شعر به مناسبت رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

شهر ري با ناله ي عُشّاق مولا آشناست
 
مرقد زيباي آن دارالشّفاي اولياست
 
در حريم قدسي عبدالكريمم اين دلم
 
زائر ذرّيه ي پاك امام مجتبي ست
 
هر شب جمعه ميان مرقد عبدالعظيم
 
اين دل من ميهمان روضه ي خون خداست
 
تا شنيدم زائران تو (كَمَن زاراَلحُسَين)
 
مرغ روحم در حريمت غرق در شور و نواست
 
زائر قبر تو آقا نينوايي مي شود
 
خادم كوي تو مولا، خادم كربُبلاست
 
اصغر چرمي

شعر رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

آفتاب فاطمه! چشم و چراغ اهل بیت

منشأ فضل و کرامت! صاحب لطف عمیم

هم شریف ابن شریف ابن شریف ابن شریف

هم کریم ابن کریم ابن کریم ابن کریم

قبله ی دل! کعبه ی اهل ولایی! نی عجب

گر زند بیت الحرامت بوسه بر خاک حریم

در پی احیای دل کار مسیحا می کند

بامدادی گر وزد از تربت پاکت نسیم

زائر قبر تو یعنی زائر قبر حسین

خادم کوی تو یعنی خادم حجر و حطیم

شهر ری تا متّکی بر آستان قدس توست

تا قیامت نیستش از فتنه ی بیگانه بیم

نی عجب! گر سائل درگاهت از احسان کند

دامن طفل یتیمی را پر از درّ یتیم

چارمین نجل کریم اهل بیتی! می توان

هشت جنّت را ببخشایی به شیطان رجیم

لاله ی سرخ آورد از شعله ی سبزش برون

باد اگر خاک حریمت را برد سوی جحیم

طلعت نورانیت مرآت الله الصّمد

طاق ابروی تو بسم الله رحمان الرّحیم

مظهر توحیدی و در بیت دل داری مقام

آفتاب عرشی و در شهر ری گشتی مقیم

شاه راه زائرت انّا هدیناه السّبیل

چل چراغ تربتت شمع صراط المستقیم

کشور ایران سپهری کش تو عیسای مسیح

شهر ری چون طور سینا و تو موسای کلیم

بر مشام جان دهد در هر نفس عطر حسین

هر کجا آرد نسیم از تربت پاکت شمیم

این که من امروز می گردم به دور تربتت

مرغ جانم زائر کوی تو بوده از قدیم

دست من گر کوته است از مرقد پاک حسین

یافتم از تربتت این جا همان فوز عظیم

هر که در این سرزمین بر خاک تو صورت نهد

در ثواب زائران کربلا گردد سهیم

استادسازگار

 

شعر رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

یا سید الکریم که جان ها فدای تو

شد چشم شیعه غرق به خون در عزای تو

در شهر ری که همچو بهشت است در زمین

بر روی خاک تیره نهان شد لقای تو

از جور معتصم چه کشیدی که از وفا

دل های عاشقان شده خونین برای تو

چون آستان توست کلید بهشت ما

قربان گنبد و حرم با صفای تو

هدیه به زائر حرمت اجر نینواست

بوی حسین می دهد این کربلای تو

ای نور چشم فاطمه و پور مجتبی

دست همه به دامن لطف و عطای تو

بیچارگان به سمت حریم تو رو کنند

چون جود مجتباست عیان از سخای تو

دشمن نمی رود ز حریم تو نا امید

محروم کی شود ز درت آشنای تو

گرچه بهشت روی زمین گشته شهر ری

ویرانه هست باز بقیع نیای تو

آتش به جان ما زده ای درد و ای دریغ

گم گشته قبر مادر نیلی لقای تو

با ما بخوان دعای فرج سید الکریم

بهر ظهور مهدی آل عبای تو

حاج حبیب الله موحد

شعر رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

نام گرامیش اگر عبدالعظیم بود

عبد خدای بود و مقامش عظیم بود

گر از کرامتش همه کس فیض می برد

از نسل خاندان امامی کریم بود

عطر حدیث آل رسول از لبش چکید

در مکتب فضیلت و تقوا فهیم بود

تنها نبود پیک خوش الحان باغ عشق

پرهیزگار و عابد و زاهد، حکیم بود

آموخت درس بندگی از اهل بیت نور

محبوب پیشگاه خدای علیم بود

غیر از خدا نداشت نیازی به هیچ کس

در عمر خویش صاحب طبعی سلیم بود

لبخند مهربانی و گرمش چو آفتاب

دست نوازشی به سر هر یتیم بود

گل سیرتان عشق به مدحش سروده اند

اخلاق او لطیف تر از هر نسیم بود

پیوسته او به منزل مقصود می رسید

زیرا صراط زندگی اش مستقیم بود

هفتاد و نه بهار ز عمرش گذشت و باز

در سایه امید و ولایت مقیم بود

در گلشن همیشه بهار حریم او

هر گل که دیده ایم به ناز و نعیم بود

هر کس که رو نمود بر این آستانه گفت

این بوستان عشق بهشتی شمیم بود

پروانه بهشت به دستش دهد خدا

هر کس که زائر حرم این کریم بود

عبد حقیر اوست "وفایی"اگر چه باز

دل در جوار حضرت عبدالعظیم بود

سیدهاشم وفایی

شعر رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

ای بلندای عشق قامت تو

ای سلام خدا به ساحت تو

خاک بوس سیادت تو زمین

جایگاهت ولی به عرش برین

آسمانی ترین مسافر خاک

قدر و شان تو کی شود ادراک

ای ذراری حضرت زهرا

بندهٔ با ارادت زهرا

افتخارت همین بس ای والا

باشی از نسل سیدالنُّجبا

بس که بودی تو فاطمه سیرت

مصطفایی منش علی صولت

در سماوات چون ستاره شدی

تو اباالقاسمی دوباره شدی

نور توحید در نگاهت بود

تربت عشق سجده گاهت بود

ذکر تحلیل با تکان لبت

چشمهٔ نور در نماز شبت

ای هدایت گر هدایت ها

راوی صادق روایت ها

بس که در عشق مستدامی تو

دست بوس چهار امامی تو

تا لبت عرضه ای ز دین کرده

معرفت پیش تو کم آورده

اعتقادت ز بس که بنیادیست

صله اش لطف حضرت هادیست

بهر تحصین تان بگفت آقا

انت انت ولیّنا حقا

تو غرور اصالتی منی

حسن محضی حسین در حسنی

آبرودار خاک مایی تو

صاحب ملک خون بهایی تو

تو صفا بخش دین و آیینی

عزت سرزمین باکینی

ملک ری از تو آبرو دارد

پای تو هستِ خویش بگذارد

چه بگویم ز قدر والایت

چه بگویم ز شان عظمایت

وصفت این بس ز بس عظیمی تو

حضرت سیدالکریمی تو

شاه زاده! گدای خود دریاب

رهگذر! خاک پای خود دریاب

پیرمرد عصا به دست حجاز!

یک نظر سوی خاکیان انداز

قبله خاک ما شده حرمت

چشم امید ماست بر کرمت

هر دمی از زمانه دل گیرم

راه صحن تو پیش می گیرم

ای قرار دل هوائی من

مرهم زخم کربلایی من

ای به دل دادگان تو نور عین

ای نگار همیشه شکل حسین

کوی تو رنگی از خدا دارد

خاک تو بوی کربلا دارد

ای فرستاده رسول الله

جانب خون بهای ثارالله

تویی آن یار بی قرین دلم

هر شب جمعه همنشین دلم

با علی عهد عشق بستی تو

سفره دار کمیل هستی

بشنو این درد دل ز نوکر خود

نوکر بی قرار و مضطر خود

چه بگویم که قوم نامردان

ملک ما را فروختند چه گران

قلب ام الائمه آزردند

تا ابد آبروی ما بردند

وای بر ما بر سرشک دو عین

قیمت خاک ماست خون حسین

آری این است با تو درد دلم

تا قیامت ز مادرت خجلم

تحفه ای می دهی که هدیه کنم

کمکم کی کنی که گریه کنم

حق بده گر ز غصه دل خونم

قدر یک عمر گریه مدیونم

گر که نقشم بر آب شد تو ببخش

گر که شادی خراب شد تو ببخش

حرمت گر چه کربلا باشد

کربلا کرب و البلا باشد

کی در این جا سری بریده شده

معجری از سری کشیده شده

کی در این جا عطش جگر سوزاند

جگر یک پدر پسر سوزاند

باورم نیست شور و زمزمه را

کربلای بدون علقمه را

کربلا دیدنیست با یاسش

با دو گلدسته های عباسش

حاجتی دارم از تو شاه کریم

حضرت عشق واجب التعظیم

خواهش سائلت ادا فرما

خاک من خاک کربلا فرما

قاسم نعمتی

شعر شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا ع

با یادِ غم حمزه دلی صابر نیست

افسوس كه آن حریم را حائر نیست

فرمود پیمبر كه جفا كرده به من

هر زائر من كه حمزه را زائر نیست

سیدرضا موید

شعر شهادت حمزه سیدالشهدا ع


ای کشته ای که بود اُحد کربلای تو

اهل مدینه نوحه گران عزای تو

شیر خدا و شیر رسول خدا تویی

ای نام سیدالشّهدایی سزای تو

قبل از حسین و واقعه ی جانگداز او

زهرا گریست بر تو و بر کربلای تو

هر عضوت از نسیم شهادت چو گل شکفت

در راه دین چو مُثله نشد کس سوای تو

اعضای تو ز تیغ ستم پاره پاره شد

پایان نشد به کشته شدن ماجرای تو

شد خلعت شهادت تو جامه ی رسول

جان ها فدای پیکر در خون شنای تو

ای قامت بلند رشادت به هر زمان

کوتاه بُد ردای رسالت برای تو

ماتم، چرا گیاه به پای تو ریختند

می باید آنکه ریخت سر و جان به پای تو

شعر " مؤید " است تو را کمترین نثار

ای بهترین درود و تحیّت سزای تو

سیدرضا موید



شعر شهادت حمزه سیدالشهدا ع

نور چشم پیمبری حمزه

چه قدَر مثل حیدری حمزه

اسدالله دیگری حمزه

به خداوند، محشری حمزه

ای مُلقّب به سیّدالشهدا

حامی مُخلص رسول خدا

هم عمو هم برادرش بودی

همه جا یار و یاورش بودی

تو علمدار لشکرش بودی

جنگجوی دلاورش بودی

تا نظر بر سپاه می کردی

روزشان را سیاه می کردی

بین لشگر وجود تو لازم

بین میدان، حریف تو نادم

افتخار قبیله ی هاشم

می نویسم برای تو دائم

می نویسم کمال داری تو

مثل جعفر دو بال داری تو

بی سبب نیست این که "سرداری"

به علی رفته ای جگر داری

وقت حمله به سینه پر داری

همه دیدند که هنر داری

با دو شمشیر حمله می کردی

وَ دمار از همه در آوردی

مرحبا بر تو ای عموی رسول

که چنین شد سفید، روی رسول

با تو محفوظ چار سوی رسول

کم نگردید با تو موی رسول

کاش حمزه مدینه هم بودی

دور بیت الحزینه هم بودی

بیعتت با نبی چه دیدن داشت

اَشهدت آن زمان شنیدن داشت

عطر اسلام تو وزیدن داشت

رنگ بوجهل هم پریدن داشت

با کمانت سرش ز هم پاشید

از تو و نام حمزه می ترسید

ما پیاده ولی سواره، شما

یکی از راه های چاره، شما

روضه های پر از اشاره، شما

تکّه تکّه و پاره پاره، شما

اهل بیت از تو یاد می کردند

بر تو گریه زیاد می کردند

در کمین بود، نیزه را انداخت

پیکرت را چه بی هوا انداخت

تا نبی روی تو عبا انداخت

همه را یاد بوریا انداخت

اوّلین رکن پنج تن می خواند

روضه ی شاه بی کفن می خواند

ته گودال پیکرش افتاد

جلوی چشم خواهرش افتاد

جای خنجر به حنجرش افتاد

ناله ای زد وَ مادرش افتاد

یا بُنَیَّ ذبیح عطشانم

یا بُنَیَّ قتیل عریانم

محمدفردوسی

شعر شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا ع

برای اوج نوشتند بال وا شده را

نزول نیست، به معراج آشنا شده را

تو حمزه ی اَحَد و حمزه ی اُحد هستی

چگونه شرح دهم جلوه ی دو تا شده را

قسم به حرمت جعفر تو نیز طیّاری

قفس چگونه بگیرد تن رها شده را

خودی شکستی و آوازه ات فراتر رفت

خدا بلند کند خاک مصطفی شده را

تو ایستاده ای و ایستاده می مانی

شکست نیست، به دست نبی بنا شده را

به بازویت "اسد اللّهی" علی وصل است

سپاه نیست جلودار، مرتضی شده را

×××

به روی خاکی و پیغمبر خدا مانده است

چگونه جمع کند این جدا جدا شده را

کفن که بر تن تو کرد، گریه کرد و نشست

کنار پیکر تو دید بوریا شده را

خدا به خواهر غمدیده ی تو رحم کند

اگر نگاه کند جسم جا به جا شده را

استادلطیفیان


 

شعر شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا ع


گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

تنی که مُثله شده در برابرم باشد

گمان نمی کنم این تکه های پخش شده

همان عموی رشید پیمبرم باشد

بدن مگر بدن کیست این چنین شده است؟!

اگر خدای نکرده برادرم باشد...!

چرا عبای پیمبر نمی گذارد تا

دوباره روشنی دیدۀ ترم باشد؟

××

فدای خواهر مظلومه ای که نالان گفت:

کنار کشتۀ گودال مو پریشان گفت:

××

گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده

حسین فاطمه یعنی برادرم باشد

تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم

که قول می دهم این بار آخرم باشد

کفن که نیست عبا نیست، بوریا هم نیست؟!

بد است بی کفن این مرد محترم باشد

برای آن که روی پیکرش بیاندازم

نمی شود بگذارید معجرم باشد؟

استاد علی اکبر لطیفیان

شعر شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا ع

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

تنی که مثله شده در برابرم باشد

گمان نمی کنم این تکه های پخش شده

همان عموی رشید پیمبرم باشد

بدن مگر بدن کیست این چنین شده است ؟

اگر خدای نکرده برادرم باشد ...!

چرا عبای پیمبر نمی گذارد تا

دوباره روشنی دیده ی ترم باشد؟

فدای خواهر مظلومه ای که نالان گفت :

کنار کشته ی گودال مو پریشان گفت :

گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده

حسین فاطمه یعنی برادرم باشد

تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم

که قول می دهم این بار آخرم باشد

کفن که نیست، عبا نیست، بوریا هم نیست ؟

بد است بی کفن این مرد محترم باشد

برای آن که روی پیکرش بیندازم

نمی شود بگذارید معجرم باشد ؟


استادعلی اکبرلطیفیان

شعر شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا ع

حمزه که جان عالم و آدم فداي او

لب باز مي کنم که بگويم رثاي او

مردي که در شجاعت و هيبت نمونه بود

در غيرت و شکوه و شهامت نمونه بود

شير خدا و شير نبي فارس العرب

در انتهاي جاده ی مردانگي، ادب

هم يکه تاز عرصه ی جنگ و نبردها

هم آشناي بي کسي اهل دردها

هنگام رزم و حادثه مردي دلير بود

خورشيد آسماني و روشن ضمير بود

شب هاي مکه شاهد جود و کرامتش

گل داشت باغ شانه ی او از سخاوتش

او صاحب تمام صفات حميده بود

دل را به نور حضرت حق پروريده بود

الگوي اهل سرّ و يقين بود طاعتش

يعني زبانزد همه مي شد عبادتش

در آسمان مکه ی دلها ستاره بود

بر قلبهاي خسته اميدي دوباره بود

بالا گرفت روز اُحد تا که کارزار

شد آسمان روشن آن روز تارِ تار

آتشفشان شده اُحد از بس گدازه ريخت

از آسمان و خاک زمين خون تازه ريخت

حمزه در آن ميانه که گرم قتال شد

کم کم براي حمله ی‌ دشمن مجال شد

آنقدر روبهان به شکارش کمين زدند

تا نيزه اي به سينه ی آن نازنين زدند

حمزه که رفت قلب رسول خدا شکست

خورشيد چشمهاي رئوفش به خون نشست

لبريز زخم بود و جراحت دل نبي

از دست رفته بود همه حاصل نبي

ميدان خروش ناله ی‌ واويلتا گرفت

عالم براي غربت حمزه عزا گرفت

جانم فداي پيکر پاک و مطهرش

جانم فداي زخم فراوان پيکرش

اما هنوز غربت آن روز مانده بود

داغي عظيم بر دل عالم نشانده بود

خواهر کنار جسم برادر رسيد و بعد

آهي ز داغ لاله ی پرپر کشيد و بعد

پيمانه هاي صبر دل او که جوش رفت

آنقدر ناله زد که همان جا ز هوش رفت

آري دلم گرفته ز اندوه ديگري

دارم دوباره ماتم مظلومه خواهري

زينب غروب واقعه را غرق خون که ديد

از خيمه تا حوالي گودال مي دويد

ناگاه ديد در دل گودال قتلگاه

درخون تپيده پيکر سردار بي سپاه

پس با زبان پُر گله آن بضعه ی‌ بتول

رو کرد بر مدينه که يا أيها الرسول

اين کشته ی‌ فتاده به هامون حسين توست

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست


یوسف رحیمی

شعر تخريب بقيع


اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ


خواب ديـدم قبرتــان آخر طـلـايي مي شود

بُغض مانده در گلو عُقده گشايي مي شود

دور قـبـر پـاكـتـان بـا دسـت عُشّاق حسـن

خشت ها بر روي هم،بر پا بنايي مي شود

گـنـبـد و گـلـدسـتـه و ايــوان زيـبـاي بــقـيـع

عـاقـبـت يــك صـبـح زيـبا رونمايي مي شود

ايــن دل پُـر درد مـن بــا يــاد اربــاب كـريــم

در مـيـان صـحـن مشغول گدايي مي شود

بــا نــواي گــرم مـدّاحـان پــاك اهـل بـــيــت

در حـريـم فاطمه نـغـمـه سرايـي مي شود

بــا سـلامي رو بـه سوي مـرقـد پاك حسين

در بـقيـعِ عـشـق، دلها كـربـلايـي مي شود

بــا تــوسـل بــر غـريـب نـيـنـوا در صـحـنـتـان

از تـمـام زائـــران مشكل گشايي مي شود

اصغر چرمي

شعر ائمه بقيع


اَلسَّلامُ عَلى اَئِمَّةِ الْهُدى، وَ مَصابيحِ الدُّجى،و اَعلامِ التُّقى،
 وَ ذَوِى النُّهى، وَاُولِى الْحِجى، وَ كَهْفِ الْوَرى،

وَوَرَثَةِ الاَْنْبِيآءِ

در بَـنـد محبّتت اسـيـرم چه كنم

از بـــار گُـنـاه سر بزيرم چه كنم

بــر لـطـف تـو مـن اميد دارم آقـا

فردا نشوي تو دستگيرم چه كنم

اصغر چرمي

شعر سالروز تخريب بقيع

اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ،


وَمُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ،وَمَهْبِطَ الْوَحْىِ


يارب ز نسيم عشق سرشارم كن


فـكرى به دل شكسته ى زارم كن


شد هـشتم شـوّال و زمان تخريب


لــطفى كُـن و در بـقيـع زَوّارم كُــن


-----


اي تُـربت تـو باغ و بهارم آقـا


بــا ياد غمت اشك ببارم آقـا


در روز جزا بجز تو ارباب غريب


امّيد به هيچ كـس ندارم آقـا


اصغر چرمي

شعر شب جمعه كربلا

السلام عَلَيك يا اَباعَبداللّه الحسين عليه السلام

حضرت عشق عجب كرببلايي دارد

 گنبد و بارگه و صحن و سرايي دارد

ديـده بـگشا وُ حريـم عـلـوى را بنگر

شب جمعه حرمش حال و هوايى دارد

اصغر چرمى

شعر به مناسبت نصب پرچم حضرت اباالفضل ع روي گنبد حرم حضرت زينب(س)

السلام عَلَيْكِ يـا بِنْتَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ


يـا اُخْتَ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يـا


بِنْتَ وَلِيِّ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا اُخْتَ وَلِيِّ اللهِ،


اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يـا عَمَّةَ وَلِيِّ اللهِ وَرَحْمَةُ اللهِ



جـانـها بـه فـداي قـلـب چاكت زينب

بــي تـــاب غـــم مــزار پــاكــت زينب

بــا بــيــرق عـبــاس قـلم خواهد شد

دستي كـه بلند شد به خاكت زينب




نـــام تو زيــنـت دلهـاست ابـــاعـبـدالله

بـرتـريـن واژه ي دنـياست ابـــاعـبـدالله

ذكر هـر عاشق دلسوخته ثارالله است

مــوج طــوفـانيِ دريـاست ابـــاعـبـدالله

زائــــران حــرمــت زائـــر عـرش حـقّـنـد

كــربــلا عـرش مُعلّاسـت ابـــاعـبـدالله

مــن گِـــداي حــرم كــرببلايـت هستم

روزي ام دست تو آقاست ابــاعـبـدالله

شب جمعه حرمت شور عجيبي بر پاست

زائــرت حـضـرت زهـراسـت ابـــاعـبـدالله

چشم ما در حرمت اشك فشاني كرده

عـاشـق نسل طَـهوراست ابـــاعـبـدالله

زخم گل كرده به سينه كه شما مي گويي

روضـه ي اكـبـر لـيلاست ابـــاعـبـدالله

بــاز در جمع محبـان تو آقاي بـهـشـت

شـور با حرولـه بر پاست ابـــاعـبـدالله

حافظ مرقد زيـبـاي دو بانـوي دمـشـق

بـيـرق حضــرت سقاست ابـــاعـبـدالله

مـادرت كرد تماشا وُ تِنت ريخت به هم

قتلگـه محشر كبرِِي ست ابـــاعـبـدالله

شمر با چكمه به روي بدنـت آمده بـود

شاهدش زينب كبري ست ابـــاعبدالله

بــارهـا در حرمـت بـيـن مُـحـبـان گـفتم

كــربــلا مـركـز دنيــاسـت ابـــاعـبـدالله

به اَبي اَنتَ وَ اُمّي همه ي حرف من است

سـنـدش نـوكـري مـاسـت ابـــاعبدالله

اصغر چرمي

شعر مدح امام سجاد ع


امام سجاد(ع)-مدح و مصیبت

 

من همان یا کریم دام شما

جبرئیل قدیم بام شما

 

صبح روز نخست خواندمتان

چقدر آشناست نام شما

 

صبح روز ازل حوالی نور

سجده کردیم بر کدامِ شما؟!

 

من حلالم بود حلال شما

من حرامم بود حرام شما

 

چهارده قرن دست هیچ کسی

دل ندادم به احترام شما

 

به شما ساحل کرم گفتند

و به ما سائل حرم گفتند

 

پر من بال و بال من پر شد

پر و بالی زدم کبوتر شد

 

به نفس های حضرت زهرا

حالمان خوب بود و بهتر شد

 

سحر پنجم عبادت بود

کوچه های خدا منوّر شد

 

مردی از سمت ابرهای دعا

آمد و خشکی دلم تر شد

 

آمد و با خودش کتاب آورد

او امام آمد و پیمبر شد

 

مردی از سمت آفتاب آمد

با مفاتیح مستجاب آمد

 

آمده تا مرا تکان بدهد

چشم گریان به این و آن بدهد

 

آمده روی پشت بام سحر

با صدای خدا اذان بدهد

 

آمده بشكند قفس ها را

بال ما را به آسمان بدهد

 

با خودش نور مصحف آورده

تا خدا را به ما نشان بدهد

 

به نگاهش دخیل می بندیم

تا مناجات یادمان بدهد

 

اي مسيح! ای مسیر سبز نجات!

بر مناجات کردنت صلوات

 

ای مناجات ای نسیم دعا

راه نزدیک ما به سمت خدا

 

ای که دریا کنار تو قطره

قطره با التفات تو دریا

 

نذر سجاده ي شبانه ي توست

چارمین رکعت نوافل ما

 

ای امام علیّ دوم من

ای امام چهارم دنیا

 

مرد شب زنده دار سجاده

مرد محراب، التماس دعا

 

از تو بوی نماز می آید

بوی راز و نیاز می آید

 

مادر تو نگين حجب و حیاست

شرف الشمس سیدالشهداست

 

مایه ي آبروی ایران است

افتخار همیشه ام به شماست

 

از تو و مادر تو این دل ما

عاشق خانواده ي زهراست

 

یک سفر پیش ما نمی آیی؟

وطن مادری تو این جاست

 

تو عجم زاده ای تو فامیلی

پس حرم سازی ات به گردن ماست

 

تو در این سرزمین گل کاری

به خدا حق آب و گل داری

 

آفتابی که حق کشیده تویی

جلوه ای که کسی ندیده تویی

 

با ظرافت، خدای عزّوجل

بی نظیری که آفریده تویی

 

آن که با کَفّه ي تولایش

پای میزانمان کشیده تویی

 

شب اسیر هزار رکعت تو

به خدایم قسم پدیده تویی

 

نخل های بلند نخلستان

بارش رحمتی که دیده تویی

 

با دعای غلام تو دارد

آسمان مدینه می بارد

 

بي تو سجاده اي اگر هم بود

فرش رسوايي دو عالم بود

 

بي تو يا حرفي از بهشت نبود

يا اگر بود هم جهنم بود

 

خطبه هاي گلوي زخمي تو

انعكاس غروب ماتم بود

 

تو اگر خطبه اي نمي خواندي

خانه هامان بدون پرچم بود

 

تو اگر روضه اي نمي خواندي

سال ما سال بي محرّم بود

 

از تو داريم فصل ماتم را

ده شب گريه ي محرم را

 

احترام تو را سلام نبود

حق تو كوچه هاي شام نبود

 

حق آيينه ها شكستن نيست

گيرم اين آينه امام نبود

 

هيچ جايي براي حال شما

بدتر از مجلس حرام نبود

 

گريه كردي صدا زدي «اي كاش...

هيچ سنگي به روي بام نبود

 

كاش مادر مرا نمي زاييد

من امامم، خرابه جام نبود»

 

حرفِ ويرانه در ميان آمد

دختر شاه، يادمان آمدعلی اکبر لطیفیان

شعر مدح امام سجاد ع


امام سجاد (ع)-ولادت

 

بنا نیست امروز افسرده باشیم

پس از چند شب باز پژمرده باشیم

 

مگر می شود نور را دیده باشیم؟

ولی دل به خورشید نسپرده باشیم

 

بنا بود ما را سر پا ببینند

اگر بارها هم زمین خورده باشیم

 

سه شب در به در بین کوچه نشستیم

که سهمی از این سفره ها برده باشیم

 

محال است ما را از آقا بگیرند

محال است حتی اگر مرده باشیم

 

اسیرم به گیسوی بالا نشینی

فدای گرفتاری این چنینی

 

تو شهر غریبی مسافر نداری

شب پنجم ماه، زائر نداری

 

در این چند شب بال ها کربلایند

بمیرم برایت مهاجر نداری

 

نبینم برای تو شعری نگفتند

مبادا بگویند شاعر نداری

 

تو چهارم مسیر به سمت خدایی

تو چهارم مسیری که عابر نداری

 

در این روزها که تو تنهاترینی

در این روزها که تو زائر نداری

 

مرا زائر بی قرار تو کردند

دلم را چراغ مزار تو کردند

 

بنا شد اگر سائلی نان بگیرد

چه خوب است که از کریمان بگیرد

 

بنا شد اگر شاه نوکر بگیرد

چه بهتر که از نسل سلمان بگیرد

 

علی خواست تا که برای حسینش

زنی در بلندای ایمان بگیرد

 

تمام زمین و زمان را که می گشت

بنا شد عروسی از ایران بگیرد

 

اسیری شهبانوی ما می ارزد

که این خاک بوی «حسین جان» بگیرد

 

تو آقا ترینی و سجاد مایی

تو شاهی و فرزند داماد مایی

 

خدا باز تصویر مولا کشیده

برای حسینش، علی آفریده

 

تو از بس که غرق حضور خدایی

برای عبادت تو را برگزیده

 

هر آن کس که دیده تو را صبح یا شب

سر سفره های مناجات دیده

 

ترحم کن ای آسمان محبت!

به این قطره های چکیده چکیده

 

چه می خواهم از تو که داده نباشی

به اندازه کافی از تو رسیده

 

همین که گدای تو هستیم کافی ست

ابو حمزه های تو هستیم کافی ست

 

بخوان تا ابوحمزه ایمان بگیرد

بخوان آدمی بوی انسان بگیرد

 

بخوان: «ابکی – ابکی – لنفسی - لقبری...

دل مرده ی ما کمی جان بگیرد

 

...و یا غافر الذنبُ یا قابل التوب

الهی تصدق عَلَیَّ بعفوک

 

انا لا انسی ایادیک عندی

الهی تصدق علیّ بعفوک

 

الهی و ربی علیک رجائی

الهی تصدق علیّ بعفوک...)

 

لباس مناجت را هر که باید

شب پنجم ماه شعبان بگیرد

 

تو هستی دلیل مسلمانی ما

نجات پر و بال زندانی ما

 

به جز عالم سائلی عالمی نیست

به غیر از کریمی تو حاتمی نیست

 

بر این خشک ها تا که باران ببارد

به غیر از غلام تو صاحب دمی نیست

 

خدا از سرم سایه ات را نگیرد

جز این هر چه را هم بگیرد غمی نیست

 

چهل سال بر سر در خانه ی تو

به جز پرچم کربلا پرچمی نیست

 

تو یعقوبی و پلک مجروح داری

چهل سال گریه، زمان کمی نیست

 

چهل سال گریه، چهل سال ناله

چهل سال گریه برای سه ساله

علی اکبر لطیفیان

شعر مدح امام سجاد ع


امام سجاد(ع)-مدح و شهادت

 

در تشنگی سراب به دردی نمی خورد

تنها خیال آب به دردی نمی خورد

 

حرفی بزن که اشک مرا در بیاوری

این جام بی شراب به دردی نمی خورد

 

باید به زیر نور بزرگان جلوس کرد

در سایه، آفتاب، به دردی نمی خورد

 

از این به بعد مَعْطلِ این دل نمی شوم

این خانه ی خراب به دردی نمی خورد

 

از منظر نگاه شما جلوه دیدنی ست

عکس بدون قاب به دردی نمی خورد

 

جان مرا بگیر ولی گریه را نگیر

چشمه بدون آب به دردی نمی خورد

 

چشمی بده که قلب مرا زیر و رو کند

گریه مرا کنار تو با آبرو کند

 

ما را به جز هوای شما پر نمی دهند

ما را به جز برای شما سر نمی دهند

 

بال وَبالْ مانع اوج است پس اگر...

...بالم نمی دهند چه بهتر نمی دهند

 

گاهی کنار دلبریت جبر لازم است

دل را به اختیار به دلبر نمی دهند

 

جبریل هم به قبّه ی تو ره نیافته

معراج را به غیر پیمبر نمی دهند

 

آن جا که میل یار، اسیری عاشق است

در بند می روند ولی سر نمی دهند

 

ایرانیان به هیچ بزرگ قبیله ای

جز خاندان فاطمه دختر نمی دهند

 

تا زنده ایم ترک ولایت نمی کنیم

با غیر آل فاطمه وصلت نمی کنیم

 

هر دیده ای به دیده ی گریان نمی رسد

فصل خزان به فصل بهاران نمی رسد

 

در بین گریه حاصل ما رشد می کند

باران بدون سیل به پایان نمی رسد

 

یک جا اگر تمامی خلقت گدا شود

نقصی به آستان کریمان نمی رسد

 

روزی ما کم است که مصحف نخوانده ایم

عیب از کریم نیست که مهمان نمی رسد

 

با دوری از صحیفه سجادیه قسم

علامه هم به معنی قرآن نمی رسد

 

بفرست سمت دشت غلام سیاه را

یک چند وقتی است که باران نمی رسد

 

کیسه به دوشی تو اگر کار هر شب است

این پینه های شانه به درمان نمی رسد

 

ما مستمند کیسه ی خیراتی توایم

ذاتاً فقیر آن کرم ذاتی توایم

 

آقای من! حریم تو از عرش برتر است

با این که خاکی است، بهشت معطر است

 

عادت نموده ایم به این گنبدی که نیست

حیف از حریم تو که بدون کبوتر است

 

فرصت غنیمت است، ابوحمزه ای بخوان

امشب برای پاکی این قوم بهتر است

 

با تربت حسین به «تسبیح» می رسیم

این تربت حسین عجب بنده پرور است

 

اول فدایی قدمت مادر تو بود

پس مادرت به تو ز همه با وفاتر است

 

تو یادگار فاطمه بودی برای او

حالا که شد فدای تو عالم فدای او

 

یعقوب کربلا! چه قدر گریه می کنی

از صبح زود تا به سحر گریه می کنی

 

یعقوب را که غصه ی یوسف شکست و تو

داری برای چند نفر گریه می کنی

 

وقتی که چشم هات می افتد به معجری

حق داری ای عزیز اگر گریه می کنی

 

این طفل را به جان خودت آب داده اند

دیگر چرا میان گذر گریه می کنی

 

از صبح تا غروب فقط نیزه می زدند

داری به «قتل صبر» پدر گریه می کنی

 

چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده

یعقوب کربلا چقدر گریه می کنی؟!

 

با دیدن اسیر کجا می رود دلت؟!

با دیدن فقیر کجا می رود دلت؟!

علی اکبر لطیفیان