شعر انقلاب

معین اصغری

از عشق دور هستیم سرگرم با کتابیم

ای ابر آسمان پوش! بگذار تا بتابیم

با دوستان مروت هر چند دوستی نیست

با دشمنان مدارا هر چند بی حسابیم

دل خوش نمی توان کرد ما را به گفتگو ها

مایی که روزگاری ست سیراب از سرابیم

آیینه های حساس ساکت نمی نشینند

گفتند شام تاریک گفتیم آفتابیم

یک باغ کال بودیم رو به زوال بودیم

کتمان نمی توان کرد مدیون انقلابیم

شعر انقلاب


سید مهدی موسوی

رهگذر چیزی درِ گوش شقایق گفت و رفت

خواب او را در کمال سادگی آشفت و رفت

رهگذر مثل نسیمی آمد و از کوچه باغ

برگ های زرد را با خاکساری رُفت و رفت

بغض خود را خورد و با لبخند ما را ترک کرد

غنچه های آرزویش باز هم نشکفت و رفت

یک سرِ سوزن به غیر از دوستی حرفی نزد

یک دهن عرض ارادت از کسی نشنفت و رفت

حرف هایش را صدف ها پشت گوش انداختند

رهگذر چیزی در کوش شقایق گفت و رفت

شعر انقلاب

حسن خسروی وقار

دیروز

"دیروز" در تصرّف تشویش مانده بود

قومی که در محاصره ی خویش مانده بود

"خویشی" که سر به دامن تقدیر می گذاشت

کاری جز اعتراف به درماندگی نداشت

از راه مرگ با هدفی پوچ می گذشت

عمری که در تصوّر یک کوچ می گذشت 

این شعر نیست، قسمتی از درد مردم است

تاریخ قرن ها غم و غربت در آن گم است

دنیا به رغم محکمه ها، قیل و قال ها

در بند گرگ بود به حکم شغال ها

این حکم شوم، نقشه ی دنیای دیگری ست

طرح شروع فتنه و بلوای دیگری ست

شیطانیان که فاتح این ماجرا شدند

وقت سقوط دهکده ها کدخدا شدند 

از خیرشان رسیده فقط شر به دهکده

این قصّه آب می خورد از غرب دهکده

آری، جهان به شوق تکامل فریب خورد

آدم دوباره خیره سری کرد و سیب خورد

تقصیر ما: حکومت سرکرده ی دروغ

تقدیر ما: جنایت پرورده ی دروغ

آزادی و حقوق برابر بهانه بود

تا که شود برادرمان برده ی دروغ

افسونِ قرن _کوره ی آتش_ غم یهود

افسانه بود غربت گسترده ی دروغ 

در روزگار سیطره ی مکر می شود

هر کاهنی پیمبرِ آورده ی دروغ

توحید را به مسلخ تثلیث می کشند

نفرین به این تجلّی بی پرده ی دروغ

***

هرچند فتنه صبح جهان را سیاه کرد

خورشید سر رسید و فُسون را تباه کرد

آغاز شد حماسه ی آتش عتاب ها

وسعت گرفت شعله ی این انقلاب، تا _

_ در روزگار سلطه ی صحرای دوره گرد

مردی به نام نامیِ دریا قیام کرد

آری، به گِل نشاند شکوه سراب را

آمیخت با سلیقه ی باران حباب را 5

گلزار جان گرفت به دست بهاری اش

ایمان بیاوریم به لبخند جاری اش 6

از بند تن رهاست طنین دعای او

"آزادگی ست" شِمّه ای از ربّنای او

اندیشه اش تجسّم احکام دین ماست

اُسطوره ی مقاومت سرزمین ماست

با این وجود، در دل او غم گذاشتند

آن بی وجودها که سرِ فتنه داشتند

می خواستند بر سر ما سروری کنند

"دینِ نو" آورند که پیغمبری کنند

نفرین به خود پرستی دنیا گُزیده ها

وای از غرور تازه به دوران رسیده ها 7

امّا...نه! مرد باج به گردنکشان نداد

در اوج غم حقارتی از خود نشان نداد

تا که بساط گرگ به هم خورد و جنگ شد

روباه پیر شعبده کرد و پلنگ شد

می خواستند باز بگیرند ماه را

برپا کنند گستره هایی سیاه را

امّا به یُمن مرد و مریدان پاکباز

بدسیرتان شدند هم آغوش خاک، باز

چندی گذشت... حادثه رخ داد و بعد از آن

آمد عزای نیمه ی خرداد و بعد از آن _ 8

_ با شوق مرگ، لحظه ی رفتن فرا رسید

از خود گذشت مرد و به درک خدا رسید

***

امروز

او رفته و حکایت او مانده تا هنوز

فرهنگ استقامت او مانده تا هنوز

"امروز" هم فدایی راه ولایتیم

دستی پر از قنوت، پر از استجابتیم

با لطف او پناه به قرآن میاوریم

ایمان به مقتدای خراسان میاوریم

باید که در ادامه ی راهش خطر کنیم

نفرین به ما اگر که دمی فکر سر کنیم

از روی بام همدل و همکیش او مباد

همراه کفتران هوایی سفر کنیم

ما "عهد" کرده ایم که با "عدل" انقلاب

در محکمه مقابله با زور و زر کنیم

ما عهد کرده ایم که در عصر احتمال

فکری به حال "گرچه و امّا - اگر" کنیم 9

حالا زمان گذشته و کاری نکرده ایم!

دیگر چگونه می شود از خود گذر کنیم؟

باید به حکم قطعی تقدیر، مدّتی

در عصر قاطعیّت تردید سر کنیم 10

ما عهد کرده ایم، ولی مثل کوفیان

همراه و همنوای علی مثل کوفیان...

ما "عهد" را به مَسند حاشا گذاشتیم

منشور "عدل" را به تماشا گذاشتیم

از یاد برده ایم اشارات مرد را

افشانده ایم در دل او بذر درد را

دیگر اُمید نیست به اندیشه های ما

آن قدر گُم شدیم در اوهام خویش، تا_

_ لبخند او به زخم بدل شد، نمک زدیم

اینگونه پایداری خود را محک زدیم 11

وقتی که گرگ ولوله کرد و به گلّه زد

ما در سکوت قافله ها نِی لبک زدیم

در بند مانده ایم که از خویش رانده ایم!

آزاده نیستیم، به خود هم کلک زدیم

در ازدحام غفلت ما، مکر جان گرفت

چشمان خواب رفته ی دشمن توان گرفت

آری، دوباره فتنه و بلوا به پا شده ست

نفرین به ما که سفره ی تزویر وا شده ست

در "عهد" ما که "عدل" فقط در کتاب هاست

رستم اسیر فتنه ی افراسیاب هاست

خاکستری تر از همه ی سال های پیش

نان می خورند ریشه نداران به نرخ ریش 12

خُب، چاره چیست؟ قسمتمان بود سرنوشت

یک نیمه در جهنّم و یک نیمه در بهشت 13

با اعتراض، زیره به کرمان نمی بریم

فرصت برای شِکوه زیاد ست، بگذریم...

***

باید دوباره دست به دامان او شویم

بیعت کنیم، بلکه مسلمان او شویم

وقتی علی به مسند غربت نشسته است

عمّار او، أباذر و سلمان او شویم

باید که در صیانتِ از مرد، جان دهیم

در راه او مقاومت از خود نشان دهیم

مردان مرد، دست به دشمن نمی دهند

آزاده ها به بند کسی تن نمی دهند

فرقی نمی کند پس از این "ما"، "تو"، یا "منم"!

چوب حراج خورده مگر خاک میهنم؟

شمشیر باستانیِ شرقیم در مصاف

پرورده ی حماسه و بیزار از غلاف 14

***

فردا

بعد از حماسه، نوبت عشق و تغزّل است

آری، بهار فصل دگردیسیِ گُل است 15

با اینکه در مُحاق زمان است، می رسد

روزی که خاستگاه جهان است، می رسد

آن روز ناگزیر که "فرداست" بی گمان

در انحصار چشم کسی نیست آسمان 16

پرواز دست های صمیمی چه دیدنی ست

دیدار دوستان قدیمی چه دیدنی ست 17

روز نزول نور به جان جوانه ها

روز سقوط سلطه ی تاریک خانه ها

روزی که "عدل" حاصل خواب و خیال نیست

این یک حقیقت است، مجاز و محال نیست!

روزی که "ماه"، مژده ی چشم انتظارهاست

"خورشید"، چشم روشنیِ بی قرارهاست

روزی که مردِ منتظرِ سال ها سکوت

فریاد استجابت شب زنده دارهاست

"عشقش"، دلیل رفتن سرها به روی دار

آن مردِ مرد، "منتقمِ" سربِدارهاست

آغاز عدل گستریِ حاکمیّتش

پایانِ حکمرانیِ دنیا تبارهاست

شعر انقلاب


سید حسن حسینی

عاشقانه ای برای حضرت روح الله
هلا ، روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو
به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو
بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو
پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو
تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو
دلم نیمه شب ها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو
شفا می دهد آشکارا به دل
اشارت پنهانی چشم تو
هلا توشه ی راه دریا دلان
مفاهیم طوفانی چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو
از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو
 

شعر انقلاب



اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم
اين فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنيدم
اين رمز را از پنج دفتر برگزيدم
اين بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم
اين عطر را از باد در برزن گرفتم
اين جاده را با ريگ صحرا پويه كردم
اين ناله را با موج دريا مويه كردم
اين نغمه را با جاشوان سند خواندم
اين ورد را با جوكيان هند خواندم
اين حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
اين ساحرى را با يهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چيدم اين حكايت
با راويان نجد، ديدم اين روايت
اين چامه را چون گازران از بط شنيدم
وين شعر را چون ماهيان از شط شنيدم
شط اين نوا را در تب حيرت سروده است

وين نغمه را در بستر هجرت سروده است

محمدعلی معلم دامغانی

ادامه نوشته

شعر ولادت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع


ای بلندای عشق قامت تو

ای سلام خدا به ساحت تو

خاک بوس سیادت تو زمین

جایگاهت ولی به عرش برین

آسمانی ترین مسافر  خاک

قدر و شان تو کی شود ادراک

ای ذراری حضرت زهرا

بندهٔ با ارادت زهرا

افتخارت همین بس ای والا

باشی از نسل سیدالنُّجبا

بس که بودی تو فاطمه سیرت

مصطفایی منش علی صولت

در سماوات چون ستاره شدی

تو اباالقاسمی دوباره شدی

نور توحید در نگاهت بود

تربت عشق سجده گاهت بود

ذکر تحلیل با تکان لبت

چشمهٔ نور در نماز شبت

ای هدایت گر هدایت ها

راوی صادق روایت ها

بس که در عشق مستدامی تو

دست بوس چهار امامی تو

تا لبت عرضه ای ز دین کرده

معرفت پیش تو کم آورده

اعتقادت ز بس که بنیادیست

صله اش لطف حضرت هادیست  

بهر تحصین تان بگفت آقا

انت انت ولیّنا حقا

تو غرور اصالتی منی

حسن محضی حسین در حسنی

آبرودار خاک مایی تو

صاحب ملک خون بهایی تو

تو صفا بخش دین و آیینی

عزت سرزمین باکینی

ملک ری از تو آبرو دارد

پای تو هستِ خویش بگذارد

چه بگویم ز قدر والایت

چه بگویم ز شان عظمایت

وصفت این بس ز بس عظیمی تو

حضرت سیدالکریمی تو

شاه زاده! گدای خود دریاب

رهگذر! خاک پای خود دریاب

پیرمرد عصا به دست حجاز!

یک نظر سوی خاکیان انداز

قبله خاک ما شده حرمت

چشم امید ماست بر کرمت

هر دمی از زمانه دل گیرم

راه صحن تو پیش می گیرم

ای قرار دل هوائی من

مرهم زخم کربلایی من

ای به دل دادگان تو نور عین

ای نگار همیشه شکل حسین

کوی تو رنگی از خدا دارد

خاک تو بوی کربلا دارد

ای فرستاده رسول الله

جانب خون بهای ثارالله

تویی آن یار بی قرین دلم

هر شب جمعه همنشین دلم

با علی عهد عشق بستی تو

سفره دار کمیل هستی

بشنو این درد دل ز نوکر خود

نوکر بی قرار و مضطر خود

چه بگویم که قوم نامردان

ملک ما را فروختند چه گران

قلب ام الائمه آزردند

تا ابد آبروی ما بردند

وای بر ما بر سرشک دو عین

قیمت خاک ماست خون حسین

آری این است با تو درد دلم

تا قیامت ز مادرت خجلم

تحفه ای می دهی که هدیه کنم

کمکم کی کنی که گریه کنم

حق بده گر ز غصه دل خونم

قدر یک عمر گریه مدیونم

گر که نقشم بر آب شد تو ببخش

گر که شادی خراب شد تو ببخش

حرمت گر چه کربلا باشد

کربلا کرب و البلا باشد

کی در این جا سری بریده شده

معجری از سری کشیده شده

کی در این جا عطش جگر سوزاند

جگر یک پدر پسر سوزاند

باورم نیست شور و زمزمه را

کربلای بدون علقمه را

کربلا دیدنیست با یاسش

با دو گلدسته های عباسش

حاجتی دارم از تو شاه کریم

حضرت عشق واجب التعظیم

خواهش سائلت ادا فرما

خاک من خاک کربلا فرما

قاسم نعمتی

شهاد حضرت محسن ع

بر جان خانه کینه ای شعله ور افتاد

آنقدر زد آنقدر زد آخر در افتاد

ای کاش می چرخید از لولا در، اما

در وا نشد افتاد، روی مادر افتاد

می خواست تا در پیش نامحرم نیفتد

می خواست… اما هرچه کرد او آخر افتاد

با یاعلی پا شد ولی مولا زمین خورد

با یا رسول الله او پیغمبر افتاد

فهمیده بود این باغ بار شیشه دارد

آنقدر زد از شاخه سیب نوبر افتاد

یک آیه با میخ در و یک آیه با زهر

یک آیه هم در قتلگاه از کوثر افتاد

در گوشه ی گودال مادر بود وقتی

چشمان تیز خنجری بر حنجر افتاد

از آستین دست شقاوت تا در آمد

چشم طمع بر حلقه ی انگشتر افتاد

یک تیر با هجده هدف یعنی که زینب

یک سنگ خورد از نیزه ها هجده سر افتاد

محسن عرب خالقي

شهاد حضرت محسن ع

قِسمَت نبـود تـا کـه برایم پسر شوی

بر شانه های شاخه ی طوبا ثمر شوی

می خواست در خیال خودش کم بیاوری

شاید که تو سقوط کنی منکَسَر شوی

دنیا نیامـدی بـه گمـانم کـه عاقبت

سرتا به پا به همره او شعله ور شوی

شاید کـه در اِزای خودت بین ضربه ها

ضربی به جان پذیری و او را سپر شوی

تـا «کشـته ی فتـاده» بـه دامـان فـاطمـه

تا «صید دست و پا زده» ی پشت در شوی

ای کـاش می شکست همـانجا ورای در

پایی که خواست با لگدش مختصر شوی

یک بـار میخ خونی و یک بـار هم زمین

دادند مژده ات که از این کشته تر شوی

مجمع زینبیون اهل بیت خوزستان

بیت آیت الله موسوی

شعر حماسه 9 دي


تا بصیرت هست نور حق به دلها منجلی ست

روشنی چشم ما از پرتو نور  ولی ست

این حماسه خلق شد از گوشه چشم حضرتش

کوری چشم حسودان عشق ما سید علی ست

اصغر چرمی

حماسه 9 دی


تا بصیرت هست نور حق به دلها منجلی ست

روشنی چشم ما از پرتو نور  ولی ست

این حماسه خلق شد از گوشه چشم حضرتش

کوری چشم حسودان عشق ما سید علی ست

اصغر چرمی

شعر ايام هفته دفاع مقدس


يادتان هست شهيدي كه به هنگام وداع

نام ارباب دو عالم به زبان جاري كرد؟

با وضويي كه ز خون گلوي خويش گرفت

نزد سالار شهيدان آبروداري كرد؟



اصغر چرمي

شعر ايام هفته دفاع مقدس


يادتان هست شهيدي كه به هنگام وداع

نــام صــديــقه ي اطهر به زبان جاري كرد؟

اصغر چرمي

شعر ايام هفته دفاع مقدس

هنوز ناله خورشید به گوش می آید

هنوز خون شهیدان به جوش می آید

هنوزترکش خمپاره ها وموشکها

به جان اهل ولا همچو نوش می آید  

هنوزخاک شلمچه معطر از خون است    

وباغ وپیرهن وگل هماره گلگون است

اگرچه یوسف مصری رسیده است اما

هنوزهمدل لیلا اسیر مجنون است

هنوز معبرفکه نرفته از یادم

به بیستون هویزه من همچوفرهادم

هنوزهم که هنوز است ناله ها دارم

که ای شهید خدایی برس به فریادم

هنوز قامت قدم چو سرو یاران است

هنوز گوشه ی چشمم چو ابر باران است

هنوزهم که هنوز است اگرگنه کارم

دلم خوش است که گواهی به سربداران است

هنوز نقطه وصل کبوتران اینجاست  

هنوز راهرسیدن به آسمان اینجاست

هنوز مرهم زخم دلم طلائیست

هنوز نقطه پرگار کهکشان اینجاست

هنوز هم که هنوز است با ولی هستیم 

هنوز عاشق ذکر سینجلی هستیم  

هنوز هم که هنوز است اگر _نفس_داریم

چومرد معرکه هستیم با علی هستیم

سیدمصطفی فاطمی نویسی

شهادت حضرت حمزه ع



مــرغ دلـــم كـشيـده پر آمده بالاي سرت

خيره شده به زخمها ي مانده روي پيكرت

شـبـانـه پَـر كشيده تـا دامنه ی كوه اُحُد

بال گشوده بر روي جسم به خون شناورت

گمان نمي كند كه اين مُثله ی غرق خون تويی

پــيــمـبـری كـه آمــده نـــالـــه كـنـان برابرت

شكسته قـلـب مصطفي مـيـان باغ لاله ها

رَداي او كـفـن شـده بـه روي جسم پـرپـرت

ختم رُسـل گـريـه كـنـد در غم جانفزای تـو

قاصد حق خبر دهد مرگ تو را به خواهرت

گريز مي زنم بـه آن نـيـزه ی رفـتـه در تنت

سـلام مـا به پيكر غرق به خون غوطه ورت

اصغر چرمی

شعر تقديم به اهل بيت ع


محتشم اول راه !


لـیلی دم در مـنتظـر آمـدنـم بود

عطر نفسش علت مجنون شدنم بود

تا گم نشوم یأس نشانم شد و داغش*

یک لاله ی افسرده گل پیرهنم بود

من هم چو اویس قرنم خرده مگیرید

لطمه زدنم پاسخ دندان شکنم بود

هرگز نخورد خاک محرم به محرم**

آن پیرهنی که همه ساله به تنم بود 

دادم گره ای شال عزا را به در آن 

هشت ضلعی زیبا که نشان وطنم بود

من سینه زنم سینه زن سینه شکسته

اوقات خوشم ساعت سینه زدنم بود

دو مّاه پس از ماه عزا دخترکم دید

آثار کبودی همه روی بدنم بود

از دوست بلیط سفر عشق گرفتم

زیرا که به دل مهر و غم بی کفنم بود***

هرجا که غروبی دوسه خط مرثیه خواندم

زهرای بتول مستمع و گریه کنم بود

وقتی که به مرثیه ی انگشت رسیدم

دیدم که میاندار عقیق یمنم بود


****


من محتشم اول راهم به گمانم

مقبول نگاه کرمش شعر منم بود

لاحول و لا قوة الا....نفسم گرم!

انگار که موسای نبی هم سخنم بود


****


در گوشه ی پرونده ی من فاطمه بنویس

یک عمر عزادار حسین و حسنم بود

عليرضاخاكساري

 

شهادت حضرت حمزه ع


آئینه ای و از جلوات محمدی

تا شیر بیشه ی غزوات محمدی

فرماندهی حزب خدا از برای توست

هدیه به محضرت "صلوات محمدی"


****


میان قوم و قبیله سرآمدی حمزه

به پهلوانی و مردی زبانزدی حمزه

درون سینه ی خود نور هاشمی داری

عموی خوب علی و محمدی حمزه


****


یاکریم هوای پیغمبر

مستحق دعای پیغمبر

حامی باوفای پیغمبر

عموی باصفای پیغمبر 


همه جا یاور رسول الله

حیدر دیگر رسول الله


شیر میدان غزوه هایی تو

یل اردوی مصطفایی تو

یار و همرزم مرتضایی تو

تیغ برنده ی خدایی تو


غیرت جاری ات تماشایی ست

ضربه ی کاری ات تماشایی ست


از بزرگان مومنین هستی

از دبیران درس دین هستی

خار چشمان مشرکین هستی

شک ندارم که بهترین هستی


کاشف الکرب احمد مختار

اسدالله ای سپه سالار


اَحَد از شوکت تو میخواند 

اُحُد از غربت تو میخواند

نبی از قربت تو میخواند

علی از هیبت تو میخواند


سر نیزه نشانه رفته تورا

چشم بد دور سیدالشهدا


تاکه زوبین اجاره کرد وحشی

جدلت را نظاره کرد وحشی

شکمت را اشاره کرد وحشی

پهلویت پاره پاره کرد وحشی


از اشارات سخت سر نیزه 

نفست بند آمد ای حمزه


علم افتاده است؟ فدای سرت

من به قربان زخم بال و پرت

چه خبر گشته است به دور و برت

زیر دندان هنده است جگرت


آخرالامر اسیر و یکه شدی

وای من تکه تکه تکه شدی


ای محاسن سپید آل الله

همه چشم و امید آل الله

ای غیور شهید آل الله

ای عموی رشید آل الله 


ذکر و خیر تو بر لب همه است

زائر تربت تو فاطمه است


از بلا ، کربلا به یاد آمد

از نوا ، نینوا به یاد امد

از جفا ، نیزه ها به یاد آمد

از عبا ، بوریا به یاد آمد


کاش در کربلا پیمبر بود

یا که  مقداد بود و حیدر بود


کربلا غرق در محن شده یود

کربلا قحطی کفن شده بود

تشنه لب پاره پاره تن شده بود

مثل یک لایه پیرهن شده بود


نیزه ای که به پهلویش کردند

گرگ ها از تنش در آوردند

عليرضاخاكساري

شعر به مناسبت رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

شهر ري با ناله ي عُشّاق مولا آشناست
 
مرقد زيباي آن دارالشّفاي اولياست
 
در حريم قدسي عبدالكريمم اين دلم
 
زائر ذرّيه ي پاك امام مجتبي ست
 
هر شب جمعه ميان مرقد عبدالعظيم
 
اين دل من ميهمان روضه ي خون خداست
 
تا شنيدم زائران تو (كَمَن زاراَلحُسَين)
 
مرغ روحم در حريمت غرق در شور و نواست
 
زائر قبر تو آقا نينوايي مي شود
 
خادم كوي تو مولا، خادم كربُبلاست
 
اصغر چرمي

شعر رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

آفتاب فاطمه! چشم و چراغ اهل بیت

منشأ فضل و کرامت! صاحب لطف عمیم

هم شریف ابن شریف ابن شریف ابن شریف

هم کریم ابن کریم ابن کریم ابن کریم

قبله ی دل! کعبه ی اهل ولایی! نی عجب

گر زند بیت الحرامت بوسه بر خاک حریم

در پی احیای دل کار مسیحا می کند

بامدادی گر وزد از تربت پاکت نسیم

زائر قبر تو یعنی زائر قبر حسین

خادم کوی تو یعنی خادم حجر و حطیم

شهر ری تا متّکی بر آستان قدس توست

تا قیامت نیستش از فتنه ی بیگانه بیم

نی عجب! گر سائل درگاهت از احسان کند

دامن طفل یتیمی را پر از درّ یتیم

چارمین نجل کریم اهل بیتی! می توان

هشت جنّت را ببخشایی به شیطان رجیم

لاله ی سرخ آورد از شعله ی سبزش برون

باد اگر خاک حریمت را برد سوی جحیم

طلعت نورانیت مرآت الله الصّمد

طاق ابروی تو بسم الله رحمان الرّحیم

مظهر توحیدی و در بیت دل داری مقام

آفتاب عرشی و در شهر ری گشتی مقیم

شاه راه زائرت انّا هدیناه السّبیل

چل چراغ تربتت شمع صراط المستقیم

کشور ایران سپهری کش تو عیسای مسیح

شهر ری چون طور سینا و تو موسای کلیم

بر مشام جان دهد در هر نفس عطر حسین

هر کجا آرد نسیم از تربت پاکت شمیم

این که من امروز می گردم به دور تربتت

مرغ جانم زائر کوی تو بوده از قدیم

دست من گر کوته است از مرقد پاک حسین

یافتم از تربتت این جا همان فوز عظیم

هر که در این سرزمین بر خاک تو صورت نهد

در ثواب زائران کربلا گردد سهیم

استادسازگار

 

شعر رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

یا سید الکریم که جان ها فدای تو

شد چشم شیعه غرق به خون در عزای تو

در شهر ری که همچو بهشت است در زمین

بر روی خاک تیره نهان شد لقای تو

از جور معتصم چه کشیدی که از وفا

دل های عاشقان شده خونین برای تو

چون آستان توست کلید بهشت ما

قربان گنبد و حرم با صفای تو

هدیه به زائر حرمت اجر نینواست

بوی حسین می دهد این کربلای تو

ای نور چشم فاطمه و پور مجتبی

دست همه به دامن لطف و عطای تو

بیچارگان به سمت حریم تو رو کنند

چون جود مجتباست عیان از سخای تو

دشمن نمی رود ز حریم تو نا امید

محروم کی شود ز درت آشنای تو

گرچه بهشت روی زمین گشته شهر ری

ویرانه هست باز بقیع نیای تو

آتش به جان ما زده ای درد و ای دریغ

گم گشته قبر مادر نیلی لقای تو

با ما بخوان دعای فرج سید الکریم

بهر ظهور مهدی آل عبای تو

حاج حبیب الله موحد

شعر رحلت حضرت عبدالعظیم الحسنی ع

نام گرامیش اگر عبدالعظیم بود

عبد خدای بود و مقامش عظیم بود

گر از کرامتش همه کس فیض می برد

از نسل خاندان امامی کریم بود

عطر حدیث آل رسول از لبش چکید

در مکتب فضیلت و تقوا فهیم بود

تنها نبود پیک خوش الحان باغ عشق

پرهیزگار و عابد و زاهد، حکیم بود

آموخت درس بندگی از اهل بیت نور

محبوب پیشگاه خدای علیم بود

غیر از خدا نداشت نیازی به هیچ کس

در عمر خویش صاحب طبعی سلیم بود

لبخند مهربانی و گرمش چو آفتاب

دست نوازشی به سر هر یتیم بود

گل سیرتان عشق به مدحش سروده اند

اخلاق او لطیف تر از هر نسیم بود

پیوسته او به منزل مقصود می رسید

زیرا صراط زندگی اش مستقیم بود

هفتاد و نه بهار ز عمرش گذشت و باز

در سایه امید و ولایت مقیم بود

در گلشن همیشه بهار حریم او

هر گل که دیده ایم به ناز و نعیم بود

هر کس که رو نمود بر این آستانه گفت

این بوستان عشق بهشتی شمیم بود

پروانه بهشت به دستش دهد خدا

هر کس که زائر حرم این کریم بود

عبد حقیر اوست "وفایی"اگر چه باز

دل در جوار حضرت عبدالعظیم بود

سیدهاشم وفایی