ميان كوچه ها بال و پرم سوخت

ز سوز تازیانه پیکرم سوخت

از آن خاکستری که بر سرم ریخت

هم عمامه و هم موی سرم سوخت

شنیدم دخترت در راه کوفه

زده فریاد عمه معجرم سوخت

پس از تو لحظه های سخت ما بود

میان راه قلب مادرم سوخت

زمانی که سری از نیزه افتاد

ز سوز درد چشم خواهرم سوخت

امان از گریه های نازدانه

دل عباس و چشم اکبرم سوخت

چنان سیلی به روی عمه ام زد

که قلب ساقی آب آورم سوخت

به پیش چشم مردم ، عمه زینب

شبیه شمع ، هر دم در برم سوخت

اصغر چرمی