يك خواهر دل خسته آمد سمت گودال

از ديدن جسم برادر گشت بي حال

باران سنگ و نيزه و شمشير را ديد

اينها كه جاي خود امان از جسم پامال

تصوير روضه نقش بسته در دل ما

يك اسب بي صاحب ميان خيمه بي يال

كو روضه خوان تا روضه ي مقتل بخواند

تا مي رسم بر مقتلش من مي شوم لال

گر روزي ما كربلا شد شكر گوييم

اين بود مزد نوكري ما در امسال

اصغر چرمي