شعر ولادت امام هادي عليه السلام


از ذات ذوالجلال و خلایق به صبح و شام

ای تـا ابـد چـراغ هدایت تو را سـلام

ابن‌الرضــای دوم زهـرا! دهـم امـام!

حـق را تمـام مظهـری و مظهر تمام

فرزنـد نـُه ولی، پدر پاک دو ولی

در چارده جمال ازل چارمین علی

ای گنج بی‌حدود خـدا در خزانه‌ات

بـاغ بهشت، عـکسِ درِ آستـانه‌ات

بار غـم تمامـی امـت بـه شانه‌ات

صحن تو سامرا و دل خلق، خانه‌ات

بیت‌الحرام اهل سجود است کوی تو

روشنگر تمـام وجـود است روی تو

روح مسیـح می‌دمـد از سامـرای تو

کعبه سلام داده به صحن و سرای تو

موسی به رود نیل زده با عصای تو

وحی خداست در نفس جان‌فزای تو

کهف تُقی، حقیقت تقوا، گـل تقی

جان جهان فدای تو یا هادی النقی

تعریف ما و وصف شما هست نابجا

توصیف ما کجا و مقـام شما کجا؟!

از تو همه عنایت و از مـا همـه رجا

حتـی درنـدگان بـه تـو آرنـد التجا

آنچه به وصف قدر و جلالت شنیده‌ایم

در داستـان زینـب کذابـه دیده‌ایـم

حق از تو، در تو، با تو بود در تمام حال

نوریـد نـورِ نـور خداونـد ذوالجــلال

هرکس که در محبت‌تان یافت اتصال

دوزخ بر او حرام و بهشتش بود حلال

در گوش ما ز جامعه تا حشر این نداست

آن کو جدا شود ز شما از خدا جداست

دشمن به حضرتت ستم بی‌حساب کرد

در ظلم خود به آل پیمبر شتاب کرد

یک روز، قبرهای شما را خراب کرد

روزی تو را تعـارف جـام شراب کرد

یک روز ریخت خون دلت را به ساغرت

یـک روز کنـد قبـر تـو را در برابـرت

در مجلس شـراب به دل بود آذرت

دیگر نخورد چوب به لب‌های اطهرت

دیگر سـر بریـده نمی‌دید خواهرت

دیگر نبود بسته دو بازوی خواهرت

دیگر به غصه عترت تو مبتلا نبود

دیگر سـرت میانۀ تشت طلا نبود

هر چنـد زهـر داد بـه عمـر تـو خاتمه

دیـدی جفـا و غصـه و بیـداد از همه

این غم تو را بس است که بی ‌رعب و واهمه

آن بی‌حیـا نمـود جسـارت بـه فاطمه

دشنام او ز نیزه و خنجر شدیدتر

او بـود از یزیـد ستمگـر یزیدتر

من کیستم؟ گـدای گدای گدای تو

خاک قـدوم زائر صحن و سرای تو

دارم امیـد تذکــرۀ سـامــرای تـو

سوزی بده که اشک بریزم برای تو

بر خاک آستان شما سر نهاده‌ام

دست مرا بگیر که از پا فتاده‌ام

استادسازگار

شعر ولادت امام هادي عليه السلام

امروز پر از سرور و شادی شده ام

مشمول عطایای جوادی شده ام

صد شکر مسیر من به اینجا افتاد

صد شکر که من گدای هادی شده ام

مهدي صفي ياري


شعر ولادت امام هادي عليه السلام


امشب بشیـر از جانب حی تعالی آمده

گوید که یاسینی دگر از صلب طاها آمده

یــا کوثــری از دامــن ام‌ابیهــا آمده

چـارم علـی در مجمع اولاد زهرا آمده

از نسل مصباح الهدی هادی به دنیا آمده

نور هدایت تافته هم در عرب هم در عجم

کهف التقی، بـدرالشرف، نورالهدا، ابن‌الرضا

رخ رحمه للعالمین هیبت علی مرتضی

قرآن از پـا تـا بـه سر توحید از سر تا به پا

هر دیده بر او یک حرم هر دل بر او یک سامرا

هم وجـه ذات کبریـا هـم نجل ختم‌الانبیا

آیینـۀ حسن قـدم بگـذاشت در عالـم قدم

از آیـۀ «اللهُ نور» افکنده گل سیمای او

نام دل‌آرایش علی، قلب محمّد جای او

در چشم عرش کبریـا پیداست جای پای او

دل، حج بجـا آرد ولـی در طوف سامرای او

جود و کرم، بذل و عطا، یک قطره از دریای او

عالم اگر سائل شود در پیش بذل اوست کم

چشم عطا بر درگه و چشم کرم بر دامنش

یعقوب‌هـا بینـا شوند از نفخـۀ پیراهنش

نور الهـی در دلش روح محمّـد در تنش

قرآن، کتـاب منقبت مداح ذات ذوالمنش

شیرین دعای جامعه از منطق شور افکنش

بیـن زیـارات دگـر این جامعـه گشته علم

باغ بهشت من بود صحن و سرای سامره

مرغ دلـم دائـم زنـد پـر در هـوای سامره

تا چهره بگذارم شبی بـر جای‌جای سامره

سعی و صفا و مـروه‌ام باشد صفای سامره

ای کاش یارب میشدم عمری گدای سامره

هرچند دائم خویش را بینم کنار آن حرم

ای آفتاب شهر دل روی جهـان‌آرای تو

ای گشته زیبایی خجل از طلعت زیبای تو

روی خدا را اهل دل دیدند در سیمای تو

نور خـدا می‌تابـد از سرداب سامرای تو

دُر کرامت ریختـه از لعل گوهـرزای تو

در زیر بـارِ منتت پشت فلک گردیـده خم

تو وجـه حـی داوری یا‌بن‌الجواد ابن‌الرضا

تو احمدی تو حیدری یا‌بن‌الجواد ابن‌الرضا

تو جسم ایمان را سری یابن‌الجواد ابن‌الرضا

تو روح را بال و پـری یا‌بن‌الجواد ابن‌الرضا

از هرچه گویم برتری یابن‌الجواد ابن‌الرضا

چون می‌نگارم وصف تو در دست می‌لرزد قلم

من عبـد بی‌پا و سـرم اما سر و سرور تویی

ساحل تویی دریا تویی کشتی تویی لنگر تویی

گم‌گشتگان را تا ابد هادی تویی رهبر تویی

علم و کمال و فضل را گردون تویی محور تویی

لب‌تشنگان نـور را ساقی تویی ساغر تویی

باشد که از لطف و عطا جامی کنی بر ما کرم

تو هادی و بـا نور خود ما را هدایت می‌کنی

تو دوستـان خویش را مست ولایت می‌کنی

در گیرودار حشـر، هم از مـا حمایت می‌کنی

بر خصم خود هم بس که آقایی عنایت میکند

برما عنایت نـه! که لطف بی‌نهایت می‌کنی

ای وصف تو خیرالکلام ای لطف تو خیرالنعم

ای داده ذات حق تو را بر خلق عالم برتر

جـد امـام منتظـر! بـاب امـام عسکری!

جوشد ز تیغ مهدی‌ات نور عدالت‌گستری

از ما سراسر تیرگی از تو همه روشنگری

«میثم» کند با مدح تو پیوسته گوهر‌پروری

باشد که جوشد مدح تو از خامۀ او دم‌به‌دم

استادسازگار

شعر ولادت امام هادي عليه السلام


به نام نامی هادی که هادی دلهاست

یگانه فاتح دلها امام بی همتاست

امام مهر، امام وفا، امام عشق

امام رأفت و رحمت امام خوبیهاست

هدایتش همه جا را به زیر سایه بَرَد

امامتش متعالی، زِعامتش یکتاست

معلّم همه ی انبیاست آقایم

که میوه ی دل و دلدار سیّد بَطحاست

علیّ چارم ما، مرتضای دوّم اوست

دهم امام تشیّع حقیقت عظماست

فرشتگان مقرّب مقیم حجره ی او

قسم به روح مقدّس سلاله ی زهراست

نواده ی حسن مجتباست این آقا

سلیل آل نبی، نور چشم آل عباست

علیّ دیگر آل حسین آمده است

که وارث همه ی روضه های عاشوراست

قنوت حضرت سجّاد روی دستانش

امین باقر علم نبی همین آقاست

صراط صادق آل علی طریقه ی اوست

شبیه موسیِ کاظم به وقت درد و بلاست

ستاره ی سحر است و شکوه باغ جواد

دوباره کوثر قرآن دوباره ابنِ رضاست

دوباره جدّ غریبش ابالحسن آمد

طلیعه ی حسن عسگری از او پیداست

پدر بزرگ امام زمان ما یعنی...

برای مهدی دین چاره ساز مشکل هاست

بِچِش حلاوت ذکرش، بخوان به لب هادی

که نام حضرت هادی عجیب روح افزاست

ز آستینِ هنر پرورش ادب ریزد

حیات طیّبه اش چون هزار دانشگاست

هرآنکه طالب دریای معرفت از اوست

کلاس جامعه اش رهگشای اهل ولاست

به علم خویش بداند زبان حیوانات

خدای قادر مطلق به علم او داناست

بهشت مائده ای از ولای عظمایش

شفیع هرچه ولایتمدار با تقواست

گناه شیعه ببخشد خدا به مقدم او

نوید باب غدیر است و آیة العظماست

خدا به شیعه ی او عزّت و کرامت داد

بیا که آینه ی هیبت خدا اینجاست

به عصمتش قسم از او مقام می گیریم

به هیبتش قسم از قهر او عدو رسواست

بیا به محفل و کشکول سائلی بردار

که عیدی قدمش استغاثه ی دلهاست

نگو شمرده شمرده که حاجتت داند

نگفته با خبر از حاجت و غم دلهاست

عزیز فاطمه و ترک سائلان هرگز!

بریز غم که وجودش مفرّح جانهاست

مگر زیارت کرب و بلا نمی خواهی؟

کلید کار بدست دعای این آقاست

نظام عالم هستی از او درست شود

بیا که پرچم صبح فرج از او برپاست

محمودژوليده

شعر ولادت امام هادي عليه السلام


شده ام بر آن که پری زنم به هوات یا علی النقی

سفری کنم و سری زنم به سرات یا علی النقی

به هوات تازه کنم نفس، به سرات آیم از این قفس

برسم به مأمن آسمان رهات یا علی النقی

هله ای قلم تو شروع کن، ز درون درآ و طلوع کن

بنویس سردر مشق های سیات یا علی النقی

بنویس دست مِداحتم نرسد به عرش فضائلت

شود آبهای جهان اگر که دوات یا علی النقی

بنویس اوج کدام دم، برسد به وسعت آن قلم

که دمیده جامعه ای بدان جلوات یا علی النقی

تو همان تجلّی ایزدی، که به شکل بنده درآمدی

و سروده ای غزل از زبان خدات یا علی النقی

و به استناد زیارتت، تو و اهل بیت نبوتت

شده اید رب جلی ولی به صفات یا علی النقی

ز عدم وجود درست کن، ز نبود بود درست کن

و به شیر جان بده با مسیح نگات یا علی النقی

منم آشنای قدیم تو، ز دیار عبدالعظیم تو

که سلام میدهمت به شوق لقات یا علی النقی

نبود به بودن تو غمم،بخداکه حر جهنمم

که گرفته ام به ولات برگ برات یا علی النقی

بگذار کعبه ی سامرا، قدمی طواف کنم

سر خویش را بزنم به کوی منات یا علی النقی

محمدبياباني

شعر ولادت امام هادي عليه السلام


حق بده به فرشته ها

اینجوری عاشقت باشن

همگی غرق سجده و

تسبیح خالقت باشن

 

حق بده به خورشید اگه

بخواد بگرده دور تو

خدا تموم عالمو

پروانه کرده دور تو

 

حق بده به مدینه تا

بگیره هی بهونه‌تو

به یاد عطر جای پات

ببوسه خاک خونه‌تو

 

به سامرا هم حق بده

نکشه دست از دامنت

آخه دلش روشن میشه

هر صبح با عطر پیرهنت


تا می خونی از جامعه:

«فما اَحلی اسمائکم»

شیرین میشه لبای عشق

از نامت ای ماه دهم

 

مست علی النقیم

عاشق نام هادیم

با این عشیره آشنام

آخه باب الجوادیم

 

برای دستِ خالیا

خوب جاییه این سامره

به رویِ ناامیدیا

بازه همیشه پنجره

 

کبوترم، کو گنبدت؟

عالم فدای غربتت

راحت نمیذارن تو رو

حتی پس از شهادتت

قاسم صرافان

شعر ولادت امام هادي عليه السلام


آن نازنین که وصف جمالش خدا کند

امشب خدا کند که نگاهى به ما کند

آن دلنواز از دل و از جان عزیزتر

باشد که درد جان و دل ما دوا کند

آن بى نیاز از همه غیر خدا، خوش است

ما را گره ز کار فرو بسته وا کند

آن محو ذات خالق و بى اعتنا به خلق

شاید به ما شکسته دلان اعتنا کند

آن چشمه ی دعا که دعا مستجاب از اوست

چون مى‏ شود به حالت ما هم دعا کند

پیوند خورده زندگى ما به مهر او

این رشته را کسی نتواند جدا کند

عالم به خوان رحمت او میهمان ولى

یک تن نشد که حق نمک را ادا کند

خواهد کند ثناى کسى را اگر کسى

بهتر همین که مدحت ابن الرّضا کند

ابن الرّضاى دوّم و چارم ابوالحسن

که امشب جهات را ز رخش با صفا کند

چارم على ز عترت و نور دل جواد

کو چون جواد لطف نماید عطا کند

گویى على به روى محمّد کند نگاه

چون این پسر به روى پدر دیده وا کند

هادى دهم امام، که در روزگار خویش

جابر سریر معدلت مرتضى کند

دیدار او کدورت دل را جلا دهد

اِیماى او حوائج مردم روا کند

باید رضای خاطر او آوَرد به دست

خواهد ز خود هر آنکه خدا را رضا کند

آنکو کند فصیح تکلّم به هر زبان

کى از جواب راز دل ما اِبا کند

کار خدا به امر خدا مى ‏کند بلى

من عاجزم از این که بگویم چها کند

ابنُ السَّبیک چون که ز ابن الرّضا سؤال

از راز بعثت سه تن از انبیاء کند

گیرد جواب خویش و نشیند ز پا و باز

یحیىِ ابنِ اَکثَم از پى او ادّعا کند

او نیز مفتضح ز سؤال و جواب خویش

اقرار بر فضیلت آن مقتدا کند

اى هر چه هست عالم و آدم فداى او

در حفظ دین چو هستى خود را فدا کند

در راه سر بلندى قرآن کند درنگ

بر او هر آنقدر متوکّل جفا کند

از جور و ظلم دشمن و تبعید و حبس و قتل

راضى به هرچه حکمت حق اقتضا کند

با سعى و صبر خویش به گرد حریم دین

هر جا حصار محکمى از نو بنا کند

نور خدا کجا و بساط شراب، آه

خصم سیاه دل ز خدا کى حیا کند

کى آید از ولىّ خدا خواندن سرود

خوانَد ولى چنانکه سرورش عزا کند

او مایه‏ ى حیات جهان است وِ اى دریغ

دشمن وِرا شهید به زهر جفا کند

اى یادگار آل محمّد خدا به ما

لطفى اگر کند ز طفیل شما کند

صاحبدلى کجاست که چون ابن مهزیار

بر دیده، خاک پاى تو را توتیا کند

اى زاده‏ى جواد و بسانِ پدر جواد

مهرت نشد که قهر به سوى گدا کند

افتاده‏ ام به دام بلا یا ابالحسن

غیر از تو کیست؟ آنکه ز دامم رها کند

دست گدایى من و دامان تو بلى

جز سوى تو گداى تو رو در کجا کند

من بنده ی ذلیلم و تو خسرو جلیل

چونت ثنا کنم که خدایت ثنا کند

خواهم که بیش مدح تو آرم ولى ز عجز

این طبع نارسا به همین اکتفا کند

باشد که حق بخاطر تو یا ابالحسن

ایمان کاملى به «مؤید» عطا کند

سيدرضا مؤيد

شعر ولادت امام هادي عليه السلام



آن شب مـدینـه غـرق تجلاّی نور بود

آیــات نـور در همـه جـا در ظهـور بود

گـردون دوبـاره جلـوۀ وادی طور بود

هرسو فرشتـه ای به فلك در عبـور بود

آئینـه ای ز نور خـدا داشت شهـر نور

گنجینه ای ز صدق و صفا داشت شهر نور

كروبیان به شـوق قدومش صلا زدند

با هر نفس كه در ره صـدق و صفا زدند

دم از فروغ چهرۀ شمس الضحی زدند

گم كـرده گـان راه وفـا را صــدا زدند

گفتند گر نشاط سماوات بی حد است

فصل ظهـور هـادی آل محمّـد است

خیـز و ببین سُــلالۀ خیــرالأنـام را

آئینـــه ای زلال، ز حُسـن تمــام را

در بـر گـرفتـه است امـامی امـام را

دادنــد بـار عــام تمــام عــوام را

دستی برآر  و عیـدی از آن مقتـدا بگیر

از درگـه جــواد جــواز جــزا  بگیر

او جلـوۀ  همیشه بهــار ولایت است

چـارم علی ز آل رسـول عنایت است

خـورشیـد تابناك سپهر هدایت است

الطاف این امام مبین بی نهایت است

ای تشنه كام لب به لب كوثری بزن

ازچشمۀ كـرامت او سـاغــری بزن

آئینــۀ نجـابت گل هـای نور اوست

مشعل فروز سینۀ سینـای نور اوست

فلك نجـات و گـوهر دریای نور اوست

شمس هدایت همه، معنای نور اوست

این انعكاس نور در آئینــۀ خـداست

معنای نور آیۀ والشمس والضحاست

او را خدای عـزّوُجـل بـرگزیده است

بهر بشـر امـام هُــدا آفـریـده است

وقتی دعای جامعه از او رسیـده است

یعنی زلال وحی از آن گل چكیده است

این كوثر همیشه زلالی كه  جاری است

هرگز خزان ندارد و دائم بهاری است

ایمان شكوفه ایست به گلزار جان او

تقوا نشـانـه ایست ز حُسـن بیـان او

اخـلاص چشمه ایست ز چشم روان او

ایثــار آیتـی ایست  ز درد گــران او

قدرش اگر كه نامتنـاهی است این امام

مجموعۀ صفات الهی است این امام

این است آن امـام كه از نور بـاورش

عطرحیات می دهد انفاس اطهـرش

ظلمت شده اسیر همیشـه به محضـرش

شیـران نشستـه اند همـه در برابرش

در پای آن امـام مبین سـر نهاده اند

سر را به خـاكبـوسی دلبـر نهاده اند

اشكی ز شـوق در قـدم او فشانده ام

خود را به آستـانۀ آن  گل کشانده ام

دل را به راه سامرۀ او نشانده ام

من هرچه خواستم از او ستانده ام

ایـن بـارهم كــرامت او راطلب كنم

بار دگـر بـه درگهش عرض ادب كنم

ای واجب السّــلام نثارت سلام من

شیرین شده ز جـام ولای تو كـام من

نامت همیشه مـوج زنـد در كلام من

تـو بـا خبـر ز حـال منی ای امــام من

چشم«وفائی»است به بخشیدن شما

روز حسـاب دست من و دامـن شما

سيدهاشم وفائي

شعر ولادت امام هادي عليه السلام


دلا در خانۀ ابن الرّضا ابن الرّضا را بین

چراغ و چشم زهرا و علیّ مرتضی را بین

ز انوار رخ ابن الرّضا روشن فضا را بین

فروغی دلنشین و دلربا و جانفزا را بین

عروس حضرت زهرا بهار شادی آورده

برای شیعیان امشب امام هادی آورده

دو چشم دل ز هم بگشا که حسن دادگر بینی

در ابناء بشر آیینۀ خیر البشر بینی

در آغوش جواد ابن الرّضا قرص قمر بینی

بیا تا نخل سر سبز ولایت را ثمر بینی

دوباره شیعه را از نور حق دل منجلی آمد

که از سوّم محمّد در جهان چارم ولی آمد

فروغ حسن غیب ذات سبحانه پیدا شد

یگانه لالۀ ریحانه را ریحانه پیدا شد

همه گیرید جان بر کف رخ جانانه پیدا شد

به گرد شمع رویش یک جهان پروانه پیدا شد

زمین، در سینه خورشید خداوندت مبارک باد

جواد ابن الرّضا میلاد فرزندت مبارک باد

موحّد گشته دل با یاد بسم الله ابرویش

زبور، انجیل، قرآن را بخوان در مُصحف رویش

جواد ابن الرّضا چون شاخۀ گل می کند بویش

دل پیغمبران یکسر اسیر طُرّۀ مویش

چه خوانم مهر یا مه یا چراغ انجمش خوانم

همان بهتر که خود ابن الرّضای دوّمش خوانم

به سیرت مظهر واجب به صورت صورت امکان

به رخ و الشّمش و مو و اللّیل و دل عرش استوی الرّحمان

فیوضاتش رسد هم بر ملک پیوسته هم انسان

عبارات و کلام روح افزایش اخ القرآن

به بازار ولایت پوسف زهراست این مولود

یم دو گوهر است و دُرّ نُه دریاست این مولود

علی نام و محمّد صورت است و بوالحسن کنیت

بیانش دُرّ، دلش دریا، کفش باران، دمش رحمت

کلامش نور و مهرش دین و حبّش معنی طاعت

ولیّ خالق منّان امام عالم خلقت

امامت جاودان از او قیامت را امان از او

حقیقت را زبان از او طریقت را نشان از او

به کویش بندگی کن خواهی ار عبد خدا گردی

بخوان اوصاف او تا با پیمبر هم صدا گردی

مبادا لحظه ای در عمر خود از او جدا گردی

بکوش انسان که در خطَّ تولاّیش فدا گردی

بقا خواهی فنا در مکتب سرخ ولایت شو

جمال هادی آل محمّد بین هدایت شو

خرد را آبرو با آبرویش بستگی دارد

وجود عالم هستی به مویش بستگی دارد

حیات جاودان بر آب جویش بستگی دارد

شفای دردها بر خاک کویش بستگی دارد

وجود ما به مهر آن امامی مفتخر گردد

که شیر وحشی از آهو به گردش رام تر گردد

زهی بحری که همچون عسکری در دل گهر دارد

زهی ماهی که از خورشید رویی خوب تر دارد

به پیشانی فروغ حجّت ثانی عشر دارد

به صلب خویش مولانا امام منتظر دارد

سلام ما به ابناء و به آباء گرام او

خوشا آن کس که شد آن هادی عترت امام او

خوشا آنکو کنار تربتش اشک رجا دارد

شرار ناله، سوز سینه، حال التجا دارد

امامی گز نگاهش درد انس و جان دوا گردد

عجب نبود که «میثم» هم از او حاجت روا گردد

بدل حال مناجات و به لب ذکر دعا دارد

خداوندا دلم پیوسته شوق سامرا دارد

استادسازگار

شعر ولادت امام هادي عليه السلام


در دلِ وحی سخن از تب و تاب است هنوز

قاب قوسین به چشمان تو قاب است هنوز

وصفِ قدوس همان آیۀ وحیٌ یوحی است

لطف روح القُدس آئینۀ ناب است هنوز

آنچه در نور نبینند ، دل از خاک تو دید

ورنه این غمزده محکوم حجاب است هنوز

شبِ معراج دل و وصلِ تو انکار نداشت

هرکه منکر شود انگار بخواب است هنوز

زیر بال و پر تو مسکن اهل هنر است

هنر متّقیان فاتح باب است هنوز

بی چراغِ ره تو علم هدایت نشود

طالب معرفتت مست شراب است هنوز

بی عطای تو به کس آب ولایت ندهند

جگر گمشدگان تشنۀ آب است هنوز

چشمۀ آب بقا جز مِی ارشادی نیست

بادۀ عشق به جز معرفة الهادی نیست

وصفَت ای هادیِ دین گرچه مهیّا نشود

سائلت خسته از این دست تمنّا نشود

عارفَت آرزوی جنّت الاعلا نکند

بهتر از خاک رهت جنت مأوا نشود

هنرِ درک حضور تو بهشتی است برین

لیک دیدار شما ختم به اینجا  نشود

شیعه آن است که بی هیچ کم و بیش به عمر

قدمی پیش و پس از راه تو مولا نشود

خُلق تو خُلق عظیم است به احمد سوگند

عاشق از خُلق عظیم تو مبرّا نشود

گفتن مدحِ تو تنها به سخنرانی نیست

بی تأسی به تو این باده مُصفّا نشود

لطفِ لبخندِ ترا بر همه عالم ندهیم

لیک لَعلَت  متبسّم بشود یا نشود!؟

دارم امّید که جز مهر تو امدادی نیست

بادۀ عشق به جز معرفة الهادی نیست

حجّتِ روشنِ حق آیت دادار تویی

معدن رحمت و گنجینۀ اسرار تویی

صاحب عِلم و عَلم، لوح و قلم ، حلم و کَرَم

مهبط وحیِ خدا شاخص ابرار تویی

تو علیّی تو امینی تو رضیّی تو وصی

مکتب فاطمه را گرم نگهدار تویی

تو قیامی تو قعودی تو سلامی تو سجود

قبلۀ کعبه و قدس و حَرمِ یار تویی

هل اَتی سورۀ تو آیه ای از تطهیری

شاخه ای از شجر عصمة الاطهار تویی

من نگویم تو خدایی مَثَلُ الاعلایی

عَبدُهُ المنتخبی قائدُ الانصار تویی

سحرِ نیمۀ ذیحجّه نَه ، هر صبح کمال

معنیِ کاملۀ مشرق الانوار تویی

جز تولّای تو وجد و شعف و شادی نیست

بادۀ عشق به جز معرفة الهادی نیست

هادیا بندگی اَت بهر خدا کار من است

همۀ زندگی اَت الگوی رفتار من است

ای پناه دل غمبار همه غمگینان

در پناه دل تو این دل غمبار من است

هیچکس از سر کوی تو نگردد نومید

بسته بر زُلف تو این قلب گرفتار من است

دشمنان معترفِ نیکیِ رفتار توأند

کِی شبیه تو و رفتار تو رفتار من است

ثَل دوستی اَت [1]عبدالعظیم الحسنی است

من نه آنم که تو تقریر کنی یار من است

اِبنِ سَکّیت[2] فداییِ تو شد امّا من ...

امتحان دادنِ من منکرِ ایثار من است

امر امرِ تو و دل بندۀ تسلیم شماست

یک اشاره بکنی دست تو افسار من است

بی گواهیِّ شما نقطۀ ایجادی نیست

بادۀ عشق به جز معرفة الهادی نیست

این تو بودی که مرا کرب و بلایی کردی

به خدا زندگی ام را تو خدایی کردی

تو خماریِّ مرا دیدی و دادی جامم

در دلم از مِی خود جام بلایم کردی

گر گداییِ تو  و سامره شد قسمت من

این تو بودی که مرا خوب ندایی کردی

چون مرا در بغلِ خویش گرفتی مُحکم

گفتی ای دوست! تو آهنگ جدایی کردی

ساقیِ خُمِّ غدیرم تویی ای باب غدیر

عقده ام را به علی باز گشایی کردی

به محرّم تو هدایت بکنی دل ها را

تو سوی روضه مرا راهنمایی کردی

چون تو تا کرب و بلا خیمه امدادی نیست

بادۀ عشق به جز معرفة الهادی نیست

محمودژوليده

1-خطاب حضرت به عبدالعظیم : انت ولیُّنا حقا

2- ابن سکّیت استاد فرزندان متوکل که در دفاع از امام حسن و امام حسین به شهادت رسید



شعر مدح امام هادی ع

به دل خسته ی این قافله امـدادی کن 

        روضه بر پا شده از محفل ما یـادی کن

چه قَدَر صبرکنی گوشه ی زندان غمت   

      لااقل پیش خــدا صحبت آزادی کـن

شیر وحشی بزند بوسه به خاک قدمت    

    پیش صیـاد بـرو یک تنـه صیادی کن

سامرا بهـر گـدایی ز تـو شهرت دارد   

       بـاز تکـرار همـان سنت اجـدادی کن

چنـد سالی شده ویران حرم پاک شما   

        فکـر یک بارگـه و پنجـره فولادی کن

احمدایرانی نسب


 

شعر شهادت امام هادی ع

بالاتری ز مدح و ثنا أیها النقی

ابن الرضای دوم ما أیها النقی

 

با حبّ تو عبادت ما عین بندگی ست

هادی آل فاطمه یا أیها النقی

 

دارم ولی شناسی خود را ز نور تو

مولای من ولی خدا أیها النقی

 

با آن نقاوت نقوی یک نگاه کن

پاکیزه کن وجود مرا أیها النقی

 

با صد امید همچو گدایان سامرا

پر می کشیم سوی شما أیها النقی

 

بخشنده تر ز حاتم طائی تویی تویی

مسکین ترم ز هرچه گدا أیها النقی

 

من هرچه خواستم تو عنایت نموده ای

یک حاجتم نگشته روا أیها النقی

 

گردد جوانی ام همه ترویج مکتبت

جانم شود فدای تو یا أیها النقی

 

باید برای غربت تو بی امان گریست

با ناله هاي حضرت صاحب زمان گریست

 

شرمنده از قدوم تو چشمان جاده بود

دشمن سواره آمد و پایت پیاده بود

 

آن ناخن شکسته و آن کاروان سرا

توهین به ساحت تو برایش چه ساده بود

 

بارانی ست از غم تو چشم سامرا

با دیدن تو اشک ملک بی اراده بود

 

وقتی که آسمان ز غمت سینه چاک شد

دیدی که عرش سر روی زانو نهاده بود

 

زهر ستم چه با جگر پاره پاره کرد

دیگر نفس ... نفس ... به شماره فتاده بود

 

شکر خدا که دشمن تو خیزران نداشت

هر چند دل ، شکسته از آن بزم باده بود

 

آقا بیا و با دل غرق به خون بخوان

از آن سه ساله که پدر از دست داده بود

 

جانش رسید بر لبش از ضربه های چوب

وقتی کنار طشت طلا ایستاده بود

 

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

یوسف رحیمی

شعر شهادت امام هادى ع

يا مظلوم يا امام هادى (ع)

اى امام دهم از نسل طهورا ، هادى(ع)

ثمر پاك تو شد يوسف زهرا ، هادى(ع)

جگرت سوخت  ، فتادى تو به ياد جدّت

ولى افسوس نَبُد حضرت سقا ، هادى (ع)

اصغر چرمى

شعر شهادت امام هادی ع

ای منبع فیض خدا

وي سامرايت كربلا

با اين غزل هاي ضعيف

كي حق تو گردد ادا؟

---

عالم ترينِ مردمي

هادي ترين خلق خدا

اي واي اگر از دامنت

دستان من گردد جدا

---

بر درد مندان آمدي

چون رحمت و فيض خدا

مطلب تويي طالب تويي

هم ابتدا ، هم انتها

---

ابن الرضاي دومي

در بين مخلوق خدا

فيض مدام سرمدي

خلق از تو مي گردد رضا

---

در روز محشر مي رسد

از سوي داور اين ندا

اي نوكر ابن الرضا

آخر شدي حاجت روا

اصغر چرمي

 

شعر شهادت امام هادی ع

 

كينه ها از اهل ظلم آموختند

چشم بر اهل جهنم دوختند

ظلم بر آل على (ع) آغاز شد

قلب زهرا (س) را به جنّت سوختند

اصغر چرمي 

 

شعر شهادت امام هادی ع

اي کعبه ي دل کوي تو يا حضرت هادي
وي قبله ي جان روي تو يا حضرت هادي
اي چشم همه سوي تو يا حضرت هادي
اي خلق ثناگوي تو يا حضرت هادي
آيينه ي اجلال نبي کيست؟ تويي تو
چارم علي از آل نبي کيست؟ تويي تو
*****
تو اختر برج نبوي شمس هدايي
ماه علوي آينه ي حُسن خدايي
فرمانده ي ملک قدر و جيش قضايي
آري تو عليّ بن جواد ابن رضايي
خوبان جهان نور هدايت ز تو دارند
ارواح رُسل روح ولايت ز تو دارند
*****
تو جاني و در کالبد کلّ وجودي
تو وجه خدا آينه ي غيب و شهودي
تو نيّت و تکبير و قيامي و قعودي
تو رابطه ي خلق و خداوند ودودي
از فيض تو منّت به سر خلق نهادند
با مهر تو دادند به ما آنچه که دادند
*****
اي گوهر توحيد به دُرج دهن تو
روييده به هر سو گل وحي از چمن تو
انوار خدا در تو و حُسن حَسن تو
ما جامعه داريم ز فيض سخن تو
زين جامعه دل سوي تولاي تو راهي است
هر جمله ي آن جلوه اي از وحي الهي است
*****
از سامره خيزد به فلک نور حقايق
دلها به طواف حرم قدس تو شايق
مرهون تو روز و شب و ساعات و دقايق
روزي خور خوان کرمت جمله خلايق
مدح تو نداي حق و جبريل منادي
نام تو علي کنيه ي زيباي تو هادي
*****
من آبرو از خاک در سامره دارم
من خاطره ها از سفر سامره دارم
من جلوه ي طور از شجر سامره دارم
من عشق دو قرص قمر سامره دارم
هر جا که روم مرغ دلم در حرم توست
چشمم به تو و لطف و عزا و کرم توست
*****
تو حجت حق خلق به تأييد تو بنده
توحيد و نبوت به تولاي تو زنده
جبريل به بام تو يکي مرغ پرنده
در بين قفس رام تو شيران درنده
کردند چو بر ماه جمال تو نظاره
پروانه صفت دور تو گشتند هماره
*****
نور تو که از صبح ازل تافته در دل
خاموش نگردد به هزاران متوکل
هرگز نشود محو، حق از فتنه ي باطل
آري نرسد بار کج خصم به منزل
قرآن همه را با سخن وحي دهد پند
هر چيز بود فاني، جز وجه خداوند
*****
اي جود تو همچون يم و افلاک حبابت
آوخ که رسيد از ستم خصم عذابت
گريم به تو و غصه ي بي حد و حسابت
افسوس که بردند سوي بزم شرابت
برخيرگي خصم و به بي شرم او اف
خاکم به دهن جام مي ات کرد تعارف
*****
تو آيه ي تطهيري و رجس از تو به دور است
دل جاي خدا و دهنت چشمه ي نور است
واي از متوکل که چه بي شرم و جسور است
مست مي و مست ستم و مست غرور است
با آن شرف و عزت و اجلال معاني
مي خواست که در محفل او شعر بخواني
*****
خواندي دو سه بيتي که بهم ريخت سرورش
بر خاک فکندي زبر تخت غرورش
گفتي سخن از آدمي و تنگي گورش
افتاد به تن لرزه بدان قدرت و زورش
لرزيد ولي در پي اظهار ندامت
مي زد همه دم تيشه به طوباي امامت
*****
فرياد که زد زهر ستم شعله به جانت
افسوس که مسموم شدي چون پدرانت
آوخ که ز تن رفت برون تاب و توانت
سوزد جگرم بر تو و غمهاي نهانت
«ميثم» که به دل سوز و به سر شور تو دارد
باشد که به خاک حرمت چهره گذارد

استادسازگار

شعر شهادت امام هادی ع

عالم شده است مومن ایمان طور تو

روشن مسیر سبز اجابت ز نور تو

تفسیر می کند نفحاتت بهشت را

برپاست شیعه از برکات حضور تو

عمری کنار هر قدمت در مسیر فیض

گل می دمید از سر راه عبور تو

روشنگر صراط سماوات می شود

تصویر زندگی سراسر غرور تو

ما بین آسمان و زمین در طلوع شکر

وردی نبود مثل زبان شکور تو

درس رضا به تیغ قضا می دهد به ما

تسلیم محض ِ قلب سلیم و صبور تو

ای بی کران ِ اوج نگاه تو آسمان

هر آینه نگاه تو را می خرم به جان

اعجاز می کند کلمات قصار تو

دل می برد ز سینه ی سینا قرار تو

درس عظیم بندگی و عشق می کرفت

یک عمر جبرئیل امین در کنار تو

ماندند شاعران همه مبهوت و مات در

توصیف آسمانی مجد و وقار تو

ترسیم جایگاه ولایت رسالتت

یک جامعه است مخلَص عمر و شعار تو

ای معدن علوم الهی ، نشسته اند

چشمان خلق خیره به این شاهکار تو

شد زنده از کلام تو ایمان شیعیان

عزّت گرفت شیعه از این ابتکار تو

نام تو چلچراغ مسیر هدایت است

ای مهربان گدای تو بودن سعادت است

گاهی بخر برای خودت این غریب را

گاهی نگاه کن به دل خسته ی گدا

نام تو را تجلّی رحمت نوشته اند

یعنی منم گدا و تویی روح هل اتی

آقا سحاب لطف و کرامات بی حدت

باریده بی حساب به قلب کویرها

شوق زیارت حرمت را که داده ای

حالا ببر مرا به حوالی سامرا

گلدسته ها و گنبد تو گرچه ریختند

با همّت دوباره ی ما می شود به پا

شش گوشه ی ضریح تو را می توان نوشت

از محضرت سلام به سلطان کربلا

این عبد بی مرام خودت را قبول کن

ای با صفا غلام خودت را قبول کن

وحيدمحمدي

شعر شهادت امام هادی ع

آقای سامرا که سلامم به محضرش

آتش زبانه می کشد از دیده ی ترش

 

یک عدّه نانجیب که توهین نموده اند

بر ساحت مقدّس و نام مطهّرش...

 

...آزار داده اند دل اهل بیت را

طوری که آه می چکد از قلب مادرش

 

در گوشه ای نشسته فقط گریه می کند

 یعنی که نیست جز غم و اندوه، یاورش

 

از معجزات زهر بُوَد این که دم به دم

خونابه می چکد ز نفس های آخرش

 

پای پیاده ... نیمه ی شب ... کوچه ... آه آه

با این حساب نقش زمین گشته پیکرش

 

او را اگر چه نیمه شب از خانه برده اند

امّا دگر خمیده نشد قدّ همسرش

 

تا این که دید در وسط بزم عیش و نوش

جام شراب چیده شده در برابرش

 

در ذهن خویش خاطره ای را عبور داد

افتاد یاد لعل لب جدّ اطهرش

 

بزم شراب ... تشت طلا ... چوب خیزران

می زد یزید بر لب او پیش دخترش

 

نزدیک بود تا که کنیز کسی شود

رنگش پرید و زد گره ای زیر معجرش

 محمدفردوسي


 

شعر شهادت امام هادی ع

 

كينه ها آقاي ما را از نفس انداخته

زهر غم حلقوم او را از نفس انداخته

روضه مي خواند لب خشكيده اش،زان لحظه كه

نيزه داري جد او را از فرس انداخته

يا مظلوم

یه شعر ، زمزمه ی زیبای امام هادی ع

حق بده به فرشته ها
اینجوری عاشقت باشن
همگی غرق سجده و
تسبیح خالقت باشن

حق بده به خورشید اگه
بخواد بگرده دور تو
خدا تموم عالمو
پروانه کرده دور تو

حق بده به مدینه تا
بگیره هی بهونه‌تو
به یاد عطر جای پات
ببوسه خاک خونه‌تو

به سامرا هم حق بده
نکشه دست از دامنت
آخه دلش روشن میشه
هر صبح با عطر پیرهنت

تا میخونی از جامعه:
«فما اَحلی اسمائکم»
شیرین میشه لبای عشق
از نامت ای ماه دهم

مست علی النقیم
عاشق نام هادیم
با این عشیره آشنام
آخه باب الجوادیم

برای دستِ خالیا
خوب جاییه این سامره
به رویِ  ناامیدیا
بازه همیشه پنجره

کبوترم، کو گنبدت؟
عالم فدای غربتت
راحت نمیذارن تو رو
حتی پس از شهادتت
 

قاسم صرافان