سنگ را راهی پیشانی مان می کردند

خنده بر پاره گریبانی مان می کردند

 خنده بر بی سر و سامانی مان می کردند

 پشت دروازه ی ساعات معطل بودیم

 خوب آماده ی مهمانی مان می کردند

 از سر کوچه ی بی عاطفه تا ویرانه

 سنگ را راهی پیشانی مان می کردند

 هر چه ما آیه و قرآن و دعا می خواندیم

 بیشتر شک به مسلمانی مان می کردند

 شرم دارم که بگویم به چه شکلی آن جا

 وارد بزم طرب خوانی مان می کردند

 بدترین خاطره آن بود که در آن مدت

 مردم روم نگهبانی مان می کردند

 هیچ جا امن تر از نیزه ی عباس ع نبود

 تا نظر بر دل حیرانی مان می کردند

استادلطیفیان(اشک لطیف)


 

بی بی خودت بیا و بگو ناتوان شدی

شعری به وزن روضه وماتم سروده ام

با اشک و آه و شور دمادم سروده ام

با یک نگاه لطف شما محتشم شدم

شعر و غزل برای محرم سروده ام

یاایهالکریمه مرا هم حلال کن

با اینکه شاعرم زشما کم سروده ام

یا نه اگر برای شما هم قلم زدم

ساده شکسته بسته و مبهم سروده ام

خود را زبان نفهمِ عذاب آور شما

اما تو را "سکینه" ی حالم سروده ام

تنها همین نه بی ادبی مرا ببخش

خانم تورا ملیکه ی عالم سروده ام

 یا پابه پای "سید" و یا گفته های "شیخ"

یا پای روضه های مقرم سروده ام

دارم سراغ روضه ی گودال می روم

بانو اجازه میدهی ام روضه خوان شوم  

نه نه خلاف حق تقدم نمی شود

جایی که آب هست تیمم نمی شود

بی بی خودت بگو چه خبر بود کربلا

هنگامه ی بلا و خطر بود کربلا

بی بی خودت بیا وبگو باشما چه شد

بی بی خودت بیاو بگو کربلا چه شد

آن روز لعنتی که حرم تارو مار شد

آن روز لعنتی که سنان دست به کار شد

آن روز لعنتی که به تو نیزه می زدند

با سنگ بر لب تو بی اندازه می زدند

روزی که حرمله بنشست و اشاره کرد

تیری زد و سینه ی تو پاره پاره کرد

آن روز لعنتی که همه پشت پا زدند

روزی که نیزه ای به دهان تو جا زدند

آن روز لعنتی که تو از حال رفته ای

با پای خود به جانب گودال رفته ای

روزی که شمر آمد و بر سینه ات نشست

با مشت بر دهان تو...دندان تو شکست

روزی که ماه من به کمانی رصد شدی

در زیر سم مرکب دشمن لگد شدی

آن روز لعنتی که سرت روی نیزه رفت

آن روز لعنتی که سر عمه جان شکست

روزی که من فرق تو را بوسه ها زدم

روزی که من حلق تو را بوسه ها زدم 

مثل خوره جان مرا می خورد- همین

 یک روز میرسد که مرا می کشد- همین

بی بی خودت بیا و بگو ناتوان شدی

خسته شدی پیرشدی قدکمان شدی

بی بی خودت بیا وبگو عصر یازدهم

انگشت نمای لشگر نامحرمان شدی

از شرطه ها و دست جسارت بگو به ما

از روزهای سخت اسارت بگو به ما 

استادعلیرضاخاکساری 

بده یک جرعه از صبر سکینه

دلش را داد دست آسمان ها

که نامش زنده مانده در زمان ها

بده یک جرعه از صبر سکینه

خداوندا به ما در امتحان ها

يوسف رحيمي

چرا بی یاری و بهرت دگر یاور نمی آید

چرا بی یاری و بهرت دگر یاور نمی آید
به دُنبالت کسی جُز اشک هر دختر نمی آید
ازین راهی که داری پیش رو لَرزد دلم، دیدم
که هر کس می رَود در خیمه ها دیگر نمی آید
علمدار تو کو، اکبر چه شد، قاسم کجا رفته؟
هزاران لشکر آن سو بهر تو لشکر نمی آید
به جان کی قسم دادی که عمّه در حرم برگشت
به دنبال برادر از چه آن خواهر نمی آید
تو روی دختر مسلم ببوسیدی و، من دیدم
مرو دختر نبوسیده مرا باور نمی آید
ز ضعف و تشنگی حرفی به لب دارم، ولی افسوس
لبانم می خورد بر هم، صدایم در نمی آمد

استادانسانی