حساس ترین آینه را می بردند

بر شانه ی سنگ ها،کجا می بردند؟

با اینکه سلیمان زمانت بودی

تابوت تو را غلام ها می بردند

تابوت نه، اشتباه گفتم ای وای

با تخته ی پاره ای تو را می بردند

با ساق شکسته پیکرت را،ای کاش

پیچیده میان بوریا می بردند

از تخته ی در، دست و سرت آویزان

گیسوی تو در باد رها می بردند

تا خشک شود نموری پیرهنت

باید بدنت به کربلا می بردند

آیینه ی تکه تکه ای بودی که

از قصد ، تو را چه با صدا می بردند

ای کاش به جای جسر بغداد آقا

بر نیزه سرت شام بلا می بردند

وحيد قاسمى