سید مهدی موسوی

رهگذر چیزی درِ گوش شقایق گفت و رفت

خواب او را در کمال سادگی آشفت و رفت

رهگذر مثل نسیمی آمد و از کوچه باغ

برگ های زرد را با خاکساری رُفت و رفت

بغض خود را خورد و با لبخند ما را ترک کرد

غنچه های آرزویش باز هم نشکفت و رفت

یک سرِ سوزن به غیر از دوستی حرفی نزد

یک دهن عرض ارادت از کسی نشنفت و رفت

حرف هایش را صدف ها پشت گوش انداختند

رهگذر چیزی در کوش شقایق گفت و رفت