شعر محرم
عارفان درس وفا از اصغرت آموختند
چشم خود بر دست ناز كودكانت دوختند
مجتهد هاي زمان ما ميان درس فقه
ذكر اطفال تو را كردند و با هم سوختند
اصغر چرمي
عارفان درس وفا از اصغرت آموختند
چشم خود بر دست ناز كودكانت دوختند
مجتهد هاي زمان ما ميان درس فقه
ذكر اطفال تو را كردند و با هم سوختند
اصغر چرمي
مادر لالايي هم بلد بود اما هر كاري كرد شش ماهه خوابش نبرد
آسمان تشنه، اشک ها جاری
چشم ها شور و زخم ها کاری
در میان دو رود سرگردان
ماهی تشنه در بغل داری
دست و پا می زند نگاه فرات
آه باران، چرا نمی باری؟!
کودکی تشنه باشد اما تو
دست را روی دست بگذاری؟!
تشنگی، دلهره، پریشانی
یک زن و این همه گرفتاری
به فدای دل پریشانت
این تویی که در اوج ناچاری
می روی مثل مادر موسی
کودکت را به نیل بسپاری
دل به دریا زده است چشمانت
می کنی باز آبروداری
آه بانو، چقدر دشوار است
در خودت گریه را نگهداری
"آیت الکرسی" است روی لبت
در دلت حرف های بسیاری
...
" وَ مِنَ الماءِ کُلُّ شَی ءٍ حَیّ "
که حسین است زندگی ...آری
حسين غلامي
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن
وحيده گرجي
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادّعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت
هادي جانفدا
بین دو نهر آب، تشنه
غرقه به خون، بی تاب، تشنه
واجب: جدایی سر از تن
از باب استحباب: تشنه
گهواره ها! دیگر نجنبید
امکان ندارد خواب، تشنه
تیری نگاهش سمت مشک است
آماده ی پرتاب، تشنه
چشم اولی الابصار، خونین
کام اولی الالباب، تشنه
حیّ علی حیّ علی خون
گودال تا محراب، تشنه
"انّا عَرَضنا "روی نیزه است
تفسیر شد أحزاب، تشنه
یا لَیتَنی کُنتُ مَعَک، آه !
جاماندم از اصحاب، تشنه
زهرا بشري موحد
هر شیعه که در بهشت همسایه ی توست
آن مرجـــــع تقلید که بر پایـــه ی توست
ولله قســـــم به خون به گهـــواره ی عشق
ای حضرت عــشــق بر مرام تو سلام
بر قطره ی خون که شد پیام تو سلام
با روضه ی جانسوز شما زنده شدیم
بــر شـور مـــحـــرم الــحـرام تو سلام
------
تـا لطف خدا بدرقه ي راه حسين است
تقدير و قضا بسته به يك آه حسين است
بــــر كـــل جهــانــيــان بگوييد كه حتما
نفرين خدا در پي بدخواه حسين است
------
دائم ز غـم حسين در شور و نواست
آن يوسف زهرا كه دلش غرق عزاست
بـــر مـنـتـظـران بــگــو كه خواهد آمد
آن منتقمي كه در پي خون خداست
------
ما دست به دامان شماييم حسين
دلسوخته مهمان شماييم حسين
اي حضرت عشق يا قديم الاحسان
ديوانه ي احسان شماييم حسين
------
اشــك غــم تـو مرام ديرينه ي ما
رفــتــار خدايــي تــــو آئينه ي ما
الگوي رفـيـع عـشـق و ايثار تويي
شد نوكريت مدال بر سينه ي ما
------
در روضه همیشه دیده ی تر داریم
داغی بـــه دل از غریب مادر داریم
عشق است اگر دوباره در ماه عزا
بــیــن الـــحــرمین تان قدم برداریم
------
خورشيد ز گرماي زمين نالان شد
آبــي كــه نـخـورد بر لب اهل حرم
بر گرد مزار ساقي العطشان شد
------
هر چند كه مهريه ي زهرا آب است
يك قطره ي آب در حرم ناياب است
بــر دســت گـرفته كودك ذبح شده
انگار كه طفل ناز او در خواب است
اصغر چرمي
امروز و فردا عالمی در التهاب است
از این مصیبت کوه صبر من خراب است
کمان باز شد / فراتر ز حد توان باز شد
چنان که حسین / پس از ضربه تیر جانباز شد
ببین روضه را / گلو تیر خورد و دهان باز شد
به خون علی / سر بغض هفت آسمان باز شد
نه حق میدهم / اگر روضه روضهخوان باز شد
که در وقت دفن / سر از شانه با یک تکان باز شد
مهدي رحيمي
بر لب دریا، لب دریادلان خشکیده است
از عطش دل ها کباب است و زبان خشکیده است
کربلا بستان عشق است و شهامت، ای دریغ
کز سموم تشنگی این بوستان خشکیده است
سوز بی آبی اثر کرده است بر اهل حرم
هر طرف بینی لب پیر و جوان خشکیده است
آه از مهمان نوازانی که در دشت بلا
میزبان سیراب و کام میهمان خشکیده است
دامن مادر چو دریا اصغرش چون ماهی است
کام ماهی بر لب آب روان خشکیده است
نازم این همّت که عباس آید از دریا ولی
آب بر دوش است و لب ها همچنان خشکیده است
گر ندارد اشک تا آبی به لب هایش زند
چشمه چشم رباب از سوز جان خشکیده است
سيدفضل الله قدسي
تیر آمد و از لانه ی بی آب پرش داد
یک فاصله در بین گلوگاه و سرش داد
بغض همه آوار شد آن وقت که کودک
یک دسته گل سرخ به دست پدرش داد
می خواست که از بین گلویش بکشد تیر
آن قفل سه شعبه چقدر دردسرش داد
خندید و خجالت زده تر شد پدر از او
خندید و غم تازه تری بر جگرش داد
یک آیه ی کوچک به لب عرش رسیده است
یک کفتر کوچک که خدا بال و پرش داد
عليرضالك
هر چند كه مهريه ي زهرا آب است
يك قطره ي آب در حرم ناياب است
بر دست گرفته كودك ذبح شده
انگار كه طفل ناز او در خواب است
اصغر چرمي
عرشیان باب حوائج که خطابش کرند...
جگرم را ز همین شعر کبابش کردند
امیرحسام یوسفی
سپاه را چقدر سیر کرد آب فرات
چه زود این همه تغییر کرد آب فرات
چه کرد با جگر تشنه ها نمی دانم
رُباب را که زمین گیر کرد آب فرات
رُباب را چقدر در حرم خجالت داد
همان دو لحظه که تاخیر کرد آب فرات
سفید شد همه گیسویش یکی یکی
عروس فاطمه را پیر کرد آب فرات
همان که آبرویت را ز گریه اش داری
سه شعبه در گلویش گیر کرد... آب فرات
دو قطره آب ندادی و شاه عطشان را
چقدر حرمله تحقیر کرد، آب فرات!
دوباره آب رسید و دوباره شیر آمد
ولی چه سود، کمی دیر کرد آب فرات
تمام اهل حرم تشنه... اسب ها سیراب
سپاه را چقدر سیر کرد آب فرات
استادلطيفيان
وقتی که جواد از علی دل ببرد
خورشید ولایت از دو مشرق بدمد
عید است و دو میلاد و بهار صلوات
بر خلق، خدا وفور نعمت بدهد
استادمحمودژوليده
بر شادی پیغمبر و زهرا صلوات
بر آینه ی علی اعلی صلوات
هم مولد اصغر است و هم روز جواد
بر کرب و بلا و طوس یکجا صلوات
***
معشوق، به باد داده گیسو صلوات
بر نوگل کربلا ز هر سو صلوات
نقّاره زدند، ماه پیدا شده است
بر جلوه ی آن هلال ابرو صلوات
***
بر دلخوشی ضامن آهو صلوات
جانم! بفرست باز بر او صلوات
آمد دو علی دو جلوه از پیغمبر
بر هر دل مشتاق علی گو صلوات
***
بر روی جواد، باز بهتر صلوات
بر ناز نگاه علی اصغر صلوات
این نیست صدای این همه جمعیت!
بفرست بلندتر به حیدر صلوات
حامداهور
يا حَبيبَ مَن لا حَبيبَ لَه
بچه آهويم كه در دام شما افتاده ام
گرچه در بندم وليكن بنده اي آزاده ام
هر که نقش خویش را در خاکساری دیده است (1)
شاد از آنم خاكسار كوي " آقازاده " ام
****
محتشم با گريه " كل يوم عاشورا " بخوان
روضه اي از تشنگي و مادر و لالا.. بخوان
از كمان و تير تيز و حرمله با ما بگو
" لافتي الا علي اصغر" براي ما بخوان
****
مادري غم زده و خون جگرم گريه مكن
همه ي دلخوشي ام ، تاج سرم گريه مكن
چه كنم نوگل من تا كه تو ناخن نكشي؟
به خدا شير ندارم پسرم گريه مكن
****
هاشمي زاده
غصه هارا که میبرم از یاد
میشود خانه ی دلم آباد
واژه در واژه میزنم فریاد
شب میلاد او مبارک باد
رجبیون "مه" رجب آمد
نخل امید را رطب آمد
نه فقط دلبر حسین آمد
بلکه تاج سر حسین آمد
نوه ی مادر حسین آمد
علی ِ اصغر حسین آمد
او شراب خم حسین باشد
علی سوم حسین باشد
آسمانی ترین شهاب است او
هاشمی زاده مستطاب است او
نور چشم ابوتراب است او
زينت دامن رباب است او
عشق لیلی و عشق مجنون است
أخوی رقیه خاتون است
جبرئیل امین غزل خوانش
خالقش از علاقه مندانش
میبرد دل لبان خندانش
میکند عمه دست گردانش
عمه جان زينبش به يادش بود
فكر اسپند و "وان يكاد"ش بود
ز مسیحا دمان مسیحاتر
ز دو صد خضر و يوسف آقاتر
ز موالید خانه زیباتر
ز رسولان حق معلّاتر
پیر ادیان رایجش کردند
طفل باب الحوائجش کردند
بي قرارش جناب جبرائيل
سربه دارش جناب ميكائيل
چاي ريزش جناب اسرافيل
سربه زيرش جناب عزرائيل
اسم رمز سفينه ي ارباب
جاي او روي سينه ي ارباب
بانگاهش اگر صفابدهد
دردهای همه دوا بدهد
لقمه نانی به هر گدا بدهد
تذکره های کربلا بدهد
بوی سیب حرم وزیده و بس
سوی روضه مرا کشیده و بس
قسمت این بود بزرگ تر بشود
و سپس عازم سفر بشود
وهمانند محتضر بشود
و برای پدر سپر بشود
قسمت این بود حرمله برسد
به حرم سوت و هلهله برسد
قسمت این بود کوفه جا بزند
مادری عمه را صدا بزند
پدری قید بچه را بزند
طفل شش ماهه دست و پا بزند
قسمت این بود سه شعبه گیر کند
مادری را ز غصه پیر کند
قسمت این بود کربلا برسد
به حرم پای اشقیا برسد
بی نوایی به یک نوا برسد
وکسی پشت خیمه ها برسد
برسد تا که نبش قبر کند
قسمت این بود ربابه صبر کند
عليرضاخاكساري
(1)هر که نقش خویش را در خاکساری دیده است /می نهد چون بوریا پهلوی لاغر را به خاک .صائب