـــيــن مـنـتـظر باران شد

خورشيد ز گرماي زمين نالان شد

آبــي كــه نـخـورد بر لب اهل حرم

بر گرد مزار ساقي العطشان شد

------

هر چند كه مهريه ي زهرا آب است

يك قطره ي آب در حرم ناياب است

بــر دســت گـرفته كودك ذبح شده

انگار كه طفل ناز او در خواب است

اصغر چرمي


شعر شهادت حضرت علي اكبر ع


عالمی تیره شده در نظرم بابا جان

کس نداند که چه آمد به سرم بابا جان

رفتی و دشمنت انگار که فهمید تویی

زخم کاری به روی جگرم بابا جان

لب اگر وا نکنی من ز غمت می میرم

جمله ای حرف بزن ای ثمرم بابا جان

جگرم سوخت ز مرگت به خداوند قسم

قسمت این بود بسوزد جگرم بابا جان

پیش دشمن مپسند این همه من گریه کنم

چشم وا کن به رویم من پدرم بابا جان

اگر امروز شدی تشنه بدان مثل شما

تشنه کامند همه اهل حرم بابا جان

لب تو منتظر قطره ی آبی بود و

اشک غم ریخت ز چشمان ترم بابا جان

من که خود خضر رهم بر سر تو پیر شدم

جان زینب ز تو من تشنه ترم بابا جان

هر طرف می نگرم تکه ای از جسم تو را

بینم و داد زنم ای جگرم بابا جان

اصغر چرمی

شعر شهادت حضرت علي اصغر ع


امروز و فردا عالمی در التهاب است

از این مصیبت کوه صبر من خراب است

بیمار گشتم از هوای بی تو بودن

روضه برای درد من داروی ناب است

امشب که می سوزم ز داغ شیرخواره

تصویر او روی دلم گویا که قاب است

در هر حسینیه که جای ذکر مولاست

اَمّن یُّجیبِ درد مندان مستجاب است

بر روی لب امشب نوای لای لایِ

یک مادر دلخسته با نام رباب است

باید عمو از علقمه بیرون بیاید

در گاهواره کودکی محتاج آب است

یک کودک شش ماهه در دستان بابا

با لای لایِ تیر انگاری که خواب است

پاشید خون بر روی بابای غریبش

تصویر خورشید زمان گویا خضاب است

آرام شد بعد از کمی بی تاب بودن

حالا زمان ناله های آب آب است

با خنده وُ کف حرف او را قطع کردند

ارباب عالم را که خود فصل الخطاب است

اصغر چرمی

شعر  محرم


خدا کند که شود با تو همزبان دل من

وگر نَه غصۀ نامَحرمی است قاتل من

برای بی کسی ام همدلی نمی جویم

سزاست اینکه شما حل کنید مشکل من

خدا کند که مرا لحظه ای رها نکنی

و گرنه نفس شود همنشین غافل من

فدای طرز نگاهت که مَحرمم سازد

محرّم است نگاهی به گوشۀ دل من

هنوز مایه ندارم که گویمت آقا

بیا دَمی قدمی سیّدی به منزل من

اگر که آمد و رفتم هَدَر رود چه کنم

امید اینکه تو باشی تمام حاصل من

چه شام های درازی که داده ام از کف

نداد بوی حضور تو عطر محفل من

نشد کنار تو یک عمر بندگی بکنم

نشد ملازمت حضرت تو شامل من

اگر سزاست شود جان من فدای شما

خدا کند که نگویی که نیست قابل من

خدا کند همۀ عمر با شما باشم

شهید راه شهیدان کربلا باشم

محمودژوليده

شعر  محرم

بـه باد بیـرقِ مشكیتـان رهـا كردند

دوباره چشمِ مرا خرجِ روضه ها كردند

دو گنبدِ حـرمین و دو پرچـمِ مشكی

دوباره پای مـرا سمتِ گریه وا كردند

دعای مـادرِ مـن بود و شانۀ پدرم

اگر كـه عُمرِ مرا وقفِ این عزا كردند

بگیـر زیـرِ بغل هایِ مادرِ خـود را

بیا برایِ شـما خیمه ای به پـا كردند

بگیر دستِ غـریبم خدا مـرا بِخَـرد

مرا به مرحمتِ دستِ تو سـوا كردند

مریض بودم و دارُالشِـفاء كه آوردند

به خرجِ فاطمه  دردِ مرا دوا كـردند

نبود دستِ تـو و مـن نگاهِ زینب  بود

من و تو را خودشان اهـلِ كربلا كردند

نوشت نامِ مرا مـادرت به جـایِ دلـم

مـیـانِ سینـه حسیـنیـه ای بنا كردند

خدا كنـد كه شبی در خرابه گریه كنیم

چه خوب شد كه جنون را به نامِ ما كردند

حسن لطفي

شعر  محرم


همیشه شاملِ الطافِ بی كران هستیم

چرا كه تحتِ نظرهای آسمان هستیم

تو یادِ مایی و ما یادِ هر كسی جز تو

تو فكرِ مایی و ما فكرِ آب و نان هستیم

نه از تو حرف شنفتیم و نه سخن گفتیم

هماره مایۀ ننگیم ما ، زیان هستیم

اگر كه ابر تویی ما كویرِ بی آبیم

اگر بهار تویی ما همه خزان هستیم

كسی كه گم شده پشتِ گناه ماهائیم

تو آشكاری و مائیم كه نهان هستیم

به انتظارِ خودت امتحان مكن ما را

كه ما رفوزۀ هر بار امتحان هستیم

اباالرحیم تو هستی و با وجودِ تو ما

همیشه صاحبِ بابای مهربان هستیم

به یادِ عمّۀ سادات اشك می ریزیم

برای عمّۀ سادات روضه خوان هستیم

بیادِ محملِ عریان و كوچه و بازار

به یادِ نیزۀ خورشیدِ كاروان هستیم

محمدبياباني

شعر شهادت حضرت قاسم ع


ماه در خون شناورم، قاسم

یادگار برادرم، قاسم

کم بزن دست و پا در آغوشم

جان مده در برابرم، قاسم

العطش گفتنت کبابم کرد

سوخت از پای تا سرم، قاسم

سخت باشد به من عزیز دلم

که تو را کشته بنگرم، قاسم

زخم های تن تو کشت مرا

تازه شد داغ اکبرم، قاسم

جای گل جسم چاک چاک تو را

می برم بهر دخترم، قاسم

حیف با چشم خود نگه کردم

تا چون جان رفتی از برم، قاسم

عوض آب بر تو آوردم

اشک با دید ترم، قاسم

بعد اکبر دلم به تو خوش بود

که تویی یار و یاورم، قاسم

ای جگر پارۀ حسن به چه رو

رو کنم جانب حرم، قاسم

گر سراغ تو را ز من گیرد

چه بگویم به خواهرم، قاسم

نظم "میثم" اگر چه قابل نیست

تو قبولش کن از کرم، قاسم

استادسازگار

شعر شهادت حضرت قاسم ع


گشته پامال عموجان ز چه این سان بدنت

پاره پاره شده از ضربت شمشیر تنت

تا کنار بدن تو به شتاب آمده ام

شده همرنگ دل غرقه بخونم بدنت

بدرقه کرد تو را اشک و نگاهم که نبود

زرهی بر تنت ای گل به جز از پیرهنت

از غم و داغ تو خون ریخته از چشم ترم

مثل لاله شده پر خون ز چه جام دهنت

باز کن لب سخنی از لب خاموش بگو

مانده در ضائقۀ من عسلی از سخنت

رُخت ای ماه شب چارده از خون تر شد

رفتی و ماند فروغ رجز شب شکنت

گرچه حاجت به کفن نیست شهیدان را لیک

شده پیراهن خونین تن تو کفنت

در کنار تن صد چاک تو فریاد زنم

یادگار حسنم ، سوختم از سوختنت

به چه حالی ببرم سوی حرم جسم تو را

منتظر مانده به ره مادر غرق محنت

داغ بر داغ دلم آمده گر می گریم

تازه شد داغ علی با غم پرپر شدنت

سوخت گرچه دل محزون وفائی امّا

صد هزاران دل عاشق شده بیت الحزنت

سيدهاشم وفائي

شعر شهادت حضرت قاسم ع

قطره ای هستم که از دریا جدا افتاده ام

آن غریبم من که دور از آشنا افتاده ام

ناکسان از بسکه بر دور و بر من صف زدند

کس نمی داند کجایم یا کجا افتاده ام

ای عمو جان گر تو می خواهی که پیدایم کنی

آنقدر گویم به زیر دست و پا افتاده ام

بسکه آمد تیر و بر سر تا به پایم بوسه زد

یاد بابایم امام مجتبی افتاده ام

گرچه بابا تیر باران شد ولی تابوت داشت

من که تابوتی ندارم بر ملا افتاده ام

ای عمو این آخرین بار است می گویم عمو

بسکه من کردم صدایت از صدا افتاده ام

سيدمحسن حسيني

شعر دوطفلان حضرت قاسم ع


آمد از خیمه برون نور چشمان حسن

صورتش پارۀ ماه پارۀ جان حسن

نوگل فاطمه و سَرو بستان حسن

مَرد میدان حسین شیر میدان حسن

چهره اش خورشیدی است ز شبستان حسن

حُسن رویش به مثال آفتابی به نقاب

ز نظرها پوشید صورتش را به حجاب

بر لبش وقت رجز بهترین قول و غزل

ریزد از لعل لبش بهتر از شهد عسل

با همه شوق و شتاب می رود سوی اَجل

و اَنَا بنُ الحَسنش ذکر نابی ز ازل

اذن میدان که گرفت شد به میدان عمل

و عمو با دل خون می کشیدش به بغل

رفت شمشیر بدست زِرِهَش بود کفن

بر لبش ذکر حسین بود بر دلش یاد حسن

متحیّر ز قدش لشگر خصم لعین

متوجّه به رخش عده ای بی دل و دین

قلب لشگر بشکافت ز یسار و ز یمین

بود از حملۀ او باد صفّین وزین

همه یل های عرب زیر تیغش به کمین

ارزق شامی از آن تیغ شد نقش زمین

ابنِ سعدِ اَزُدی فرصتی یافت طلا

ماه را کرد دو نیم دشت شد دشت بلا

عشق و ایثار و وفا چه کند با دلِ خون

آبرو داشت کثیر معرفت داشت فزون

از غم و عشق حسین چهره اش غرق بخون

مرکبش خورد زمین راکبش گشت نگون

لشگری ریخت سرش با همه بغض و جنون

سینه اش خُرد شد از سم اسبانِ قشون

ناگهان گشت بلند ناله اش : یا عَمّاه

یاد از زهرا کرد نوحه اش : وا اُمّاه

با همه خشم و شتاب آمد از خیمه عمو

با همان قهر و غضب زد به اُردوی عدو

عدّه ای را به سر و عده ای را به گلو

بین آن گرد و غبار دید آن سِرّ مگو

متلاشی ز هم است صورت و فرق نکو

گفت : ای قاسم من با عمو راز بگو

گفت : ای تاج سرم جز تو بالای سرم

هست این جدّ من و هست پیشم پدرم

محمودژوليده

شعر شهادت حضرت قاسم ع


ای عمو! تنها امیدم در رهت ترک سر است

مرگ در راه تو بر من از عسل شیرین تر است

گرچه می دانی یتیمم، اذن میدانم بده

فرض کن این سیزده ساله علیّ اکبراست

نوجوانان یک به یک رفتند و من جا مانده ام

بر روی داغ دلم هر لحظه داغ دیگر است

گاه می خوانی یتیمم، گاه گویی کودکم

هرچه هستم در وجودم، خون پاک حیدراست

خوش ترین نقل عروسی بارش سنگ بلاست

بهترین دامادی من، ترک جان، ترک سر است

بهترین شاخه گلی را که کنم تقدیم تو

صورت خونین، سر بشکسته، زخم پیکر است

حنجر من تشنه ی آب دم شمشیرهاست

نوش من در راه وصل یار، نیش خنجر است

از شرار تشنگی هر چند می سوزم، عمو

بیشتر سوز من از لب های خشک اصغر است

تیغ کین بر گردنم زیباتر از دست عروس

قتلگاهم خوش تر از آغوش گرم مادر است

میثم از کرب و بلا در سینه داری آتشی

ای عجب! هر مصرع شعر تو کوه آذر است

استادسازگار

شعر شهادت حضرت قاسم ع


واله و مست سوی معركه عازم شده است

رفتنش بدرقه با اشك محارم شده است

او به دست ولی الله معمم گشته

قطب علمی دو صد مرجع و عالم شده است

مرگ بازیچۀ دست همه اولاد علیست

مات رزمش همه افلاك و عوالم شده است

رسم این است سرش نقل بریزند نه سنگ

بین گودال عجب گرم مراسم شده است

حرف تقسیم تنش معنی نازك می خواست

آینه خرد كه شد حضرت قاسم شده است

خواست یك بار دگر نام عمو را ببرد

نیزه ای در وسط سینه مزاحم شده است

یك نفر قصد نموده كه سرش را بِبرد

آه كه موقع تقسیم غنائم شده است

محسن حنيفي

.شعر شهادت حضرت قاسم ع


تحت آن تحت الهنک محشر کند ابروی تو

یک حرم دل، دلربا سرگشتۀ گیسوی تو

تا صدای ناله آمد،که عمو مُردم بیا!

همچنان باز شکاری تاختم رو سوی تو

از سَر زین گو چگونه بر زمین افتاده ای

جای نیزه از دو سو پیداست بر پهلوی تو

از سَر مرکب زدم دست عدوی بی حیا

تا که دیدم بین مشتش کاکل گیسوی تو

جنگ مغلوبه شده، مادر نگهدارت بُود

می رسد تنها ز زیر سم مرکب بوی تو

پا مکش بر خاک کاری بر نمی آید ز من

می زنی پرپر خجالت می کشم از روی تو

تا نریزد جسمت از لای کفن بنگر زنم

یک گره آرام بین ساق تا زانوی تو

قاسم نعمتي

شعر شهادت حضرت قاسم ع


همان وقتی که عمو بر تنت ردایت کرد

همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد

گره به بند نقابت زد و میان حرم

پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد

کنار عمه نشست و برای نجمه گریست

و خیمه گاه تو را حجله عزایت کرد

ببین که با عرق شرم آشنایم کرد

کسی که با تن این خاک آشنایت کرد

به غیر موی سفیدش، لبان پر خونت

تو را خود حسنم مثل مجتبایت کرد

کسی نبود و بگوید یتیم را نزنید

کسی نگفت که این ضربه ها کفایت کرد

بگیر دستم و بابا بگو نگاهم کن

علی که رفت بجای خودش عصایت کرد

دم از تو هست ولی باز دم ممکن نیست

كه تاخت لشگری غرق رد پایت کرد

همینکه خواستی از سینه ات نفس بکشی

شکست دنده ی سختی و بی صدایت کرد

دوباره آمدی آرامتر نفس بزنی

که باز ضربه یک نعل جابجایت کرد

تلاش میکنی اما نفس نمیگذرد

به سینه حق بده این سنگ آسیایت کرد

تو را به سینه اش عباس می کشد بد جور

مفاصلی که جدا مانده نخ نمایت کرد

به مشت قاتل تو گیسوی تو را چرخاند

بلند ازسرمو از زمین جدایت کرد

چه خوب شد كه رسیدم تبر زمین انداخت

رسیدم و نوك سرنیزه اش رهایت کرد

حسين ايزدي

شعر شهادت حضرت قاسم ع


بی تو در بین حرم بانگ عزا افتاده

وای قاسم، عوضِ وا عطشا افتاده

چاره ای كن كه نمانند به رویِ دستم

عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

گیسویِ مادرِ تو باز شده در خیمه

تا كه گیسویِ تو در دستِ بلا افتاده

كار، كارِ نظر شومِ حرامی ها بود

اگر این لاله ی انگشت نما افتاده

به دلم ماند عمو نَه، كه بگویی بابا

لبت از زمزمه و خنده چرا افتاده؟

خیز شاید كمكِ لرزش پایم باشی

كارم از رفتن اكبر به عصا افتاده

شده دشوار تماشای تو از سمت حرم

چقَدَر سنگ میانِ تو و ما افتاده

لشگری قصد طواف تو رسید و رد شد

بدنی حال در این سعی و صفا افتاده

دست در زیرِ تنت برده ام و میپرسم

بین این ساقه چرا این همه تا افتاده؟

قد كشیدی كمی از پا و كمی از سینه

بینِ اندام تو این فاصله ها افتاده

هركجا تاخته اسبی كمی از تو رفته

لخته خونت همه جا در همه جا افتاده

كاكُلَت كنده شد و حرمله در مُشتَش برد

اثر پنجه ی او در سر و پا افتاده

میبرم تا درِ خیمه قد و بالایت را

چند عضوی ز تو ای وای كجا افتاده؟

شیشه یِ عمرِ من آرام نفس كِش بدجور

استخوان هایِ شكسته به صدا افتاده

ای ضریحِ حسنم، زود مُشَبَّك شده ای

در حرم با تو دمِ واحسنا افتاده

حسين ايزدي

شعر شهادت حضرت قاسم ع


هر که از عاشقی خبر دارد

در دلش میل ترک سر دارد

آنکه از نسل حیدر و زهراست

شوق پرواز بیشتر دارد

کربلا جای پر کشیدن هاست

قاسم از راز آن خبر دارد

رنگ و بوی حسین دارد او

همنشینی گل اثر دارد

سیزده ساله است و با این حال

جگری مثل شیر نر دارد

ذکر احلی من العسل به لبش

پیش او مرگ هم شکر دارد

بی زره آمده، عدو می گفت:

چقدر این پسر جگر دارد

آمده مثل شیر می غُرَّد

نسل حیدر عجب ثمر دارد

یاد صفین زنده شد امروز

بس که او جلوۀ پدر دارد

زاده یوسف است و یوسف روی

جلوه هایی چنان قمر دارد

نور چشم حسن نظر نخوری

چشم این گرگ ها خطر دارد

تو برای حسین یک حسنی

با تو انگار بال و پر دارد

هم برایت عمو و هم پدر است

نشده چشم از تو بردارد

مجتبای حسین صبری کن

که عمو چشم های تر دارد

قول داده مراقبت باشد

چه کند کربلا خطر دارد؟

تو برای حسین یک حسنی

گر چه مثل حسین بی کفنی

زاده مجتبی زمین افتاد

ناگهان، بی هوا، زمین افتاد

فرق او تا شکافت دشمن گفت:

آفرین، مرحبا، زمین افتاد

ناله اش بین هلهله گم شد

گر چه او با صدا زمین افتاد

مثل حیدر شهید شد قاسم

یا علی گفت تا زمین افتاد

پیش قاسم رسید و از گریه

حضرت کربلا زمین افتاد

یادش آمد مدینه مادر هم

وسط کوچه ها زمین افتاد

بر زمین خوردن ارث مادری ست

هر که از نسل ما، زمین افتاد

آن طرف تر کنار علقمه هم

ساقی با وفا زمین افتاد

بر زمین پای می کشد از درد

صورتش گاه سرخ و گاهی زرد

حسين ايزدي

شعر شهادت حضرت قاسم ع


حضرت قاسم ابن حسن(ع)- بحر طویل


سیزده ساله گلی بود ز گلزار حسن

چشم شهلاش چنان چشم گهربار حسن

هر که بر او نظر افکنده خدا می‌داند

شد دلش سوختۀ عشق شرر بار حسن

عاشق اویم و با دست غمش می‌خواهد

که روم پایِ سرِ دارِ حسن

آنچنان بوی پدر داشت که زینب

ز تماشای جمالش شده بیمار حسن

حالیا آمده تا اینکه شود خاتمۀ کار حسن

گرم شد در دل آن معرکه بازار حسن

او مگر کیست ، رخش ماه شب تار حسن

سیزده سال زمین دور قدش گردیده

سیزده سال زمان صورت ماهش دیده

سیزده سال به خورشید ، صفا بخشیده

سیزده سال حسین‌ابن‌علی روی مهش بوسیده

سیزده سال دل از دست عمو دزدیده

سیزده سال به دنبال علمدار مُریدانه دویده است

و از اویکسره طرز سر و دست زدن در وسط معرکه دیده

سیزده سال مدینه ز خودش پرسیده

چه کسی ماهتر از صورت زیبای دل آرای گل نجمه به عالم دیده

سیزده سال خودش را به بر اکبر لیلا دیده

سیزده سال سحر منتظر یک سحر چشمانش

سیزده سال قمر در به در چشمانش

سیزده سال فلک چرخ زده دور سر چشمانش

سیزده سال سمک تشنه‌لب پلک تر چشمانش

سیزده سال ملائک همه دلباختۀ دعواشان

بر سر یک نظر چشمانش

کاش می‌شد که شوم کشتۀ تدبیر قضا و قدر چشمانش

ما چه دانیم و چه گوئیم و چه خوانیم از او

این همان است که یُحیی و یُمیت است تب پر شرر چشمانش

حربۀ قتلِ جهانیست نهان زیر سر چشمانش

وای اگر تیغ کشد از کمر چشمانش

عالمی پر شود از کشتۀ بی بال و پر و دست و سر چشمانش

حالیا آمده تا جانب میدان برود

دیدن جانان برود

آمد و رخصت میدان ز عمو کرد طلب

با دل پر ز طرب

با وجودی پرِ تب ، غرق تعب

بی‌زره ! خود ندارد

بسته بر چهرۀ خود نیمۀ عمامه که با صورت پنهان برود

بسته شمشیر عمو را به کمر

با لب عطشان ، دل سوزان برود

تا کند صلح حسن را ز غم فاطمه جبران برود

اشک ریزان عقبش عمّه

عمو محو عبور پُرِ شورش

گوئیا جان ز تن خسرو خوبان برود

گفت ارباب هم‌اکنون همۀ کفر به یکسو

و به جنگش همه ایمان برود

با صدای ملکوتیِ رسائی قاسم

آمد و در وسط معرکه سر داد ندائی قاسم

که منم عشق حسن، سبط علی شیر خدائی قاسم

کرد هنگامه به پائی قاسم

زیر لب داشت نوائی قاسم

داشت چون اکبر لیلا به سرش شوق رهائی قاسم

ازرق شامی بی‌ریشه فرستاد به جنگ پسر فاطمه یک‌یک پسرانش

که همه با لب شمشیرِ یل نجمه فتادند

خودش آمد و با ضربۀ قاسم به درک رفت

صدای همۀ خیمه به تکبیر رها گشت از این رزم تماشائی قاسم

ناگهان از همه سو سنگ به سوی گل سرخ حسن آمد

و یک ضربت شمشیر به فرقش ، و یک نیزه

لب تشنه درآورد سر از سینۀ غوغائی قاسم

فتاد از فرس و زد نفس افتاد میان قفس مرکب و فریاد برآورد پیاپی که عمو

جان به ره عشق تو کرده است فدائی قاسم

چاره‌ساز همۀ عالم امکان به خدا لرزه فتاده است به جانش

رفته از دست توانش

گوئیا تازه شده داغ جوانش

هر چه می‌گشت نمی‌جست نشانش

با دل خستۀ بشکسته صدا زد که کجائی قاسم

مجتبي روشن روان

شعر شهادت عبدالله ابن الحسن ع


برای ترک سر، آماده بودم

از اوّل دل به مهرت، داده بودم

عموجان بر سرم، منّت نهادی

من از قاسم، عقب افتاده بودم

***

ز خون، گلرنگ شد آیینۀ تو

فروشد نیزه، بر گنجینۀ تو

الهی کور گردم تا نبینم

زند قاتل، لگد بر سینۀ تو

استادسازگار

شعر شهادت عبدالله ابن الحسن ع


خواستم پر بکشم ، بال و پرم سوخت ، عمو

از غریبی تو قلب پدرم سوخت ، عمو

از عطش دم نزدم ، از غم تو داد کشم

خواستم مثل تو باشم ، جگرم سوخت ، عمو

دستی از دست ندادم ، که به دست آوردم

لیک در دفع بلایت ، سپرم سوخت ، عمو

مانده در چنگ عدو طره ی پیشانی من

آنچنان کز غضبش موی سرم سوخت ، عمو

مادرم فاطمه را چون که صدا می کردی

از رخ نیلی او ، چشم ترم سوخت ، عمو

چون که شمشیر و سنان بر تو هجوم آوردند

زیر این بار ز پا تا به سرم سوخت ، عمو

تنم از تیر سه شعبه به تنت دوخته شد

خیمه از همهمه ی این خبرم سوخت ، عمو

شعر شهادت عبدالله ابن الحسن ع


عمو فدای جراحات پیکرت گردم 

شهید مکتب عباس و اکبرت گردم

نماز عشق بجا آور و عنایت کن

که من مکبّر در خون شناورت گردم

ز خیمه بال زدم تا کنار مقتل خون

به این امید که سرباز آخرت گردم

مگر نه بر سر دست تو ذبح شد اصغر

بده اجازه که من ذبح دیگرت گردم

به جان مادر پهلو شکسته ات بگذار

که رهنورد دو فرزند خواهرت گردم

مگر نه نالۀ هل من معین زدی از دل

من آمدم که در این عرصه یاورت گردم

بدست کوچک من کن نگاه رخصت ده

که جانشین علمدار لشکرت گردم

تو در سپهر ولا مهری و شهیدان ماه

عنایتی که به خون خفته اخترت گردم

ز شور شعر تو شد محشری بپا (میثم)

بگو که شافع فردای محشرت گردم

استادسازگار