شعر ميلاد امام موسي ابن جعفر عليه السلام


ای آفتـاب حُسن به زیبائیت سلام

وی آسمــان فضل به دانائیت سلام

در صبر شاخصی به شکیبائیـت سلام

تنها تو کاظمی که به تنهائیت سلام

هر گه غضب به قلب رئوف تو یافت دست

از آب عفــو آتش خشمت فرو نشست

ای صرف گشته عمر گران تو در نماز

دُرِّ خداست اشک روان تو در نماز

مطلوب ایزد است بیان تو در نمــاز

واجب بُود درود به جان تو در نماز

ای جلوه های لطف خدا دودمان تـو

این دوستی ست دوستی خاندان تو

تو عبد صالح و به کفت قدرت خــداست

هر ادعا ز قدرت و عزت، تو را سزاست

هارون چگونه صاحب این دعوی خطاست

کی ابر هر کجا که بباری ز ملک ماست

قدرت از آن توست کــه بر ابر پیــل وار

فرمان دهی و  شیعـۀ خود را کنی سوار

ای نبض روزگار بـه کفِ با کفایتــت

شیرازۀ کتــاب شفاعــت ولایتت

شمس و قمر دو جلـوه ز نور هدایتت

گر، می نبود جوشش بحر عنایتت

تبلیغ سوء رشتۀ احکام می گسست

طوفان کفر کشتی اسلام می شکست

بـاران ابــر دست تو پایــان پذیر نیست

دریــای قلب پاک تو طوفـان پذیر نیست

مهر تو گوهری ست که نقصان پذیر نیست

خصم تو کافری ست که ایمان پذیر نیست

آن سان که نور عشق خدا در وجود توست

از صبح تا به ظهر، زمان سجـــود توست

ای کشتی نجات به  دریای حادثـات

دارند شیعیان به شما چشم التفات

لب تشنه ایم تشنۀ یک جرعۀ فرات

بر ما ببخش از کرم خویشتن برات

در آستــان قدس رضا نور عین تو

دل پر زند به سوی تو و کاظمین تو

چون قلب مرده از دم تو جانم آرزوست

چون خاک تشنه، قطرۀ بارانم آرزوست

سر تا به پای دردم و درمانـم  آرزوست

پا تا به سر نیــازم و احسانـم آرزوست

بر من ببخش آنچه کند جودت اقتضــا

سوگند می دهم به جگر گوشه ات رضا

سيدرضا مويد

شعر ميلاد امام موسي ابن جعفر عليه السلام


ای هــزاران مـوسیَت از طـور آورده سلام

وی مسیحا برده بر حبل‌المتینت اعتصام

موسـی جعفـر، امـام العـارفین، نـورالهدی

روی قرآن، پشت دین، کهف التُّقی، خیرالانام

گوهر شش‌ بحر نـور استی و بحـر پنج دُر

خــود امـام ابـن امـام ابـن امـام ابن امام

صحن زیبایت همـان صحن امیرالمؤمنین

کـاظمینت کـربلا و مـرقدت بیـت‌الحرام

جان به خاک آستانت فرش چون بال ملک

دل در اطراف حریمت چون کبوتر گِردِ بام

هر دری از صحن زیبایت دو صد باب‌المراد

هـر قـدم از خـاک زوّار تـو یک دارالسلام

با همه ایمان کـه دارم کفـر نعمت کرده‌ام

گر به صحنینت برم از جنّت و فردوس، نام

با تـولاّی تــو از اوّل حیــاتم شـد شروع

از تو گفتم، از تو گویم، تا شود عمرم تمام

کظم غیظت برده از دشمن هزاران‌بار دل

مهربانی‌هـات داده زخــم دل را التیــام

نه به دوزخ کار دارم، نه به محشر، نه بهشت

دوست دارم تا که در این آستان باشم غلام

چـارده معصـوم را بــالله زیارت کرده‌است

هر که بر این آستان از دور گوید یک سلام

تـا ز راه دور قبـرت را زیــارت می‌کنم

بـوی جنت آیدم از چار جـانب بر مشام

ای مقـام «قاب قوسینِ» تـو در مطموره‌ها

وی میان سلسله با حیّ سبحان همکلام

خصم در زندان اسیرت کرده، کو تا بنگرد

طایـر آزادگـی بـر روی دسـت توست رام

دست در زنجیر و پا در کند و پیشانی به خاک

ذکر بر لب، روز و شب، اشکت به دیده صبح و شام

پای تابـوت تـو هم حتی اهانت شد به تو

خوب بگرفتنــد از فرزنــد زهــرا احترام

روز و شب با دوست در زیر غل و زنجیرها

حال می‌کردی هماره، ذکر می‌گفتی مدام

گاه در ذکر سجود و گاه در ذکر رکوع

گاه در حـال قعود و گاه در حال قیام

«سندی شاهک» رسانْدَت بر بدن، آزارها

آن یهودی خواست کز اسلام گیرد انتقام

روزها را روزه، شب‌ها در مناجات و نماز

دوره سالت به زندان بود چون ماه صیام

یوسف زهرا! شنیدم بر رخت سیلی زدند

با کدامین جـرم مولا؟ بـا کدامین اتهام؟

پیکرت بر تخته‌ای با آن‌چنان جاه و جلال

تختـۀ در بـود روی شانـۀ چندین غلام

بود جسمت بر زمین، چون پیکر جدت سه روز

گریه بر مظلومی‌ات می‌کرد چشم خاص و عام

نه تنت بر خاک عریان، نه سرت بر نوک نی

نه حریمت را کسی آتـش زد ای عالی مقام!

نه تصـدّق داد کـس در کوفـه بر معصومه‌ات

نه عزیـزان تــو را بردنــد سـوی شهـر شام

تا جهان باقی است باید بهر جدت گریه کرد

آنکه بی او گریه بر هـر دیـده‌ای باشد حرام

اشـک او از دیــدۀ هــر شیعه ریـزد متصل

داغ او در سینه‌هــا پیوستـه باشـد مستدام

چشم «میثم» اشک می‌ریزد به یاد کشته‌ای

کز غمش پیوسته گرید هفت‌ باب و چارمام

استادسازگار

شعر ميلاد امام موسي ابن جعفر عليه السلام


هر شاعری ست در تب تضمین چشم تو

از بس سرودنی ست مضامین چشم تو

چشم جهان به مقدمت ای عشق روشن است

از اولین دقایق تکوین چشم تو

ما را اسیر صبح نگاه تو کرده است

آقا کرشمه های نخستین چشم تو

از ابتدای خلقت عالم از آن ازل

شیعه شدم به شیوۀ آئین چشم تو

می شد چه خوب نور خدا را نگاه کرد

از پشت پلکت از پس پرچین چشم تو

امشب شکوه خلد برین دیدنی شده

وقتی شده ست منظر و آئینه چشم تو

گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب

امشب به لطف لهجۀ شیرین چشم تو

چشم تو آسمان سخا و کرامت است

آقا خوشا به حال مساکین چشم تو

حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است

در انتظار لحظۀ آمین چشم تو

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند» 

چه عالمی ست عالم باب الحوائجی

با توست نورِ اعظم باب الحوائجی

مهر تو است حلقۀ وصل خدا و خلق

داری به دست خاتم باب الحوائجی

در عرش و فرش واسطۀ فیض و رحمتی

بر دوش توست پرچم باب الحوائجی

در آستانۀ تو کسی نا امید نیست

آقا برای ما همه باب الحوائجی

بی شک شفیع ماست نگاه رئوف تو

در رستخیز واهمه باب الحوائجی

دیوانۀ سخای ابا الفضلی توام

مانند ماه علقمه باب الحوائجی

صحن و سرات غرق گل یاس می شود

وقتی که میهمان تو عباس می شود  

در ساحل سخاوت دریای کاظمین

مائیم و خاک پای مسیحای کاظمین

با دست های خالی از اینجا نمی رویم

ما سائلیم، سائل آقای کاظمین

رشک بهشتیان شده حال کسی که هست

گوشه نشین جنت الاعلای کاظمین

نور الهی از همه جا موج می زند

توحیدی است بسکه سراپای کاظمین

داریم در جوار حرم، حق آب و گِل

خاتون شهر ما شده زهرای کاظمین

ما ریزه خوار صحن و سرای کریمه ایم

این افتخار ماست، گدای کریمه ایم

در سایه سار کوکب موسی بن جعفریم

ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

فیضش به گوشه گوشۀ ایران رسیده است

یعنی گدای هر شب موسی بن جعفریم

هستی ماست نوکری اهل بیت او

ما خانه زاد زینب موسی بن جعفریم

قم آستان رحمت آل پیمبر است

در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است

ما بندۀ مُکاتَب موسی بن جعفریم

چشم امید اهل دو عالم به دست اوست

مات مرام و مشرب موسی بن جعفریم

حتی قفس براش مجال پرندگی ست

مدیون ذکر و یارب موسی بن جعفریم

دلسوخته ز ندبۀ چشمان خسته اش

دلخون ز ناله و تبِ موسی بن جعفریم

آتش زده به قلب پریشان، مصیبتش

با دست بسته غرق سجود است حضرتش

از طعنه های دشمن نادان چه می‌کشید

بین کویر، حضرت باران چه می‌کشید

در بند ظلم و کینۀ قومی ستمگری

تنها پناه عالم امکان چه می‌کشید

خورشید عشق و رحمت و نور و سخا و جود

در بین این قبیلۀ عصیان چه می‌کشید

با پیکرش چه کرده تب تازیانه ها

با حال خسته گوشۀ زندان چه می‌کشید

شکر خدا که دختر مظلومه اش ندید

بابای بی شکیب و پریشان چه می‌کشید

اما دلم گرفته ز اندوه دیگری

طفل سه ساله گوشۀ ویران چه می‌کشید

با دیدن سر پدرش در میان طشت

هنگام بوسه بر لب عطشان چه می‌کشید

وقتی که دید چشم کبودش در آن میان

خونین شده تلاوت قرآن چه می‌کشید

می گفت با لب پر از آهی که جان نداشت:

ای کاش هیچ سنگدلی خیزران نداشت

يوسف رحيمي

شعر عرض ادب به محضر امام موسي ابن جعفر عليه السلام


الهى به احسانِ ساقىِّ كوثر

روا نيست زندان به اولاد حيدر

خدايا به حقِّ وصىِّ پيمبر

به لطف نگاهى،مرانم از اين در

تصدّق نما وُ مشام دلم را

بگردان به عطر ولايش مُعطّر

غريبانه جان داده در كنج زندان

به ياد غريبىِّ ساقىِّ كوثر

به هارونيان زمانه بگوييد

كه او بوده حامىِّ دين پيمبر

بده بال مرغ دلم را بيايم

به دولت سراى بهشت دو سرور

مگردان مرا در دودنيا به لطفت

جدا از محبان زهراى اطهر

كه من هر چه دارم ز اولاد زهراست

به باب الحوائج ، به موسى ابن جعفر

به جان رضا قسمتم كن دوباره

به باب المراد حريمش نهم سر

اصغر چرمى

شعر توسل به امام موسي ابن جعفر عليه السلام


الگوى رفيع استقامت بودى
معناى حقيقى كرامت بودى
هم رهرو آئين نبى اكرم(ص)
هم باب حوائج امامت بودى
اصغر چرمى

شعر رباعى مدح امام رضا عليه السلام

با مدح و ثناخوانيتان زنده شدم

در ذكر على و آل پاينده شدم

وقتي كه شنيدم تو شفيعم هستي

از جرم و گناه خويش شرمنده شدم

اصغر چرمى

رباعى مدح امام رضا عليه السلام

بيمار شدم ، شفا نگيرم چه كنم

از دست شما دوا نگيرم چه كنم

با سر به زمين خورده ام اي آقاجان

امروز اگر ، كه پانگيرم چه كنم

اصغر چرمى

شعر شهادت موسی ابن جعفر ع

مشکل گشای کارها باب الحوائج

ذکر توسّل های ما باب الحوائج

دارد هوای شیعه را باب الحوایج

پیوسته می گوییم «یا باب الحوائج»

پر می کشد دل های ما تا کاظمینش

امشب عجب دارد تماشا کاظمینش

عیسای اهل البیت موسای کلیم است

مانند بابایش کریم ابن الکریم است

بین دعاهایش غریبه هم سهیم است

بابای سلطان خراسان از قدیم است

دارد دمی مثل مسیحا کظم غیظش

عبد خدا می سازد او با کظم غیظش

از هر بلایی شیعه ها را حفظ کرده

زیر عبای خویش ما را حفظ کرده

در سینه اش علم خدا را حفظ کرده

اعجازهای انبیا را حفظ کرده

با یک نگاهش زیر و رو شد بُشر حافی

مجذوب حُسن خُلق او شد بُشر حافی

آری وقار او وقار دیگری بود

اکسیر علم او عیار دیگری بود

هر احتجاجش افتخار دیگری بود

تیغ کلامش ذوالفقار دیگری بود

مانند زینب، عمّه اش، مرد سخن بود

در هر سؤالی پاسخش دندان شکن بود

آقای ما در کنج زندان چارده سال

محروم از خورشید تابان چارده سال

آزرده، زخمی، مو پریشان چارده سال

مثل هزاران سال بود آن چارده سال

«خلّصنی یارب» گفتنش از حد گذشته

پیداست در زندان به آقا بد گذشته

گلبرگ های یاس را پژمرده بودند

از بس که آقا را شکنجه کرده بودند

پا را دگر از حد فراتر بُرده بودند

بدکاره ای را پیش او آورده بودند

ذکر الهی را عجب محسوس می گفت

«سبحانکَ» «قدّوس» «یا قدّوس» می گفت

یک بار نه ... بلکه هزاران بار افتاد

در لحظه ی برخاستن بسیار افتاد

دستش ز روی شانه ی دیوار افتاد

آن لحظه یاد مادرش انگار افتاد ...

زنجیرها تاب و توانش را گرفتند

یک عدّه ای نامرد امانش را گرفتند

آقای ما در سینه اش دردی کهن داشت

هر شب نگهبانی پلید و بد دهن داشت

رنگ کبود و زخم هایی بر بدن داشت

از بس که زندان بان او دست بزن داشت

صبرش به زیر تازیانه ها محک خورد

مانند زهرا مادرش خیلی کتک خورد

یک تخته ی در عهده دار بردنش بود

هر چند که زنجیرها دور از تنش بود

اما هنوز آثار آن بر گردنش بود

شکر خدا که بر تنش پیراهنش بود

دیگر سر او زیر دست و پا نیفتاد

بر دختر او چشم خیلی ها نیفتاد
 

محمدفردوسی

شعر شهادت امام کاظم ع

گوشه ی دخمه خلوتی دارد

کوه طورش همین سیه چال است

نمک ِ آخرِ مناجاتش

روضه های شهید گودال است

***

توبه می کرد جای مردم شهر

گریه می کرد جای ما و شما

پسر فاطمه دعا می خواند

نیمه شبها برای ما و شما

***

هردلی عاشق نگاهش شد

خالی از تیره گی و زشتی شد

در کنار ضریح چشمانش

زن بدکاره ای بهشتی شد

***

زن رقاصه را به راه آورد

عارف حق ، جدا ز غیرش کرد

پشت آن میله های فولادی

این چنین عاقبت به خیرش کرد

***

با رکوع و سجود فاطمی اش

شیوه ی بند گی به او آموخت

با نگاه پر از محبت خود

حکمت زندگی به او آموخت

***

ساق پایش شکستگی دارد

داد می زد ز درد سجاده

غل و زنجیرها اجازه دهید

در قنوتش به زحمت افتاده

***

درد تا مغز استخوان می رفت

با لب تشنه تا لگد می خورد

رسم این خانواده است انگار

چقدر بی هوا لگد می خورد

***

پروبالش شکسته ای صیاد

این قفس خوب گوشه گیرش کرد

تازیانه نزن، که رفتنی است

دوری از آشیانه پیرش کرد

***

"مرد باشید و روی واژه ی شرم "

مثل آل امیه خط نکشید

می زنیدش زبان روزه بس است

حرف ناموس را وسط نکشید

***

نزنید انقدر به پهلویش

یاد غمهای مادرش افتاد

حرف شهر مدینه شد ای وای

باز هم یاد دخترش افتاد

***

شهر بغداد ناجوانمردی

بردی از یاد حُرمت نمکش

خیزران را به یادم آورده

زخم لبهای خشک و پر ترکش

***

حرف از خیزران و زخم لب است

جای طشت طلا فقط خالیست

روضه ی طشت دردسر ساز است

جزء آن روضه های جنجالیست

***

به تمسخر گرفت قرآن را

طعنه زد با کمال بی شرمی

به لب خشک قاری قرآن

چوب می زد برای سرگرمى

وحيدقاسمى

شعر شهادت امام کاظم ع

حساس ترین آینه را می بردند

بر شانه ی سنگ ها،کجا می بردند؟

با اینکه سلیمان زمانت بودی

تابوت تو را غلام ها می بردند

تابوت نه، اشتباه گفتم ای وای

با تخته ی پاره ای تو را می بردند

با ساق شکسته پیکرت را،ای کاش

پیچیده میان بوریا می بردند

از تخته ی در، دست و سرت آویزان

گیسوی تو در باد رها می بردند

تا خشک شود نموری پیرهنت

باید بدنت به کربلا می بردند

آیینه ی تکه تکه ای بودی که

از قصد ، تو را چه با صدا می بردند

ای کاش به جای جسر بغداد آقا

بر نیزه سرت شام بلا می بردند

وحيد قاسمى

شعر شهادت امام کاظم ع

می خواستند داغ تو را شعله ور کنند

وقتی که سوختی همه را با خبر کنند

می خواستند دفن شوی زیر خاکها

تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند

می خواستند شام غریبان بپا کنند

تا بچه های فاطمه را در به در کنند

از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت

می خواستند باز تو را خونجگر کنند

زنجیر دست شما بسته باشد و

مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند

قوم یهود را به مصافت کشیده اند

تا تازیانه ها به مراتب اثر کنند

حالا بیا بگو که ملائک یکی یکی

فکری برای این تن بی پال و پر کنند

این اشک ها مسافر یک جسم بی سرند

وقتش رسیده است به آنجا سفر کنند

رحمان نوازنى

شعر شهادت امام کاظم ع

شب بود و آسمان تار ، قلبم پر از سیاهی

چشمان پر زدردم، لبریز از تباهی

ناگاه آمدی تو بر چشم من نشستی

بت های درد و غم را یک یک زدی شکستی

تو آمدی نگاهت ،تفسیر کرد شعرم

لبریز شد ترانه از لابه لای فکرم

معنای عشق و ایمان ،جایت عجیب خالیست

در این زمانه حتی یک تن چنان شما نیست

ای سجده بر تو واجب ، ای ایزد از تو خرسند

جان بر لب آمد ای عشق ،ناز نگاهتان چند

بیش از هزار و چندیست رو در نقاب کردی

چشم هزار عاشق چون من  پر  آب کردی

جادوی نام مهدی عقل از زمانه برده

از عشق روی ماهش خورشید جان سپرده

مهتاب از جمالش میل کسوف دارد

باران آل یاسین در غیبتش ببارد

زخمی ترین گل عشق بعد از غروب خورشید

لب تشنه میدهد جان در انتظار یک عید

عید ظهور مهدی آن منجی دو عالم

تا گیرد انتقام گلهای زرد خاتم

ای کاش آید امشب این جمعه   عید باشد

هر روز جمعه ی ما ،عید سعید باشد

 ماهدشتی

شعر شهادت امام کاظم ع

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود

با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت

راضی نشد به بالش سختی که داشتم

زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید

با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت

دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم

پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت

از چند جا ضریح تنم متصل نبود

پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت

تابوت از شکستگی ام کار می گرفت

گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت

استادلطيفيان

شعر شهادت امام کاظم ع

دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد

این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد

با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام

کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد

ناله های ممتدم گویای این مطلب شده

بغض سینه اشتیاق صحبتم را لطمه زد

تار می بینم ز بس که این حرامی یهود

گاه و بیگاه آمد از ره صورتم را لطمه زد

صوت سیلی هم صدا شد با صدای خنده اش

هر دمی آمد سراغم خلوتم را لطمه زد

نام زهرا را نه تنها با طهارت او نبرد

بد دهن بود و دل با غیرتم را لطمه زد

داغ من یک سر بریدن کمتر از جدم حسین

آخر کار این کفن ها غربتم را لطمه زد  

قاسم نعمتى

شعر شهادت امام کاظم ع

شد بی ستاره حال و روز آسمانت

انگار رفته راحتی از آستانت

هر روز حبست گشت آقا فاطمیه

رفته به زهرا مادرت قد کمانت

اشک دو چشم آسمان ها در می آید

شلاق ها وقتی که می افتد به جانت

زیر کتک کردی دعا تو قاتلت را

دنیاست شرمنده ز قلب مهربانت

تو از خجالت آب گشتی بین زنجیر

جای تمام دشمنان بد دهانت

سیلی دوباره سیلی و سیلی و سیلی

جز این ندارد علتی لکنت زبانت

لب هات می گوید فقط ای وای قاسم 

در لحظه های آسیاب استخوانت

محمدحسين رحيميان

شعر شهادت امام کاظم ع

از غم غربت من ارض و سما می سوزد

پای این روضه ، دل آزاد و رها می سوزد

 

مونس صبح و شبم ظلمت این زندان است

عمر من پیش همین ثانیه ها می سوزد

 

صورتم از اثر شدّت سنگینی

دست این سندی بی شرم و حیا می سوزد

 

زیر شلّاق همین مرد ، خدا می داند

اشکهایم همه در کرببلا می سوزد

 

تا به جای غل و زنجیر می افتد چشمم

شمع جان من از آن شام بلا می سوزد

 

در و دیوار جهان هم نفسم می خواند

جگرم از اثر زهر جفا می سوزد

 

کنج زندانم و می میرم از این درد ولی

دلم از غربت فردای رضا می سوزد

 

بعد از این دخترکم تازه کمی می فهمد

پیش نعش پدری دخت چرا می سوزد؟

 ***

هر ردیف غزل از اوج ارادت گوید

"تشنه" تا هست از این داغ شما می سوزد

وحيدمحمدى

شعر شهادت امام کاظم ع

خورشيد كبود و نيلي و مخمل كوب

ديديم تو را چه دير در سمت غروب

 

در مغرب شانه هاي تركان سياه

بي غسل وكفن به روي يك تخته ي چوب

 

روح القدسي كه بر صليبت زده اند

اي كشته ي زهر، اي شهيد مصلوب

 

اين تخته ي پاره چيست!تابوت كجاست؟

در شهر شما مگر شده قحطي چوب؟

 

بر پيكرتان چقدر گل مي ريزند!!

با چشم به خون نشسته نوح و يعقوب

 

با ضربه ي تازيانه ها روي تنت

شرح غم  جانگدازتان  شد مكتوب

 

در سوره ي صبر عمرتان آمده است

يك  آيه ي  كوتاه  ز رنج  ايوب

 

زنجير به  زخم  ساق ها  چسبيده

زنگار به مغز استخوان كرده رسوب

 

وحيدقاسمى

شعر شهادت امام کاظم ع

زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

میشود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بسکه شلاق به جان کمرش افتاده

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد

چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد

چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

هر کس ایام کهنسالی عصا میخواهد

پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

آنکه از کودکی اش مورد حرمت بوده ست

سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش

حتم دارم که به یاد پسرش افتاده

محمدحسين رستمى

شعر شهادت امام کاظم ع

آقا بیا که روضه موسی بن جعفر است

چشمانمان ز داغ مصیباتشان تر است

جامه سیاه بر تن و بر جان شرار آه

دلها به یاد غصه او پر ز آذر است

افتاده است بی کس و تنها ، غریب وار

مردی که با تمامی خلقت برابر است

مرثیه خوان حضرت کاظم ، خود خداست

بانی روضه ،حضرت زهرای اطهر است

زندان نگو ، که گرم مناجات با خداست

غار حرای حضرت موسی بن جعفر است

مرغی که در قفس ، نفسش تنگ آمده

از وی به جای مانده فقط یک بغل پر است

از تازیانه خوردن حضرت نگو دگر

ارثیه ای رسیده به ایشان ز مادر است

باشد همیشه ورد زبانم به هر نفس

لعنت به آن یهودی بی دین که کافر است

ای من فدای شال عزای شما شوم

آقا بیا که روضه موسی بن جعفر است

ميلاد يعقوبى

شعر شهادت امام کاظم ع

آن زمانی که دل مهیا شد

دفتر غم مقابلم وا شد

تا که آنرا ورق زدم دیدم

نهمین صفحه نام موسی شد

حضرت کاظم از عنایت خویش

نظری کرد و سینه غوغا شد

در تکاپوی گفتن شعری

طبع سردم چو گل شکوفا شد

نفسی زد به آن دم قدسی

روح مرده دوباره احیا شد

تک نگاهی نمود و از پس آن

همه درد من مداوا شد

فقط از او زنم دمادم دم

نفسم چونکه وقف مولا شد

ذکر او بوده ذکر هر روزش

پور مریم اگر مسیحا شد

سینه ام پر شراره از غصه

ناله هایم به غم هم آوا شد

 

دل من از گنه زمین گیر است

آمدم تو نگو دگر دیر است

 

ای کلیمی که صد چو موسایی

عالمی بنده و تو مولایی

در مدیح گلی به مثل شما

من چه گویم که پور زهرایی

پادشاهان که ریزه خوار درت

بر همه آفرینش آقایی

آن رضایی که جان و دل از اوست

تو به شمس الشموس بابایی

آفتابی ستاره ای ، ماهی

تو زمین ، آسمان نه دریایی

آنقدر گفته اند و می گویند

که شما روز حشر با مایی

آنکسی که گدایتان باشد

فخر می کند به حاتم طایی

تا که مانده حریم پر مهرت

چه کسی می رود دگر جایی

در عزایت اگر اجازه دهی

 هر دو چشمم کنند سقایی

 

من کجا و نوشتن از کرمت

جان مولا مرا رسان حرمت

    

تو که با غصه ها هم آغوشی

فقط از جرعه های غم نوشی

شمع عمرت به گوشه زندان

رفته دیگر به حال خاموشی

ذکرتان بوده ذکر خلصنی

بهر رفتن چقدر می کوشی

از جسارت به ساحت مادر

در تب غیرتت چه می جوشی

خلوت تو چه دیدنی باشد

روز و شب از خدا تو مدهوشی

جسمت افتاده بی رمق دیگر

از غل آهنیین تو بیهوشی

نکند موقع پریدن هست

جامه ای از کفن چرا پوشی؟

سپری می شود ز غمهایت

روز و شب های من به چاووشی

مثل هر شیعه ای تو هم مولا

عاشق آن ضریح شش گوشی

 

من پریشان غصه هات هستم

عاشق قبر باصفات هستم

ميلاديعقوبى