عابر کوچه ی تاریک دو چشم تر داشت

خون جگر بود و پریشان و غمی در سر داشت

دست بر دست زد و گفت که ای ماه سحر

دیدی این کوفه چه یاران بدی آخر داشت

حربه ی آتش و خاکسترشان باز گرفت

فتنه ی دون رسید و همه جا را برداشت

دل او تا حرم فاطمه پر زد ، تا دید

چه جراحات عمیقی سر بال و پر داشت

همه از غربت طفلان اسیرش گفتند

ولی این کشته بدانید که یک دختر داشت

بعد از این کوچه به کوچه شدن بی سر او

می شود گفت که مسلم چقدر پیکر داشت

هیچکس بر تن آواره ی او ناله نزد

کاش بالای سرش حداقل خواهر داشت