با كاروان نیزه چهل منزل آمده

دارد به دل صلابت کوه شكیب را

از لحظه ای كه بوسه زده زخم سیب را

با اقتدار فاطمی خود رقم زده

در کربلا حماسه‌ی أمن یجیب را

با كاروان نیزه چهل منزل آمده

این راه پر فراز بدون نشیب را

كوبید صبح قافله بر طبل روزگار

رسوایی اهالی شام فریب را

با خطبه های ناله و اشكش غروب ها

تفسیر كرد غربت شیب الخضیب را

شد لاله پوش معجرش از حسرت فراق

تا دید روی نیزه نگاه طبیب را

جانش رسید بر لبش از دست خیزران

طاقت نداشت طعنه‌ی تلخ رقیب را

می ریخت عطر سیب نفس های خسته اش

در جان باغ وعده‌ی صبحی قریب را
یوسف رحیمی

جان داده ز کف، دخترکی بر سر راهی

من جابر پیر توأم، ای دوست نگاهی

جز تربت پاک تو، مرا نیست پناهی

آرند همه بر شهدا، لاله و من هم

باشد، گلم از سوز جگر، شعله ی آهی

گوش که شنیده است‌، که با نیزه و خنجر

بر یک تن مجروح کند، حمله سپاهی

لب تشنه، سر از پیکر پاک تو، بریدند

آخر به چه جرمی چه خطایی چه گناهی؟

دریا به لبت سوخت و این قوم ستمکار

بر حنجر خشک تو نکردند نگاهی

با داغ تو، لبخند، حرام است به شیعه

بی گریه به پایان نرسد، سالی و ماهی

آن کس که زد آتش به حریم تو بسوزد

در آتش دوزخ، ابد الدهر، الهی

خون ریخته از گوش زنی بر روی شانه

جان داده ز کف، دخترکی بر سر راهی

و الله نسوزند خلایق به جهنم  

سوزند اگر در غم تو گاه به گاهی

«میثم» همه جا، گفته من از آن شمایم

بسته است خودش را به شما نامه سیاهی
استادسازگار

نیزه نشین شد حضرت سقا  و اهلبیت

یک اربعین گذشته و زینب رسیده است

بالای تربتی که خودش آرمیده است

یا ایها الغریب  سلام ای برادرم

ای یوسفی که گرگ پیرهنت را دریده است

ازشهر شام کینه رسیده مسافرت

پس حق بده که چنین داغدیده است

احساس میکنم که مادرم اینجا نشسته است

در کربلا نسیم مدینه وزیده است

بر نیزه بودی  و به سرم بود سایه ات

با این حساب کسی زینبت را ندیده است

این گل بنفشه های  تن و چهره ی کبود

دارد گواه ، زینبتان داغدیده است

توطعم خیزران و سنگ ها و خواهرت

طعم فراق و غربت و غم را چشیده است

آبی به کف گرفته و رو سوی علقمه

با آه می رود سکینه  و خجلت کشیده است

این دختر شماست  که خواستند کنیزیش ....

لکنت گرفته است و صدایش بریده است

نیزه نشین شد حضرت سقا  و اهلبیت

زخم زبان زهر کس و ناکس شنیده است

گفتی رقیه ... گفت نمی آیم عمه جان!

در شام ماند و شهر جدید آفریده است

یاسرمسافر

این اولین هیئت به دشت کربلا بود

اى سینه‏ ها در ناله‏ اى جانسوز باشید

اى قلب‏ها محزون‏تر از هر روز باشید

اى چشم‏ ها امروز بارانى ببارید

اى اشک‏ها در زخم دل مرهم گذارید

اى پلک ها بگذار تا مجروح گردید

اى ناله‏ ها آرام جان و روح گردید

دل شد دوباره مبتلا، اى داد بیداد

زینب رسیده کربلا، اى داد بیداد

فریاد واحزناه مى‏آید ز مقتل

آواى یا جداه می آید ز مقتل

اى دستها خاک عزا ریزید بر سر

برگشته زینب از سفر، نوکرده معجر  

اموال غارت رفته  گویا بازگشته

دارو ندار فاطمه احراز گشته

آنان که زیورهایشان بار گران شد

خلخالهاشان قسمت غارت گران شد

با دست خود بر ساربان زیور ببخشند

خلخالها از جانب مادر ببخشند

از بسکه آنها دستشان را بسته بودند

دیگر ز هر چه ساربان دلخسته بودند

چون داد نعمان، کاروان  را بانگ چاووش

تا کربلا را دید زینب، رفت از هوش

انگار که ناقه دوباره مانده در گل

برگ خزان مى‏ریخت از بالاى محمل

حالا کبوترهاى زهرا کربلایند

با بالهاى زخمى خود پر گشایند

یک کاروان یاس کبوداز ره رسیدند

خاک شفا، بر زخمهاى خود کشیدند

هر کس شکایت داشت از آل امیّه

زینب ولى میگفت از حال رقیه

گودال پر شد از تب و تاب خرابه

خالى است تنها جاى مهتاب خرابه

هر سو که زینب عقده از دل باز مى‏کرد

جمعى کبوتر در پى‏اش پرواز مى‏کرد

یک سو سخن از گوش بود و گوشواره

یک سو رباب و خاطرات گاهواره

یک سو امام عارفان بر خاک افتاد

یک سو سکینه: اى عمو شد آب آزاد

وقتى سخن از لعل مشک سرخ مى‏ریخت

هر خاک را برداشت، اشک سرخ مى‏ریخت

هر کس که از سیلى سخن ابراز مى‏کرد

زخمش کنار علقمه سر، باز مى‏کرد

صحبت ز جسم کودکان بود و نشانه

وز دستهاى بسته و از تازیانه

صحبت ز طشت زر شد و رأس بریده

لبهاى زخم قارى و چوبى کشیده

یک نازدانه با عمو داد سخن داد

وز تهمت سخت کنیزى داشت فریاد

در شام چشمت را عموجان دور دیدند

بر زخم دل‏ها تیغ نامردى کشیدند

با هر شهیدى عقده‏اى از دل گشودند

هى از حرم تا قتلگه را طى نمودند

بر بام تلّ زینبیّه، تلّى از غم

شد خاطرات روز عاشورا مجسّم

گودال بود و خیل چادرهاى خاکى

دلدار بود و شکوه‏ى دلهاى خاکى

این بار از یک بى کفن مى‏گفت زینب

وز غارت خیمه سخن مى‏گفت زینب

آندم که دل بر قبر پیغمبر سپردند

هر یک مصیبتهاى اعظم را شمردند

هر کس که بود آنجا دلش مجروح مى‏شد

از آدم آنجا نوحه خوان تا نوح مى‏شد

این اولین هیئت به دشت کربلا بود

آب فرات از اشک زینب شد گل آلود

محمودژولیده

چه گام استواری داشت زینب

نگاه گریه داری داشت زینب

چه گام استواری داشت زینب

دل با اقتداری داشت زینب

مگر چه اعتباری داشت زینب

چهل منزل حسین منجلی شد

گهی زهرا شد و گاهی علی شد


ندیدم زینب کبری تر از این

ندیدم زینت باباتر از این

ندیدم دختر زهرا تر از این

حسینی مذهبی غوغا تر از این

به پیش پای ما راهی گذارید

بنای زینب اللهی گذارید

 

اگر چه غصه دارد آه دارد

به پایش خستگی راه دارد

به گردش آفتاب و ماه دارد

به والله که ایوالله دارد

همینکه با جلالت سر نداده

به دست هیچکس معجر نداده


پس از آنکه زمین را زیر و رو کرد

سپاه کوفه را بی آبرو کرد

به سمت کربلا خوشحال رو کرد

کمی از خاک را برداشت بو کرد

رسیدم کربلا ای داد بی داد

حسین سر جدا، ای داد بی داد


چهل روز است گریانم حسین جان

چو موی تو پریشانم حسین جان

چهل روز است می خوانم حسین جان

حسین جانم حسین جانم حسین جان

تویی ذکر لبم الحمدلله

حسینی مذهبم الحمدلله


همین جا شیرخواره گریه می کرد

رباب بی ستاره گریه می کرد

گهی بر گاهواره گریه می کرد

گهی بر مشک پاره گریه می کرد

خدایا از چه طفلم دیر کرده؟

مرا بیچاره کرده، پیر کرده


همین جا دور اکبر را گرفتند

ز ما شبه پیغمبر ما را گرفتند

ولی از من دو دلبر را گرفتند

هم اکبر هم برادر را گرفتند

"به تو گفتم که ای افتاده از پا

ز جا بر خیز ورنه معجرم را..."


همین جا بود که سقای ما رفت

به سمت علقمه دریای ما رفت

پناه عصمت کبرای ما رفت

پی او گوشواره های ما رفت

فقط از علقمه یک مشک برگشت

حسین بن علی با اشک برگشت


همین جا بود که دلها گرفت و ...

کسی روی تن تو جا گرفت و ...

سرت را یک کمی بالا گرفت و...

همین که بر گلویت خنجر آمد

صدای ناله ی زهرا در آمد


همین جا بود الف را دال کردند

تنت را بارها پامال کردند

ته گودال را گودال کردند

تو را با سم مرکب چال کردند

اگر خواندم قلیلت علت این بود

که یک تصویری از تو بر زمین بود


تو ماندی و کبوتر رفت کوفه

تو را کشتند و خواهر رفت کوفه

خودم در راه و معجر رفت کوفه

چه بهتر زودتر سر رفت کوفه

وگرنه دردها می کشت مارا

نگاه مردها می کشت ما را


بهاری داشتم اما خزان ش

قدی که داشتم بی تو کمان شد

عقیق تو به دست ساربان شد

طلای من نصیب کوفیان شد

خبر داری مرا بازار بردند

میان مجلس اغیار بردند

همین جا بود افتادند تن ها

همین جا بود غارت شد تن ها

تمامی کفن ها، پیرهن ها

بدون تو کتک خوردند زن ها

همین جا بود گیسو می کشیدند

هر سو دخترانت می دویدند


همین جا بود تازیانه باب گردید

رخ ما در کبودی قاب گردید

ز خجلت خواهر تو آب گردید

که معجر بعد تو نایاب گردید

سکینه معجر از من خواست اما

خودم هم بودم آنجا مثل آنها...


ز جا برخیز غمخواری کن عباس

دوباره خیمه را یاری کن عباس

برای عزتم کاری کن عباس

علم بردار علم داری کن عباس

سکینه می کند زاری ابالفضل

چه قبر کوچکی داری ابالفضل

علی اکبرلطیفیان

این سر، شکسته هست ولی سرشکسته نیست

یک اربعین برای تو حیران شدم حسین

مانند گیسوی تو پریشان شدم حسین

با چند قطره اشک دل من سبک نشد

ابری شدم به پای تو باران شدم حسین

زلفی اگر که ماند برای تو پیر شد

در اول بهار زمستان شدم حسین

کوفه به کوفه کوچه به کوچه گذر گذر

قاری شدی مفسر قرآن شدم حسین

دیدی چگونه آخر عمری دلم شکست

دیدی چگونه پاره گریبان شدم حسین

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

ای سایه بلند سرم ای برادرم

آیینه ی ترک ترک در برابرم

بالم شکسته است و پرم پر نمی زند

اما هنوز مثل همیشه کبوترم

من قول داده ام که بگیرم سر تو را

از دست نیزه ها و برایت بیاورم

حالا سری برای تو آورده ام ولی

خاکستری و خاکی، ای خاک بر سرم

بگذار اول سخن و شکوه ام تو را

ای ماه زینب از نگرانی درآورم

هر چند کوچه کوچه تماشا شدم ولی

راحت بخواب دست نخورده معجرم

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سرمزار خودم گریه می کنم

هم پیرهن که ماند برایم بدن نداشت

هم که تن تو روی زمین پیرهن نداشت

ای بی کفن برادرم ای بوریا نشین

این چادرم لیاقت خلعت شدن نداشت؟

آن گونه ای که من وسط خیمه سوختم

پروانه هم دل و جگر سوختن نداشت

گل های باغت از همه رنگی گرفته اند

یعنی کسی نبود که دست بزن نداشت

مردی نبود اگر یل ام البنین که بود

هرگز کسی نگاه جسارت به من نداشت

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

هر چند در مسیر سرت ازدحام بود

اما درست مثل همیشه امام بود

بی تو سوار ناقه ی عریان شدم حسین

من که به روی چشم علمدار جام بود

یادم نمی رود سر بالا نشین تو

بازیچه ی نگاه اهالی شام بود

در حرف های مرد و زن پشت بام ها

چیزی اگر نبود فقط احترام بود

با دست سنگ صورت تو خط خطی شده

از بس که آفتاب تو نزدیک بام شد

تو رفتی کنار خودم گریه می کنم

دارم سرمزار خودم گریه می کنم

دستی که چوب زد لب قرآنی تو را

زیر سوال برد مسلمانی تو را

بالای تخت رفتی و دستم نمی رسید

تا که رفو کنم سر پیشانی تو را

می خواستند پیش همه کوچکت کنند

اما خدات خواست سلیمانی تو را

ای کاش ما برادر و خواهر نمی شدیم

حیران نبودم این همه حیرانی تو را

این سر، شکسته هست ولی سرشکسته نیست

یعنی کسی ندید پشیمانی تو را

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

علی اکبرلطیفیان

كنار قبر شه تشنه كام می آید

امیر قافله غم ز شام می آید

سوار محمل و با احترام می آید

سیاه پوش و عزادار و بی قرار و غریب

به خاك بوسی قبر امام می آید

همای عاطفه و مهر در سرای بلا

شكسته بال و پر از كوی شام می آید

پرستویی كه ز پرواز خسته گردیده

به شكوه از سفر سنگ و بام می آید

یقین كه آتیه سازی شبیه زینب نیست

كه او برای ثبات قیام می آید

قسم به چادر خاكی دختران حرم

كه بوی دود هنوز از خیام می آید

ز عطر پیروهن كهنه می توان فهمید

كه بوی یك سفری ناتمام می آید

كنار قبر پر از فیض اكبر و عباس

امان كه زینب والا مقام می آید

رباب با قدحی شیر می رسد از راه

سكینه با سبدی از طعام می آید

و نجمه با گل و قند و نبات و آیینه

كنار قبر پسر با سلام می آید

گرفته مشك پر آبی به دست دختركی

كنار قبر شه تشنه كام می آید

تمام شد همه لحظه های طوفانی

زمان خواندن حسن ختام می آید

مبین به چهرهٔ ما ردّ غصه ها مانده

ببین كه آمده ایم و رقیه جا مانده

محمدرضاطالبی

انگشترت شد درد سر، برخیز ارباب

زینب رسیده از سفر برخیز ارباب

با کاروانی خون جگر، برخیز ارباب

برگشته ام از شام و کوفه، قد خمیده

آورده ام صدها خبر، برخیز ارباب

شد مقتدای کوفی و شامی سقیفه

می سوخت خیمه مثل در، برخیز ارباب

ای کاش تو هم در رکوع بخشیده بودی

انگشترت شد درد سر، برخیز ارباب

شد روزگارم تیره، وقتی کنج ویران

مهمان ما شد تشت زر، برخیز ارباب

یک جمله از غم های زینب، بشنو کافیست

با شمر بودم همسفر، برخیز ارباب

از دختر دردانه ات چیزی نپرسی!!

جا مانده در وادی شر، برخیز ارباب

در آرزوی دیدن موعود دارم

چشمی به راه منتظر، برخیز ارباب

حسین ایمانی

افتاده ام به یاد تن پاره پاره ات

در این سفر ببین كه به پای اراده ام

بال و پری كه داشتم از دست داده ام

از بوی دود چادر آتش گرفته ام

بسیار روشن است كه پروانه زاده ام

من را به جا نیاوری اکنون بدون شک

از غصۀ فراق تو از پا فتاده ام

ای سر بلند، زینت دوش رسول عشق

اینك تو زیر خاكی و من ایستاده ام

افتاده ام به یاد تن پاره پاره ات

حالا که سر به روی مزارت نهاده ام

با این قد خمیده، برادر هنوز هم

من دختر رشیدۀ این خانواده ام

محسن مهدوی

نگه کن خواهر جان بر لبت را

الا ای گل که پرپر زیر خاکی

به زیر خاک و چون دل چاک چاکی

نمی گویم ز خاکت سر بر آری

که می دانم برادر سر نداری

ولی گویم نظر کن زینبت را

نگه کن خواهر جان بر لبت را

نمی شد باور قلب حزنیم

که روزی سنگ قبرت را ببینم

پس از تو ای عزیز پرپر من

خدا داند چه آمد بر سر من

پس از تو لحظه ای شادی ندیدم

پس از تو رنگ آزادی ندیدم

پس از تو روزم از شب تیره تر شد

دما دم مرگ، پیشم جلوه گر شد

پس از تو حرمتم بشکست دشمن

پس از تو دست هایم بست دشمن

پس از تو رفت مردی از میانه

پس از تو خورد زینب تازیانه

پس از تو کوفیان بیداد کردند

مرا با سنگ استمداد کردند

پس از تو بر دلم آذر کشیدند

پس از تو از سرم معجر کشیدند

پس از تو بر در دروازۀ شام

مرا دادند اهل شام دشنام

پس از تو مجلسی بیگانه رفتم

پس از تو گوشۀ ویرانه رفتم

حیدرتوکل

هدیه بردند سر پاک تو را بهر یزید

فاتح شامم و باز آمدم از شام، حسین

کرده‌ام فتح تو را بر همه اعلام، حسین

ذوالفقار سخنم معجزۀ حیدر داشت

فتح شد با نفس حیدری‌ام شام، حسین

نالۀ کودک تو کاخ ستم را لرزاند

گر چه در گوشۀ ویرانه شد آرام، حسین

به طواف حرم محترمت گردیده

جامۀ ماتم ما حلّۀ احرام، حسین

در طواف سر خونین تو خواندیم نماز

مُهر ما بود فقط سنگ لب ‌بام، حسین

باورت بود که در حال اسیری ببرند

دختر فاطمه را در ملاء عام، حسین

لعنة الله علی آل زیادٍ و زیاد

که ز خون تو گرفتند همه کام، حسین

هدیه بردند سر پاک تو را بهر یزید

تا بگیرند پی قتل تو انعام، حسین

باورت بود که در شام بلا دخترکت

بر روی خاک گذارد سر بی ‌شام، حسین

آتشی بر جگر سوختۀ «میثم» زن

که بسوزد ز غمت در همه ایام، حسین

تیغ علی بود زبانم حسین ع

اختر من! هلال من! ماه من

همسفر و همدم و همراه من

بی تو دلم طایر بی ‌بال بود

داغ چهل ‌روزه چهل ‌سال بود

شعله نثار جگرم کرده‌اند

با سر تو همسفرم کرده‌اند

پیش روی محمل من صف‌ زدند

رقص‌کنان، خنده‌ زنان کف ‌زدند

محمل ما در ملاء عام بود

همدم ما سنگ لب ‌بام بود

دیده به خورشید رخت دوختم

آب شدم ساختم و سوختم

رأس تو می‌داد به زینب سلام

چشم تو می‌گشت به من هم‌ کلام   

چشم تو از چار طرف سوی من

نغمۀ قرآن تو نیروی من

حال، پی عرض سلام آمدم

فاتح و پیروز ز شام آمدم

ای به جمالت نگه فاطمه

ای سر نی هم‌ سخن ما همه

باز هم از وحی محمّد بگو

از گلوی پاره خوش‌ آمد بگو

آمده‌ام شانه به مویت زنم

بوسه به رگ‌های گلویت زنم

دست، برون از جگر خاک کن

اشک غم از دیدۀ من پاک کن

ای به لبت زمزمۀ آب ‌آب

آب بده آب بده بر رباب

جان اخا غنچۀ پرپر کجاست

آب که آزاد شد اصغر کجاست

آمدم از شام سوی این حرم

تا به مزار تو طواف آورم

مروه مزار تو، صفا علقمه

سعی کنم پشت سر فاطمه

آمده‌ام ای همه جا همرهم

تا سفر خویش گزارش دهم

نام تو زنده ز قیام من است

فتح تو در خطبۀ شام من است

وحی خدا داشت بیانم حسین

تیغ علی بود زبانم حسین

سوختم و سوختم و ساختم

لرزه به کاخ ستم انداختم

طفل تو گردید پیام‌ آورت

شام شد آرامگه دخترت

گرچه به پای سرت آرام شد

سفیر دائم تو در شام شد

زنده شد از دفن شب دخترت

خاطرۀ دفن شب مادرت

استادسازگار

چهل روزه به نی، مانده نگاهم

چهل روزه برادر، بی قرارم

چهل روزه من و احوال زارم

چهل روزه شده بر نی، سر تو

زند دائم به سر، این دختر تو

چهل روزه من و چشم انتظاری

چهل روزه ز نی، دنبال یاری

چهل روزه ولی گشته چهل سال

شدم از داغ تو، بی پر و بی بال

چهل روزه، جسارت بر حرم شد

چهل روزه، چه خاکی بر سرم شد

چهل روزه جمالت را ندیدم

ز رگ های گلو، بوسه نچیدم

چهل روزه شده کارم شب و روز

کنم تفسیر آن، روی دل افروز

چهل روزه مقیم اشک و آهم

چهل روزه به نی، مانده نگاهم
محمدمهدی عبداللهی

اینجا همه از آل پیغمبر بُریدند

ای ساربان ای ساربان محمل نگهدار

آمد به منزل کاروان منزل نگهدار

محمل مران محمل مران شهرِ دل اینحاست

این کاروانِ خسته دل را منزل اینجاست

اینجا بهار بی خزان من خزان شد

از برگ برگ لاله هایم خون روان شد

اینجا همه دار و ندارم را گرفتند

باغ گل و عشق و بهارم را گرفتند

اینجا بخاک افتاده بود و هست عباس

هم مشک خالی هم علم هم دست عباس

اینجا ز هم پیشانی اکبر جدا شد

بابا تماشا کرد و فرزندش فدا شد

اینجا ز آل ا... منع آب کردند

با تیر طفل شیر را سیراب کردند

اینجا صدای العطش بیداد کرده

بر تشنه کامان آب هم فریاد کرده

اینجا همه از آل پیغمبر بُریدند

ریحانۀ  خیرالبشر را سر بُریدند  

استادسازگار

من اسارت رفتم و قدم خمید

اربعین و جاده های بی کسی

زینب و دنیایی از دلواپسی

حس نمودم اوج غربت را به تن

خورده ام طعنه ز اغیارت بسی

آمدم ،حال مرا بنگر حسین

ای برادر،ای تو هم سنگر حسین

کوله باری از مراثی در دلم

کعب نی هر لحظه بر خواهر حسین

بعد تو،این زینب و این ناله ها

این من و حزن و فراق لاله ها

ای سرت خورشید بام نیزه ها

مانده ام بین گل و آلاله ها

در مسیر کوفه تا شام بلا

من شدم با هر غم تو مبتلا

بوی خون آید هنوز از قتلگه

ای شهید خفته در کرب و بلا

من اسارت رفتم و قدم خمید

نیزه ها از پیکرت گلبوسه چید

ای تنت زخمی چو قلب دخترت

همچو مادر، پهلویت دشمن درید

محمدمهدی عبداللهی

در روز اربعین تو نوحه گرم حسین

ای آفتاب دیدۀ روشنگرم حسین

کرده شرار داغ تو خاکسترم حسین

با دیدن مزار تو بعد از یک اربعین

آتش فتاده است به چشم ترم حسین

هر لحظه از فراق تو سالی به ما گذشت

با آن که نیست دوری تو باورم حسین

گفتی صبور باشم و بودم، ولی ببین

داغت چه کرده با دل غم پرورم حسین

بال و پری نمانده برایم، ولی هنوز

«تا پر نشسته تیر غمت در پرم حسین»

بار دگر به ساحل تف دیدۀ فرات

سوزد به یاد حنجر تو حنجرم حسین

آثار تازیانه و سیلی هنوز هست

بر روی کودکان تو و پیکرم حسین

پرسی اگر ز کودک دُردانه ات ز من

پرپر زد او کنار سرت در برم حسین

همراه ناله های من و کودکان تو

آید صدای زمزمۀ مادرم حسین

در این حصار درد «وفائی» به ناله گفت

در روز اربعین تو نوحه گرم حسین

حکایتِ تن بی سر و حلقه انگشتر

چهل شب است فقط گریه کرده ام بی تو

 چهل شب است برادر که مانده ام بی تو

 ز بعدِ صحنۀ گودال و بی تو گشتنِ من

 بدون محرم و یاور شکسته ام بی تو

 دلم شکسته ز داغت ولی پیام تو را

 به کل عالم هستی رسانده ام بی تو

 به هر کجا که سرت رفت من هم آمده ام

 گمان مکن که من از پا نشسته ام بی تو

 شبیه فاطمه گشته کبودیِ بدنم

 شبیه مادر مظلومه گشته ام بی تو

 حکایتِ تن بی سر و حلقه انگشتر

 برای کل جهان روضه خوانده ام بی تو

سید محمد علی نقیب

ساربان از اشتران بگشای بار

ساربان از اشتران بگشای بار

لحظه ای ما را به حال خود گذار

اینکه بینی سرزمین کربلاست

خاک او آغشته با خون خداست

در حریم قدسی صحرای دوست

بشنو این گلبانگ، این آوای اوست

نی نوا، در نینوای راستین

مویه ها دارد ز نای اربعین

ناله آتش بال در پرواز بین

هم طراز آه گردون تا زمین

اشک می ریزد ز چشم کائنات

در عزای تشنه کامان فرات

آن بلا جویان که تا بزم حضور

راه پیمودند با سامان نور

رایت توحید از اینان پایدار

ماند و می ماند به دور روزگار

گر فرات این جا چو دریا خون گریست

نی عجب، خورشید بر هامون گریست

مشفق

کاروان می رسد از راه، ولی آه

کاروان می رسد از راه‌، ولی آه

چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب

دل سنگ شده آب، از این نالۀ جانکاه

زنی مویه کنان، موی کنان

خسته، پریشان، پریشان و پریشان

شکسته، نشسته‌، سر تربت سالار شهیدان

شده مرثیه خوان غم جانان

همان حضرت عطشان

همان کعبۀ ایمان

همان قاری قرآن، سر نیزۀ خونبار

همان یار، همان یار، همان کشتۀ اعدا

کاروان می رسد از راه، ولی آه

نه صبری نه شکیبی

نه مرهم نه طبیبی

عجب حال غریبی

ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی

ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی

ز داغ غم این دشت بلا پوش

به دل هاست لهیبی

به هر سوی که رفتند

نه قبری نه نشانی

فقط می وزد از تربت محبوب

همان نفحۀ سیبی

که کشانده ست دل اهل حرم را

یوسف رحیمی

در حیرتم که بی تو چرا زنده ام حسین ع

ما را که غیر داغ غمت بر جبین نبود

نگذشت لحظه ایی که دل ما غمین نبود

هر چند آسمان به صبوری چو ما ندید

ما را غمی نبود که اندر کمین نبود

راهی اگر نداشت به آزادی و امید

رنج اسارت، این همه شور آفرین نبود

ای آفتاب محمل زینب کسی چو من

از خرمن زیارت تو خوشه چین نبود

تقدیر با سر تو مرا همسفر نبود

در این سفر، مقدّر من غیر ازین نبود

گر از نگاه گرم تو آتش نمی گرفت

در شام و کوفه، خطبه من آتشین نبود

در حیرتم که بی تو چرا زنده ام حسین

عهدی که با تو بستم از اول، چنین نبود

ده روزه فراق تو عمری به ما گذشت

یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود

شفق