شعر شهادت امام رضا ع


بر تشنه محال است که آبی نفرستند
از ساغرشان جرعه شرابی نفرستند

بین دو حرم هروله کردیم... محال است
از چشمه ی زمزم می نابی نفرستند

باور نتوان کرد... سلامی بفرستیم-
آنگاه از این خانه جوابی نفرستند

دیوار حرم شُسته به اشک است ... بگویید
تا قمصریان عطر و گلابی نفرستند

بی گریه تباکی کن و بی اشک تظاهر
حاشا که بر این گریه ثوابی نفرستند

عمریست اگرچه وسط نیل نشستیم
از برکت این خانه عذابی نفرستند

لب تشنه نبودیم در این شهر... وگرنه
بر تشنه محال است که آبی نفرستند
...
در کرب و بلا قاعده ی شعر به هم ریخت...

بر تشنه محال است که آبی بفرستند

رضا حاج حسيني

شعر اربعين

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا
خویش را گم کرده ام اما نمی دانم کجا

سایه ی آشفتگی ها از سر دل کم مباد
ساحلی ایمن تر از دریا نمی دانم کجا

سر به صحرا می نهد دریا نمی دانم چرا
دل به دریا می زند صحرا نمی دانم کجا

با من امشب خلسه ی یاد کدامین آشناست؟
روزگاری دیده ام او را نمی دانم کجا

دیدمش در کوچه ساران غبار آلود وهم
او نمی دانم که بود آنجا نمی دانم کجا

مرغ آمین شعله سر داد این زمان افکنده اند
آتشی در خرمن نیما نمی دانم کجا

آن قدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد

مانده بر جا ردّ پایم تا نمی دانم کجا

محمدرضا روزبه

شعر اربعين(روضه)


برگشتم از رسالت انجام داده ام

زخمي ترين پيمبر غمگين جاده ام

نا باورانه از سفرم خيل خارها

تبريك گفته اند به پاي پياده ام

يا نيست باورم كه در اين خاك خفته اي

يا بر مزار باور خود ايستاده ام

بارانم و ز بام خرابه چكيده ام

شرمنده ی سه ساله ی از دست داده ام

زير چراغ ماه سرت خواب رفته ام

بر شانه ی كجاوه ی تو سر نهاده ام

دل مي زدم به آب و به آتش براي تو

از خيمه ها بپرس كه پروانه زاده ام

چون ابر آب مي شدم از آفتاب شام

تا ذره اي خلل نرسد بر اراده ام

شيخ رضا جعفري

شعر عرض ادب به محضر امام حسين ع


آن اسم اعظم که بزرگان در پی اندش

سربندِ یا زهراست محکم تر ببندش

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد

هنگام رفتن با شهیدان می برندش

 بابا! وصیّت نامۀ همسنگرت کو؟

این روزها خون می چکد از بند بندش

 آقا معلم قصه از آنروزها گفت

کردند سال ِ آخری ها ریشخندش

شرمی نکردند از صدای سرفه دارش

چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

 گیرم عَلم از دست عباسی بیافتد

عباس دیگر می کند از جا بلندش

 هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

کار حسین است و دل مشکل پسندش

مهدي جهاندار

شعر شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها


پرواز آسمانی او را مَلک نداشت

ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت

سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست

آن نور ناب واهمه ای از محک نداشت

مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب

حتی دو دست باز برای کمک نداشت

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!

ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟

می پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان

گلدان یاس باغچه ی من ترَک نداشت

خورشید و ماه را به زمینی فروختند

ای کاش خاک تیره ی یثرب فدک نداشت

اميد مهدي نژاد

شعر ايام شهادت امام حسن عليه السلام


بارها از سفره اش با اینکه نان برداشتند
روز تشيیع تنش تیر و کمان برداشتند

مردم این شهر در ظاهر مسلمان عاقبت
با صدای سکه دست از دینشان برداشتند

بر سر همسایگانش سایه ای پر مهر داشت
از سرش هرچند روزی سایه بان برداشتند

بذر ننگین جسارت بر تنی معصوم را
این جماعت کاشتند و دیگران برداشتند

دست هایی که بر آن تابوت تیر انداختند
چند سال بعد چوب خیزران برداشتند

حسين عباسپور

شعر ايام شهادت امام حسن عليه السلام


روی تـــو از نسیــــم سحــر دلنــوازتر

گیســوی توست از شب یلـــدا درازتر

 

روی تو باز بــــود و در خانـــه ی تو باز

ای چشمهایت از همه مهمان نواز تر

 

هرگــز یتیـــم های مدینــــه ندیده اند

از ذکر مهربان حســن (ع) چاره سازتر

 

صلح تو شد دلیل سرافرازی حسین(ع)

ای از تمــام اهــل جهـــان سرفــرازتر

 

امــا شریک زندگـی ات دشمن تو بود

مولا کــــدام داغ از ایــن جانگــــداز تر ؟

 

از تیـــرها نگفتم و تابوت زخمــی ات

طاقت نداشتـــم بشود روضه باز تر...

 تكتم حسيني

شعر شهادت امام رضا ع


اولین حبّه را كه می‌خوردی، كفر می‌رفت تا اذان بدهد
دست شیطان به تیغ زهرآگین فرق خورشید را نشان بدهد

اولین حبّه را كه می‌خوردی، «ابن‌ملجم» به قصر وارد شد
دست بر شانۀ خلیفه نهاد تا به بازوی او توان بدهد

دومین حبّه زیر دندانت له شد و قطره‌قطره پایین رفت
كه از آن میزبان بعید نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد

دومین حبّه را كه می‌خوردی، «جعده» هم در كنار «مأمون» بود
جگری تكه‌تكه می‌شد تا طشتی از خون به قصه جان بدهد

سومین حبّه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل می‌شد
تشنه‌ات بود و این عطش می‌خواست پردۀ دیگری نشان بدهد

قصر در لحظه‌ای بیابان شد، ماه افتاد و نیزه‌باران شد
پدرت نیزه‌ای به گردن كرد تا سرش را به آسمان بدهد

سومین حبّه را فرو بردی، از ندیمان یكی به «مأمون» گفت:
شمر اذن دخول می‌طلبد تا به تو نامۀ امان بدهد

چارمین حبّه خم شدی از درد، سر به تعظیم دوست زانو زد
مردِ تسلیم را همان بِهْ كه كمرش را رضا كمان بدهد

دیدی از پشت پرده جدّت را كه سر از سجده برنمی‌دارد
بعد از در «هشام» وارد شد تا سلامی به دیگران بدهد

پنجمین حبّه پرده‌هایی كه حائل مرگ و زندگی بودند
پیش چشمت كنار می‌رفتند تا حقیقت خودی نشان بدهد

سینه سرشار علم یافته شد، ذره‌ذره جهان شكافته شد
پنجمین قاتل از در آمد تا رنگ دیگر به داستان بدهد

آه از این داستان حزن‌انگیز، مرگ این كهنه‌راویِ صادق
قصه‌ای تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكی زمان بدهد

توی آن پنجۀ سبك‌بارت خوشه از بار زهر سنگین بود
مثل بار رسالت جدّت كه بنا بود یادمان بدهد

كه حقیقت چگونه باطل شد، اصل‌مان را چه‌سان بدل كردند
پای‌مان را در این سرابستان دست یك پای راه‌دان بدهد

بعد «منصور» نیز وارد شد...
هفتمین حبّه را فرو بردی ناگهان با اشارۀ پدرت
سقف زندان شكست تا سرداب جای خود را به كهكشان بدهد

قفل و زنجیر و دست و گردن و پا اوج پرواز را طلب می‌كرد
آسمان نیل بود و او «موسی»، زهر فرعون اگر امان بدهد

هفتمین حبّه هفتمین خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد
سقف تسلیم شد، كنار كشید، تا به پروازت آسمان بدهد

تو پریدی به پیشواز خطر، مثل «مأمون» به پیشواز پدر
بعد «هارون» به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد

هشتمین حبّه، نه، نمی‌دانم مرگ با چند قطره جرأت كرد
درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد

تو قفس را شكستی و در عرش پدرت هشت حبۀ انگور
در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضه‌الجنان بدهد

در كنار شكستۀ قفست چند سگ توی قصر زوزه‌كشان
چكمه‌های خلیفه لیسیدند، تا به آن جمع استخوان بدهد

قاتلان تو و نیاكانت جسدت را نظاره می‌كردند
باز هم در سپیده‌ای تاریك كفر می‌رفت تا اذان بدهد...

قرن‌ها بعد، بعد از آن قصه، در غروبی غریب و خون‌آلود
از تب زخم بچه‌آهویی بی‌صدا بر درِ حرم جان داد

سيدصالح سجادي

شعر شهادت امام رضا ع


لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرارست امشب جوادم بیاید

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم
اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست اینجا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش
بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب وبلایش

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است
من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور
کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش
بیاید سحر تا بگردند دورش

خراسان و یاران چشم انتظارش

قاسم صرافان

شعر عرض ادب به محضر امام رضا عليه السلام

بر تشنه محال است که آبی نفرستند
از ساغرشان جرعه شرابی نفرستند

بین دو حرم هروله کردیم... محال است
از چشمه ی زمزم می نابی نفرستند

باور نتوان کرد... سلامی بفرستیم-
آنگاه از این خانه جوابی نفرستند

دیوار حرم شُسته به اشک است ... بگویید
تا قمصریان عطر و گلابی نفرستند

بی گریه تباکی کن و بی اشک تظاهر
حاشا که بر این گریه ثوابی نفرستند

عمریست اگرچه وسط نیل نشستیم
از برکت این خانه عذابی نفرستند

لب تشنه نبودیم در این شهر... وگرنه
بر تشنه محال است که آبی نفرستند
...
در کرب و بلا قاعده ی شعر به هم ریخت...

بر تشنه محال است که آبی بفرستند

رضا حاج حسيني

رباعي ايام شهادت امام رضا عليه السلام


او وعده ی حقِّ سوره ی کوثر بود

نــورانـیـتـش چو صورت مــادر بود

با حبِّ ولایتش همه شیعه شدیم

او وارث نــور حضـرت حیــدر بود

-----

الحق که شفیع ممکنات است رضا

هم صاحب کشتیّ نجات است رضا

من معتقدم نجات ما دست رضاست

بـالا تـر از ایـن ربـاعـیـات است رضا

-----

هـر چند کـه نـوکـریّ ما نـا چیز است

در سینه ی ما عشق رضا لبریز است

ما هر چه کـه داریم از لطف رضاست

الحق کـه رضا شفیع رستاخیز است

اصغر چرمي

شعر شهادت امام رضا ع


ای لطف تمام یا رضا  ادرکنی

ای فیض مُدام یا رضا ادرکنی

بر محضر پاکت ای امام معصوم

پیوسته سلام یا رضا ادرکنی

 

ای با تو حلال باده ی صاف خلود

غم با تو حرام یا رضا ادرکنی

ای شه بپذیرم  نظری کن بر ما

یا نور و امام  یا رضا ادرکنی

 

با لطف شما روزی خود می گیریم

ای رحمت عام یا رضا ادرکنی

با حضرت حق بگو که لایق سازد

این بنده ی خام یا رضا ادرکنی

 

در صحن شما یاد خدا کرد دلم

ای جان کلام یا رضا ادرکنی

در پای ضریحتان من عاشق شده ام

ای شوکت تام یا رضا ادرکنی

 

با نام تو جاری شده الطاف خدا

دریای مرام یا رضا ادرکنی

با نام تو خشنود شود حضرت حق

ای ختم کلام یا رضا ادرکنی


ای نام تو احیاگر آئین علی

ای حسن ختام یا رضا ادرکنی

در روز شهادتت تصدّق بنما

یک حجّ تمام یا رضا ادرکنی

اصغر چرمی

رباعي هاي ايام شهادت امام رضا عليه السلام


امروز شديم شاعر كوى رضا

با شبنم اشك زائر كوي رضا

از فاطمه ايكاش براتى برسد

اين جمع شودمسافركوى رضا

-----

از روز الست دل به حيدر دادم

تا در دو جهان علي كند امدادم

با عشق نجف، مرقد مولا امشب

من زائر صحن پاك گوهرشادم

-----

از هجر حريم علوى خسته شدم

چون مرغ شكسته بال و پربسته شدم

يك بار پريدن به هوايت كافيست

بر گنبد زرين تو وابسته شدم

-----

ارباب رضا رضايتى مى خواهم

بيمار شدم عيادتى مى خواهم

بر پنجره فولاد شما دل بستم

درياى شفا شفاعتى مي خواهم

-----

با مدح و ثناخوانيتان زنده شدم

در ذكر على و آل پاينده شدم

وقتي كه شنيدم تو شفيعم هستي

از جرم و گناه خويش شرمنده شدم

-----

بيمار شدم ، شفا نگيرم چه كنم

از دست شما دوا نگيرم چه كنم

با سر به زمين خورده ام اي آقاجان

امروز اگر ، كه پانگيرم چه كنم

-----

من معتقدم نجات ما دست رضاست

محبوب شده دلي كه پابست شماست

تو صاحب كوثري و زمزم هر دو

يك جرعه ى آب در حريم تو شفاست

-----

من بنده ى عشقم زجهان آزادم

با قلب دخيل بسته ی خود شادم

با چشم دل ايكاش ببينم روزي

جاروكش صحن پاك گوهرشادم

-----

عشق است فقط پيش شما رو بزنيم

در نــزد شــما آمده زانــو بزنيم

يك صبح قشنگ با لباس خدام

بر طوف حرم آمده جارو بزنيم

-----

در محضر دوست نامي از ما ببريد

يا مرحمتى ، پيامى از ما ببريد

گر قسمتتان زيارت مشهد شد

بر حضرت او سلامي از ما ببريد

اصغر چرمي

شعر شهادت امام رضا ع


اي امام هشتم ما يا علي موسي الرضا

اي رئوف هر دو دنيا يا علي موسي الرضا

يوسف زهرا تويي اي يادگار فاطمه

وارث ام ابيها يا علي موسي الرضا

مادحان درگهت از جنس جبريل امين

ذاكرانت كهكشانها يا علي موسي الرضا

اهل بالايي و جايت عرش حق داور است

اي به جن و انس مولا يا علي موسي الرضا

از غم جانسوزتان اي حضرت شمس الشموس

ماند داغي بر دل ما يا علي موسي الرضا

دعوتت كردند  آقا از مدينه تا به طوس

اي غريب شهر غمها يا علي موسي الرضا

زائران مرقدت چشم انتظار مقدمت

منتظر مي مانم آقا يا علي موسي الرضا

اصغر چرمي


شعر شهادت امام حسن علیه السلام


اولین زاده ی زهرا چقدر تنهایی

یاس زیبای دلارا چقدر تنهایی

مانده ام یوسف زهرا که چه آمد به سرت

پسر اول مولا چقدر تنهایی

مرکز دایره ی عشق مزار پاکت

تربتت کعبه ی دلها چقدر تنهایی

زاده ی آینه و آب تو بودی آقا

وارث حضرت طاها چقدر تنهایی

خون شده در وسط کوچه ی غربت قلبت

وارث غربت زهرا چقدر تنهایی

کاش می داد کسی پاسخ این حرف دلم

چه شده مرد شکیبا چقدر تنهایی

جگر پاره ی تان بعد غم کوچه ی تنگ

داده پاسخ دل ما را چقدر تنهایی

بعد لا یوم ک یومک به همان شهر نبی

روضه هایت شده بر پا چقدر تنهایی

جگر پاره ی در تشت به پیش خواهر

روضه ای شد به دل ما چقدر تنهایی

اصغر چرمی

شعر حماسه 9 دي


تا بصیرت هست نور حق به دلها منجلی ست

روشنی چشم ما از پرتو نور  ولی ست

این حماسه خلق شد از گوشه چشم حضرتش

کوری چشم حسودان عشق ما سید علی ست

اصغر چرمی

شعر شهادت امام رضا ع


به آستان رفیعت ، مرا نگاهی کن

منم گدای حریم شما ، نگاهی کن

تو آن امام رئوفی منم فقیر توام

به دست خالیم ای شه بیا نگاهی کن

چه شد که من به سرای تو دعوتم امروز؟

کنار پای ضریحت شها نگاهی کن

میان پنجره فولاد تو چه غوغا بود

به گوشه چشم طبیبت رضا نگاهی کن

به کنج مرقد زیبای تو نشستم من

به چشم زاویه بینت جدا نگاهی کن

شنیده ام که میایی سه جا به بالینم

بیا به جان جوادت ، مرا نگاهی کن

میان صحن و سرایت دو بال دارم من

منم کبوتر گنبد طلا نگاهی کن

گدای کوی تو آقا عجب دلی دارد

به یک غزل شد اسیرت بیا نگاهی کن

اصغر چرمی

شعر ايام شهادت امام حسن عليه السلام

خواب ديـدم قبرتــان آخر طـلـايي مي شود

بُغض مانده در گلو عُقده گشايي مي شود

دور قـبـر پـاكـتـان بـا دسـت عُشّاق حسـن

خشت ها بر روي هم،بر پا بنايي مي شود

گـنـبـد و گـلـدسـتـه و ايــوان زيـبـاي بــقـيـع

عـاقـبـت يــك صـبـح زيـبا رونمايي مي شود

ايــن دل پُـر درد مـن بــا يــاد اربــاب كـريــم

در مـيـان صـحـن مشغول گدايي مي شود

بــا نــواي گــرم مـدّاحـان پــاك اهـل بـــيــت

در حـريـم فاطمه نـغـمـه سرايـي مي شود

بــا سـلامي رو بـه سوي مـرقـد پاك حسين

در بـقيـعِ عـشـق، دلها كـربـلايـي مي شود

بــا تــوسـل بــر غـريـب نـيـنـوا در صـحـنـتـان

از تـمـام زائـــران مشكل گشايي مي شود

اصغر چرمي

شعر ايام شهادت امام حسن عليه السلام


پسر فاطمه‌ام غصه بود بنیادم

سند غربت من این حرم آبادم

خاک فرش حرم و گنبد من تکهٔ سنگ

صحن من پر شده از غربت مادر زادم

عزت عالمیان بسته به یک موی من است

کی مذلِّ عربم؟ کشته این بیدادم

شاه بی لشگرم و غربت من تا به کجاست…

زهر با سوز تمام آمده بر امدادم

هر چه خوردم ز خودی خوردم و از زخم زبان

تا که جدم ز جنان کرد ز غم آزادم*

هر زمین خورده مرا یاری خود می‌خواند

چون که در یاری افتاده ز پا استادم

هر دم از کوچه گذشتم بدنم درد گرفت

سجده بر خاک به مظلومه سلامی دادم

گر چه شد حائل ضربه سه حجاب صورت

خون دیوار در آورده چنان فریادم

یک تنه جمع نمودم بدنش از کوچه

صحنه بردن مادر نرود از یادم

دشمنت تیر به تابوت زد و خنده کنان

گفت از داغ دل فاطمه دیگر شادم

قاسم نعمتی

شعر ايام شهادت امام حسن عليه السلام


کریم اهل بیتم بی یاور و حبیبم

به کی بگم خدایا تو خونمم غریبم

با این کبودی تن شبیه مادرم من

من با دلی شکسته تنها ترین امامم

حرفای بد شنیدم در پاسخ سلامم

غم را به دل نهفتم به زینبم نگفتم

زینب خدا نگهدار رفتم با قلب پر درد

زهر جفا رسید و از غصه راحتم من

از غم رها شدم من حاجت روا شدم من

یه بانوی رشیده شد قامتش خمیده

تو گوشمه هنوزم صدای یک کشیده

راهش تو کوچه بستن گوشوارشو شکستن

مادر برام دعا کرد تو کوچه زنده موندم

خاک رو چادرش رو با گریه می‌تکوندم

دیدم که تار میبینه روی زمین میشینه
  قاسم نعمتی